![]() |
![]() |
|
| I just want to know what Truth is |
|
یک ماه پیش که پیسی اینجانب به پیسی افتاد و لاجرم به یاری پارتیشن مجیک کلا لوح وجودش پاک پاک شد، تمام آلبوم خاطرات من پاک شد....
حسش شبیه همان رفتن یک دوست بود، حسش شبیه همان حسی است که شمعدانی را خشک میکند وقتی که بیاحتیاط گلدانش را عوض میکنی و بخشی از ریشهاش را جا میگذارد در گلدان اول.... گذشته هیچوقت جایی نبوده که دوستش داشته باشم و بخواهم در آن باز هم زندگی کنم (میدانی تکراری است و روح من تکرار را بر نمیتابد مگر آنکه آیینی فرآور نهفته باشد در پسش که آن به آن تازهاش کند)، اما عکس از تمامی لحظاتی که با هم تفریح کرده بودیم، تصویر بلیت کنسرتها، تیاترها و سینماهایی که با هم رفته بودیم... فال حافظی که در تنهایی و دنجی یک کافیشاپ گرفته بودم برای خودم.... نابترین احساساتی که نوشته بودمشان... دوست داشتم میماندند برایم.... دوست داشتم در فاصلهی بین 90 تا 98 سالگیام دوباره همهشان را مرور کنم، اما خب دنیاست دیگر حتی در سطح میدانهای الکتریکی مغناطیسیاش هم رحم ندارد! (یک ماه است که موسیقی سنتی به همان دلیل بالا گوش ندادهام حسابی و تنم درد میکند!) |
|
+ نوشته شده در
2009/11/18ساعت 11:38 توسط شبیر |
|
|
یکی از بستگان ما چند روزی است که سکتهی مغزی کرده و در بیمارستانی بستری است.
بماند که در بیمارستان آی. سی. یو خالی نبود. بماند که وقتی به بیمارستان دیگری منتقل شد که آی. سی. یو. داشت متخصص قلب نبود، بماند که در بیمارستان بعدی که در آی. سی. یواش بستری بود دوباره سکتهی مغزی کرد و بماند که او را به بخش منتقل کردند، چون دکتر که از دوستان بود گفت در آنجا احتمالا آنفولانزای خوکی میگیرد! همهی اینها کنار ولی شاهکار آخر این است که دستگاه تنفس خراب شده و امشب تا صبح بخشی از فامیل نوبتی باید بروند و به طور دستی نقش آن دستگاه را به عهده بگیرند.... (دلم برای همهی کسانی که میتوانند "فارسی" بخوانند میسوزد....) |
|
+ نوشته شده در
2009/11/15ساعت 19:22 توسط شبیر |
|
|
سلام علیکم جناب آقای محمود احمدی نژاد
رییس جمهور محترم و مردمی نژاد من یک تشکر به شما بدهکارم یک سپاس گذاری به شما بدهکارم شاید هم باید بر دستانتان بوسه بزنم چون انگار شما این ژست را خیلی دوست دارید و از دیگران به همین روش قدردانی می کنید... آقای احمدی نژاد سال ها همواره از خودم می پرسیدم که شور سیاسی چیست؟وقتی پدر و مادر هایمان می گفتند در تظاهرات ها و راهپیمایی های سال های پیش از انقلاب چگونه با هیجان شعار می دادند سرود می خواندند و یا تراکت و پوستر پخش می کردند نمی فهمیدم چه می گویند. چیزی که دیروز در خیابان های تهران آن را یرای اولین بار حس کردم. حس خوب همبستگی اتحاد و همدلی. من راهپیمایی کم شرکت نکردم از وقتی یادم است در راهپیمایی های22 بهمن بوده ام و در نماز جمعه و روز قدس هم شرکت کرده ام اما حسی که دیروز به دست آوردم را هیچ گاه تجربه نکرده بودم نمی دانید که چقدر به ما خوش گذشت و من لحظه لحظه آن را مدیون شما هستم... حتی اگر شال های سبز به دوشان را "دجال"بدانید. حتی اگر در ذهن عوام این موج سبز را نمادی از بی بند و باری جا بیندازید.. از شما ممنونم چون مناظره هایی که از صدا و سیمای شما پخش شدبرای من مثل کلاس درس بود. از آن ها آموختم که چگونه باید صبر کرد سکوت نمود و به معنای این آیه آسمانی رسیدم که:"اذا خاطبهم الجاهلون قالو سلاما" درس تسلط بر خویشتن، مرعوب نشدن، نگاه پر صلابت داشتن و خشم در لحظه ای که باید خشم گرفت و فریاد زد :"من یک انقلابی ام"یا با نگاهی پر صلابت گفت:"شما تاریخ را فراموش کرده اید ما در دوران جنگ کشور را اداره کرده ایم" و یا با سادگی هر چه تمام تر گفت:"ننجون من هم تورم را می فهمد.." از شما متشکرم چون نظر من را نسبت به خیلی چیزها عوض کردید. نسبت به آدم هایی که من اصلا نمیشناختمشان و آنجا که با شما مناظره کردند شخصیت واقعی شان برایم مفهوم پیدا کرد... روحیه انقلابی یک نخست وزیر ،صلابت و صبر یک فرمانده جنگ و سادگی و دل بی ریای یک روحانی را.... کلاس درس مناظره های صداو سیمای شما را با هیچ چیز عوض نخواهم کرد. در این چند روز این قدر مطالعه کرده ام ،این قدر آمارهای بانک مرکزی و ساختار اقتصادی کشور را بالا و پایین کرده ام، این قدر جزوه آمار خواندم تا منحنی جینی را بفهمم که شب ها همش خواب انتخابات می بینم. احساس می کنم قبلا چیزی نمیدانستم شاید هم چون در هیچ دوره ای این قدر صریح درگیر انتخابات نبودم... اکنون می دانم که اگر یک صده قبل مردم از جهل شان نسبت به باکتری و ویروس و میکروب، بیماری را ناشی از جن و آل و این چیزها میدانستند و حاضر نبودند که به پزشک مراجعه کنند، امروز دردشان این است که از ارقام و آمار و نمودارو اکسل و اینترنت سر در نمی آورند و حاضر نیستند که بروند و اندکی مطالعه کنند تا تصمیم درست بگیرند، یک روایت دجال و یاران سبز پوشش برای آن ها کفایت می کند، یک لفظ دکتر برای آن ها حجت است و خلاصه که من تازه دارم دردهای جامعه را عمیق تر می بینم و زبان توده مردم را می فهمم... نتیجه این انتخابات هر چه باشد مهم این است که از آن درس ها بیاموزیم و تجربه مان را به حساب ذخیره ذهنمان بسپاریم برای آینده ای که چندان هم دور نیست...فقط 4 سال دیگر اما باز هم از شما متشکرم آقای احمدی نژاد من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق.......... نوشتهی: مریم عظیمزاده (با اجازهی نویسنده منتشر گردید) |
|
+ نوشته شده در
2009/6/9ساعت 22:37 توسط شبیر |
|
|
سوگواران تو امروز خموشند همه
که دهانهای وقاحت به خروشند همه گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست زان که وحشتزدهی حش وحوشند همه آه ازین قوم ریایی که درین شهر دو روی روزها شحنه و شب بادهفروشند همه باغ را این تب روحی به کجا برد که باز قمریان از همه سو خانه به دوشند همه ای هر آن قطره ز آفاق هران ابر ببار بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه گرچه شد میکدهها بسته و یاران امروز مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه به وفای تو که رندان بلاکش فردا جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه شفیعی کدکنی |
|
+ نوشته شده در
2009/6/4ساعت 12:34 توسط شبیر |
|
|
آخرین باری که گفتم هوراااا کی بوده؟
متاسفانه یادم نیست! |
|
+ نوشته شده در
2009/4/19ساعت 18:30 توسط شبیر |
|
|
اتفاقاتی میافتند که ربط مستقیمی به آدم ندارند اما ناگهان خیلی چیزها رو زیر و رو میکنند که ربط مستقیمی به خود آدم دارن!
این زیر و رو شدن هم از اونجایی نشات میگیره که یهو میتونی ببینی که چیکار کردی میتونی ببینی که ناخواسته چندان آدم خوبی نبودی.... اما وقتی که آگاه میشی باز هم سخته که بلند شی و شجاعانه عذرخواهی کنی! اما خودت میدونی که بدهکاری... اینجا مینویسم که یادم نره و تا قبل پایان سال از یک نفر باید یه عذرخواهی جدی بکنم.... |
|
+ نوشته شده در
2009/3/7ساعت 0:4 توسط شبیر |
|
|
هنوز هم هیچکس بیشتر از سعدی مرا نمیشناسد... باور کن...
|
|
+ نوشته شده در
2009/1/31ساعت 11:53 توسط شبیر |
|
|
وبلاگصاحاب فکر میکند که به آرشیو لینک دادن بهتر از self-citation است!
به هر حال وبلاگصاحاب شعرهای این صفحه از وبلاگش را دوست دارد...نه، خیلی دوست دارد..خیلی خیلی دوست دارد! اصلا نظر وبلاگ صاحاب که مهم نیست. |
|
+ نوشته شده در
2009/1/26ساعت 1:10 توسط شبیر |
|
|
A friend-wise goodbye to a friend I can never forget and I learn the very concept of "Friends" |
|
+ نوشته شده در
2008/12/12ساعت 18:48 توسط شبیر |
|
|
گاهی وقتی چیزی میخوانم دوست دارم که دست بگشایم و نویسنده را در آغوش بگیرم...افسوس که غالبا دستم آنقدر بلند نیست که بتوانم...
|
|
+ نوشته شده در
2008/12/7ساعت 0:0 توسط شبیر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
موسیقی:
افسون کوروس سرهنگ زاده ------------ جملهی زیر عنوان از Thomas Kuhn میباشد. |
|
RSS
|