![]() |
![]() |
|
| I just want to know what Truth is |
|
و پاک کردن بالاترین از گودر بهترین کاری بود که در چند وقت اخیر انجام دادم!
|
|
+ نوشته شده در
2009/12/5ساعت 12:0 توسط شبیر |
|
|
بیات زند مدت طولانی است که با تک تک فرکانسهای روح و حالم را تشدید میکند! بهخصوص زمانی که یک عراقی هم خوانده شود!
نفس برآمد و کام از تو برنمیآید فغان که بخت من از خواب در نمیآید |
|
+ نوشته شده در
2009/12/2ساعت 11:53 توسط شبیر |
|
|
خدایا این همه بلا ما سر خودمون میاریم، یه سری هم تو میذاری روش ولی مرد باش و این موسیقی رو از ما نگیر.
|
|
+ نوشته شده در
2009/11/30ساعت 0:8 توسط شبیر |
|
|
تعطیلی هم همین تعطیلیهای وطنی!
عید قربان میآد و میدونی که ده روز بعدشم تعطیلی! که وسطش کلی احتمالات دلچسب دیگه مثل بینالتعطیلین هم پیشبینی میشه! |
|
+ نوشته شده در
2009/11/26ساعت 5:15 توسط شبیر |
|
|
برکلی رو دیدم و دلم گرفت...کلی خاطره، کلی آرزو، کلی رویای رها شده
|
|
+ نوشته شده در
2009/11/20ساعت 22:3 توسط شبیر |
|
|
یک ماه پیش که پیسی اینجانب به پیسی افتاد و لاجرم به یاری پارتیشن مجیک کلا لوح وجودش پاک پاک شد، تمام آلبوم خاطرات من پاک شد....
حسش شبیه همان رفتن یک دوست بود، حسش شبیه همان حسی است که شمعدانی را خشک میکند وقتی که بیاحتیاط گلدانش را عوض میکنی و بخشی از ریشهاش را جا میگذارد در گلدان اول.... گذشته هیچوقت جایی نبوده که دوستش داشته باشم و بخواهم در آن باز هم زندگی کنم (میدانی تکراری است و روح من تکرار را بر نمیتابد مگر آنکه آیینی فرآور نهفته باشد در پسش که آن به آن تازهاش کند)، اما عکس از تمامی لحظاتی که با هم تفریح کرده بودیم، تصویر بلیت کنسرتها، تیاترها و سینماهایی که با هم رفته بودیم... فال حافظی که در تنهایی و دنجی یک کافیشاپ گرفته بودم برای خودم.... نابترین احساساتی که نوشته بودمشان... دوست داشتم میماندند برایم.... دوست داشتم در فاصلهی بین 90 تا 98 سالگیام دوباره همهشان را مرور کنم، اما خب دنیاست دیگر حتی در سطح میدانهای الکتریکی مغناطیسیاش هم رحم ندارد! (یک ماه است که موسیقی سنتی به همان دلیل بالا گوش ندادهام حسابی و تنم درد میکند!) |
|
+ نوشته شده در
2009/11/18ساعت 11:38 توسط شبیر |
|
|
Being a photon is something I detest, as I might interfere even with myself while I am a non-interacting particle (Bose statics you know!)! Isn't it sad? |
|
+ نوشته شده در
2009/11/16ساعت 14:18 توسط شبیر |
|
|
یکی از بستگان ما چند روزی است که سکتهی مغزی کرده و در بیمارستانی بستری است.
بماند که در بیمارستان آی. سی. یو خالی نبود. بماند که وقتی به بیمارستان دیگری منتقل شد که آی. سی. یو. داشت متخصص قلب نبود، بماند که در بیمارستان بعدی که در آی. سی. یواش بستری بود دوباره سکتهی مغزی کرد و بماند که او را به بخش منتقل کردند، چون دکتر که از دوستان بود گفت در آنجا احتمالا آنفولانزای خوکی میگیرد! همهی اینها کنار ولی شاهکار آخر این است که دستگاه تنفس خراب شده و امشب تا صبح بخشی از فامیل نوبتی باید بروند و به طور دستی نقش آن دستگاه را به عهده بگیرند.... (دلم برای همهی کسانی که میتوانند "فارسی" بخوانند میسوزد....) |
|
+ نوشته شده در
2009/11/15ساعت 19:22 توسط شبیر |
|
|
الف: پیامک دریافتی دیروز همراه دوستی طی مسیر میکردیم، پیامکی دریافت کرد که عینا برایتان نقل میکنم، با این توضیح که آن پیامک پینگلیش بود: سلام، خوبین؟ من ناصر هستم، 21/ دانشجو. آدرستون رو بدین میخوام بیام خواستگاری. من از دیروز تا حالا در حالت "دو نقطه O" قرار گرفته و مدام از خودم میپرسم:"واقعا؟" یعنی واقعا دانستن ناصر-21- دانشجو برای ازدواج از نظر این آقا کافی است؟! و دوستان توجه کنید که شماره نا آشنا بود و ناصر خان داستان ما حتی نام خانوادگیاش را هم نفرستاده! ب: Oh Shit یا ملاک چیست؟ شخص مذهب/ بسیجیای را میشناسم دورا دور. خاطرهای از ایشان شنیدم که مرا دچار تناقضات عمیق کرد! برای حفظ انصاف این جمله را از سوی دوستانش نقل به مضمون میکنم که ایشان فردی فرهیخته و متفکر است (و راستش را بخواهید همین جملات مرا بیشتر دچار ترکخوردگی فکری کرد!) و اما ماجرا: محل واقعه: سگپز (کلبهی خوراک در خیابانی نزدیک دانشگاه) تلویزیون روشن است، صادق محصولی را نشان میدهد و آن دوست فوقالذکر بیان میکند که او را بسیار دوست دارد و وقتی میبیندش "یک جوری میشود!" چیزی که برایم عجیب است، چیزی را که نمیتوانم هضم کنم، چیزی که در دستگاه مختصات من نقطهای تکینه محسوب میشود این است که: کسی عاشق "ساده زیستی"، یک کاندیدا باشد. کسی از زندگی توام با "سادگی" رهبر اشک در چشمانش حلقه بزند، کسی الگویش کفش و لباس وصله خوردهی علی باشد و با دیدن صادق خان، که ثروت اعلام شدهاش معادل حقوق 51 هزار سال یک کارگر است،"یک طوری بشود!" من با شنیدن این ماجرا ناخودآگاه یاد صحنهای از کیف انگلیسی افتادم که شریفینیا میگفت: آدم هم میتواند عاشق نذری امام حسین باشه، هم ته دلش از یزید خوشش بیاد.... القصه، این جا بود که من مجددا در وضعیت "دو نقطه O" همراه با oh shit قرار گرفتم! پ: Yale.edu دانشگاه صنعتی شریف، پس از کلاس، پسر به دختری نزدیک میشود، آنها نه در سال اول که در سال سوم قرار دارند و در طول این سه سال کسی با کسی حرفی نمیزده، حتی سلام. + ببخشید خانم میشه من با شما صحبت کنم؟ - بفرمایید + میشه بریم یه جای بهتر صحبت کنیم؟ دختر سر تکان میدهند و با کمی جا به جایی به نهایتا از دانشگاه خارج میشوند و همچنان که در حال حرکت بودند به جلوی درب ایستگاه مترو میرسند و پسر میگوید: + خوب همین جا خوبه (جدا؟!؟) - خب امرتون؟ + با من ازدواج میکنید؟ - (هنگ کرده میگوید) بله؟ چطور به این نتیجه رسیدید؟ + خب برای اینکه ما با هم خیلی اشتراکات فکری داریم! - ما اصلا با هم مگه حرف زدیم که شما بدونید اشتراکات فکری داریم یا نه؟ + خب، ببین ما هر دو فیزیک میخونیم دیگه! (در اینجا بنده به عنوان راوی از هوش رفتم) - خب، به هر حال نه! + چطور شما به خودتون اجازه میدید، من رو ریجکت کنید، من از "ییل" پذیرش دارم! - خب؟ + اصلا شما میدونید "ییل" کجاست؟ و .... (این دیالوگها بر اساس اتفاقی واقعی نوشته شدهاند.) و شاید این پست ادامه داشته باشد!!! |
|
+ نوشته شده در
2009/11/9ساعت 10:33 توسط شبیر |
|
|
خبر خیلی کوتاه بود!
وبلاگصاحاب پس از بیش از یک دهه و نیم دوباره برای بار سوم کاندید شد! وی در این رابطه به واحد مرکزی خطر گفت: " علیرغم مشکلات و دردهای موجود ترجیح میدادم که کاندید نشوم اما خب، با دکتر روحانی مشورتهای مبسوطی انجام دادیم که نهایتا منتهی به کاندید شدن این جانب شد." اما به دلیل اینکه پس از سالها امسال یک چند نوبتی تنمان به ناز طبیبان نیازمند گشته بود، و از آنجا که ترس از جان و از آن مهمتر این سیصد دلاری که در حلقوم این ایتیاس کرده بودیم! مجبورمان کرد که ما تحت همایونی (دلم خنک شد) را به دستان پر مهر پرستاری بسپاریم و نه یکبار که دوبار سوزن بزنندمان در عضله (خداییش ما تنها جایمان هم که عضله داشت همان جا بود به گمان اینجانب!)! اما این کاندید شدن ما کم الکی که نبود! آن بانوی شایسته، آن پرستار متعهد!، آن "آمدی جانم به قربانت ولی اینجا چرا!"، پرسیدند که شما را آخرین بار کی پنیسیلین و پاسخ بنده "دو دههی پیش در یک شب سرد و تیرهی زمستانی بود!" که موجب گشت بنده یک تست هم بشوم و آنگاه که او با ذکر بسمالله! به اینجانب سوزنی فرو کردند، وبلاگصاحاب را سراسر تحسین کرده و اینجانب به ناگاه یکپارچه فتبارک الله شدم! القصه در محلی که به دورش دایرهای خط چین به مرکز تزریق وجود داشت نه خارشی، نه سوزشی، نه عکسالعملی، هیچ دیده نشد و بنده ده دقیقهی بعد رسما کاندید شدم! خلاصه آنفولانزای فصلی دچار گشتیم و باید 7 روز خانهنشین باشیم و تا ده روز بیمار! زیاده جسارت است ذو کاندیدین وبلاگ صاحاب |
|
+ نوشته شده در
2009/10/28ساعت 14:17 توسط شبیر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
موسیقی:
گل پامچال بیژن بیژنی با تشکر از پری ناز تقدیم به Daisy جملهی زیر عنوان از Thomas Kuhn میباشد. |
|
RSS
|