![]() |
![]() |
|
| Δε φεύγω αν δε φύγουμε μαζί |
|
Being a photon is something I detest, as I might interfere even with myself while I am a non-interacting particle (Bose statics you know!)! Isn't it sad? |
|
+ نوشته شده در
2009/11/16ساعت 14:18 توسط شبیر |
|
|
میل عجیبی به نوشتن پیدا کردهام.... نمیدانم شاید بهترین کاری که در انجامش توانا باشم همین نوشتن باشد.
|
|
+ نوشته شده در
2009/11/14ساعت 20:52 توسط شبیر |
|
|
الان میخوام انرژی منفی پخش کنم و نق بزنم، بعدا نگید نگفتی! این پست سراسر هضیانهای یک تبدار میباشد بنابراین خیلی اگر بیکارید بخوانید و حالشو ببرید! Hummm... how can I describe my situation elaborately??? Hum... Aha it is unbearable but still the best term that might express the situation utterly might be WHAT THE BEEP! Having an abstract to finish, studying various topics of GRE subjects - some of them previously encountered 3 years ago!- and of-course a Toefl exam to participate in and also an upcoming midterm exam, in less than 3 weeks, now I am totally screwed by catching a flu! Come on god stop your pranks! I know you may need some fun but seriously bro, my president is akhmakhinejad and you might consider that enough for the whole iranian people! Dude! I think you are breaking the bro-code and way out of line this time! Although buddy thanks for the sexy voice! But I am shivering so hard that I can just use my voice in the nuances! (still it seems my brother is not a fan! though!)! And you know what, The problem is having a damn fever my mind can't stop thinking about bosonic trajectories! With my eyes burning I am thinking about separability of the damn particles and photons! Can I write them as a multiplication of a Gaussian wave packet and a circularly polarized photon! And If so it seems it is easier for using some potentials and split them up! (It's hard to shake from cold and burn in the same time (well I guess I've heard the story once...hum aha Ibrahim!)! Ok Invincible jan help!!!! Some one is not enjoying your practical prank dude! it's not funny and Lord STOP THE MADNESS!!!!! |
|
+ نوشته شده در
2009/10/26ساعت 20:58 توسط شبیر |
|
|
جملات زیر از کتاب در جستجوی زمان از دست رفته استخراج شدهاند: (در میان یک گفتگو...) (سوان) پاسکال را با لحنی هزلآمیز گفت که مبادا به نظر رسد که خودنمایی میکند.... اما پشیمان شد از این که همان چند کلمه را هم دربارهی چیزهای جدی گفته بود از این رو با تمسخر گفت: ... در واقع مادربزرگم هیچگاه راضی نمیشد چیزی بخرد که از آن نتوان بهرهای فکری گرفت، به ویژه آنی که چیزهای زیبا به ما میدهند و میآموزند که خوشی را در فراسوی خشنودیهای رفاهی و خودستایانه جستجو کنیم. حتی هنگامی که میخواست به کسی هدیهای به اصطلاح مفید بدهد، اگر بنا بود به کسی صندی، ظرف یا عصا هدیه کند میگشت و نوع عتیقهشان را پیدا میکرد، انگار که کنارافتادگی طولانی آنها ویژگی کاربردیشان را از آنها گرفته و آمادهشان کرده باشد که بیشتر به تعریف زندگی مردمان گذشته بپردازند تا این که نیازهای ما را برآوردند.
شما دقیقا میتوانید دو خصوصیت وبلاگصاحاب را در سطور بالا به وضوح ببینید! وبلاگصاحاب خوشحال است که بار دیگر دست به خواندن رمان جستجو کرده است. وبلاگصاحاب به طور جدی شاید علت خیلی از رفتارها و منشهای امروزش را میتواند در اثرات ناآشکار و برگرفتهای که سالها پیش پروست بر روی او گذاشته بیابد! البته وبلاگصاحاب میداند که مردم غالبا دوست ندارند مثلا در روز تولدشان کتاب هدیه بگیرند و میداند که کتابی را که او با دقت انتخاب میکند چون فکر میکند میتواند تغییری و تاثیری در آن فرد داشته باشد معمولا (اکثرا) هرگز خوانده نمیشود و یا حتی میداند که آنچه را که –با همان خصوصیات مادربزرگ- میخرد معمولا به سرعت از زندگی شخص بیرون میروند اما خوب همچنان به نظرش میآید که باید به این کار ادامه دهد و هدیهاش باید امضای او را داشته باشد.
