تبليغاتX
+AB
I just want to know what Truth is

حق رای


جان بابا، هر شب این دیوانه دل

با من شوریده سر در گفت و گوست

کز چه دارد، مرد عامی حق رای

لیک زن با صد هنر محروم از اوست

مرد و زن را در طبیعت فرق نیست

فرق‌شان در علم و فضل و خلق و خوست

مرد نادان در شمار چارپاست

مغز خالی کم‌بها‌تر از کدوست

بانوی عالم به از بی‌مایه مرد

"دشمن دانا به از نادان دوست"

خار و خس را، چون در گلشن بهاست

گل چرا بی‌قدر با صد رنگ و بوست

از چه حق رای دادن نیستش

آن که جان را گر بگیرد، حق اوست


رهی معیری به سال 1322

+ نوشته شده در  2009/11/24ساعت 8:30  توسط شبیر | 
تنها این دستگیرم شد که در سیاست، تکرار آن‌چه همه می‌دانند نه نشانه‌ی فرودستی که برتری است!

هنگامی که آقای دونرپوا (وزیر) برخی اصطلاحات را به کار می‌برد که در روزنامه‌ها ریخته بود و آن‌ها را با صلابت به زبان می‌آورد، حس می‌شد که تنها به همان دلیل که او بکارشان برده بود رسمیت می‌یافتند و بایستی تفسیر می‌شدند!


در سایه‌ی دوشیزگان شکوفا

مارسل پروست

+ نوشته شده در  2009/10/20ساعت 18:41  توسط شبیر | 

وبلاگ‌صاحاب از این انیمیشن و به‌ویژه این آهنگ در کودکی بسیار لذت می‌برد...

امروز وقتی پس از سال‌ها این آهنگ را دوباره شنید بیش از پیش عاشق این آهنگ (انتخاب خودش!) شد!


متن این آهنگ شاهکار نیست؟

این ترانه اثری است از استیفن شوارتز

این مرد سه بار گرمی و آکادمیک اورد را برده و شش بار کاندید جایزه تونی شده!

آهنگ گوژپشت نوتردام هم که کار ایشونه!

کلا آدم شاهکاری است به گمانم!

You think I'm an ignorant savage

And you've been so many places
I guess it must be so
But still I cannot see
If the savage one is me
How can there be so much that you don't know?
You don't know ...

You think you own whatever land you land on
The Earth is just a dead thing you can claim
But I know every rock and tree and creature
Has a life, has a spirit, has a name

You think the only people who are people
Are the people who look and think like you
But if you walk the footsteps of a stranger
You'll learn things you never knew you never knew

Have you ever heard the wolf cry to the blue corn moon
Or asked the grinning bobcat why he grinned?
Can you sing with all the voices of the mountains?
Can you paint with all the colors of the wind?
Can you paint with all the colors of the wind?

Come run the hidden pine trails of the forest
Come taste the sunsweet berries of the Earth
Come roll in all the riches all around you
And for once, never wonder what they're worth

The rainstorm and the river are my brothers
The heron and the otter are my friends