شاد زیید
|
|
+ نوشته شده در
2009/2/16ساعت 8:36 توسط شبیر |
|
|
حس و حال وبلاگصاحاب
برای وبلاگصاحاب امروز اولین روز مدرسه است! و وبلاگصاحاب باز هم متعجب است که هنوز هم همان هیجان اول دبستان را دارد! بله وبلاگصاحاب دیشب حدود یک ساعت با خودش کلنجار رفت تا خوابش برد! (امان از این کودک درون!) القاب وبلاگصاحاب وبلاگصاحاب جدیدا درجه "جهود بیجنبه" (واجآرایی جیم) را دریافت کرده! مپرسید چرا چون به ناچار (واجآرایی زوری چ) پاسخی نخواهد داد اما خوب شایعاتی هست که علما دانند! نظرات وبلاگصاحاب به نظر وبلاگصاحاب بازی تنیس مردان پیشرفت کرده است! آخرین بازیای درست و حسابی دنبال کرده بود بازیهای آغاسی بود اما دیروز واقعا به نظرش تنیس پیشرفت کرده بود! در مورد تنیس زنان علیرغم میل باطنی باید عرض کند که به گمانش خواهران ویلیامز تنها کسانی هستند که پیشرفت کردهاند و متاسفانه بقیه در جا زدهاند (البته Who cares ... خوب وبلاگصاحاب کمی هم هرزه است انگار ولی شما به رویش نیاورید!) |
|
+ نوشته شده در
2009/2/2ساعت 7:31 توسط شبیر |
|
|
وبلاگصاحاب بیماری جدیدی دارد که دلش برای کارهایی که نکرده تنگ میشود!
|
|
+ نوشته شده در
2009/1/19ساعت 12:41 توسط شبیر |
|
|
خودت رو میشناسی؟
وبلاگصاحاب هنوز به این موفقیت نائل نیآمده است.... ---------------- یادش بهخیر معلم علوم اول راهنماییام در دفتر خاطراتم نوشت: تو هنوز ناپدیدی تو جمال خود ندیدی سحری چو آفتابی ز درون خود برآیی... عجیب است که سالها میگذرد و من هنوز جمال خود را ندیدهام و هنوز به آن سحر نرسیدهام.... |
|
+ نوشته شده در
2009/1/7ساعت 23:8 توسط شبیر |
|
|
وقتی آدم دیدی کلاه از سر بردار و تعظیمی بکن و به بختت درود فرست و شاد به مسیرت ادامه بده....
وبلاگصاحاب به احترام "اریک" کلاه از سر برمیدارد، تعظیمی میکند و به مسیرش ادامه میدهد... وبلاگصاحاب سرزمین مادریش را فقط به خاطر قدوم مبارکی که سالها پیش خاکش را متبرک کرده دوست دارد.... وبلاگصاحاب عاشق خاک کوی اینان است و فکر میکند چیزی که او را جذب این ویرانهی جم کرده همین است و بس (البته خانواده که جای دیگری دارد....) |
|
+ نوشته شده در
2009/1/5ساعت 11:27 توسط شبیر |
|
|
وبلاگصاحاب اخيرا خيلي تعجب ميكند! (حتي ميبينيد كه ته جملهاش علامت تعجب هم گذاشته كه يعني باز هم تعجب كرده! و اين داستان ادامه دارد!...!...!)
وبلاگ صاحاب نمي داند كه دقيقا دارد چه مي گذرد اما هر چه بيشتر ميگذرد چيزهايي كه زماني بديهي بودند امروز دغدغههايي شدهاند برايش! مثلا وبلاگصاحاب روزگاري برايش بديهي بود كه آدم مسئوليتپذيري در خانوادهاش خواهد بود اما امروز اساسا ميترسد (و شايد هم ميداند) كه اصلا حاضر نيست زير بار مسئوليت حتي خودش برود... چه رسد به ديگران! البته وبلاگصاحاب همينجوري روي هوا حرف نميزند (لااقل اين بار!) و گفتههايش بر اساس مشاهداتي هستند! مشاهدهي 1: وبلاگصاحاب با بررسي و مشاهدهي دقيق! روابط دوستان جفت شدهاش! متوجه شد كه نميتواند لااقل به مدت بيش از يك هفته همچين سيستمهايي را تاب بياورد! ( و گاه گاه حتي ممكن است اوضاع مزاجي وبلاگ صاحاب هم بهم بريزد!) قبلا اصلا چنين حسي نداشت! مشاهدهي 2: احتمالا به آيندهاي بسيار دور (و بعيد) اشاره دارد و نياز به يكسري مقدمات هم دارد اما خوب فرض محال كه محال نيست (هست؟) وبلاگصاحاب از كودكيش مورد علاقهي كودكان كوچكتر از خودش بود و هرگاه سوار تاكسي يا منزل كسي كودكي نوازادي چيزي وي را ميديد نيشش را تا بناگوش باز مي كرد و عكس العمل طبيعي وبلاگصاحاب (برخلاف عكسالعمل يك آدم) اين بود كه رويش را بر ميگرداند و به كار خودش مشغول ميشد! امروزه اين قضيه حتي حادتر شده به طوري كه وبلاگصاحاب با شنيدن خندهي يك نوزاد (كه براي خيليها بسيار شيرين است و معجزهي خدا در زمين است و از اين دست ذرتپراكنيها) دوست دارد برود جوراب احمدينژاد را در دهان آن نوزاد كند تا ديگر صدايش را نشنود! البته اكثرا راه بهتر را پيش ميگيرد.... هه درسته تحمل ميكند! وبلاگصاحاب احتمالا فقط يكبار آن هم به زور كودكي را بغل كرده! فرض محال هم اينجاست كه طبيعتا وبلاگصاحاب تحمل بچه را هم ندارد! وبلاگصاحاب كمي شبيه چندلر است و خيلي چيزها ميترساندش و واقعا با اين ترسهاي جديد نميتواند حدس بزند كه زندگيش به كجا خواهد رفت! شاد زييد! پ.ن: كامنتهايي كه داراي واژگان دلسوزانهاي مثل آخخييييي باشند با كمال خونسردي پاك خواهند شد! |
|
+ نوشته شده در
2008/12/26ساعت 19:14 توسط شبیر |
|
|
خوب وبلاگصاحاب امروز تجربهی به نسبت تکراریای داشت با طعمی تازه....
وبلاگصاحاب امروز هم به فرودگاه رفت و امروز هم در آغوش کشید و همان حکایت "یکی داستان است پر آب چشم"! اما وبلاگصاحاب طعم جدیدی را در لابهلای تلخیهای همیشگی حس میکرد.... مزهای شیرین! راستش را بخواهید وبلاگصاحاب امروز به یاد تفاوتها در بستری از شباهتها هم افتاد... و کمی هم یکه خورد! وبلاگصاحاب خوشحال بود که چیزی به اسم دوستی را تجربه کرده و از قضای روزگار با کسی (یا کسانی) که برای آنها هم چنین واژهای معنایی فراتر از "هممسیری" یا دور هم خوش بودنهای معمول را دارد.... وبلاگصاحاب شرنگ اشکها را میدید و این بار در پشتشان شربت "انسان" را هم میدید.... وبلاگصاحاب خیلی چیزها را میدید، وبلاگصاحاب قدر خیلیها را بیش از پیش میداند... امروز روز خاصی بود چون وبلاگصاحاب چیز دیگری را هم دید و آن هم اینکه نقشی را که دارد نباید فراموش کند حتی اگر صحنه خیلی شلوغ باشد... گویا وبلاگ صاحاب آنقدر صفحهی تقویم خط زده است که دیگر در اتفاقات کسانی به او تکیه کنند... هنوز چندان تنومند نیست اما وجود دارد! وبلاگ صاحاب امروز مطمئن شد که حالش از عروسیها بهم میخورد... وبلاگصاحاب دوست دارد در شب ازدواجش عدهای آدم با ربط ببیند و دوست دارد که آهنگ you look wonderful to night را با صدای اریک کلاپتن بشنود و با آن برقصد (حتی با وجود اینکه هنوز رقصیدن بلد نیست) وبلاگصاحاب مطمئن است که از رقصیدن با آهنگ "وای وای وای پارمیدای من کو" یا " همش دارم فک میکنم که دست کی تو دستته!" متنفر است و این کار انجام نخواهد داد.... وبلاگ صاحاب گویا آدم کلاسیکی است.... وبلاگ صاحاب خیلی حرف زد از خودش قول میدهد کمتر از خودش بگوید اما خوب همهی اینها را خودش هم امروز فهمید... پ. ن: وبلاگ صاحاب به نشانهی احترام کلاهش را برای چند نفر بر میدارد و خیلیهاشان همیشه اینجا را میخوانند! پ.ن 2: وبلاگصاحاب این پستها را سوم شخص مینویسد نه از این جهت که دانای کل است بلکه احتمالا به این دلیل که کمی در جو آقای الدفشن دوست داشتنی است و از آن مهمتر اینکه در این بخشها دوست دارد خودش بیشتر خودش را بشناسد... شاد زیید |
|
+ نوشته شده در
2008/12/14ساعت 23:41 توسط شبیر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
موسیقی:
I'll be home for christmas From: Noel By: Josh Groban To: My homesickness |
|
RSS
|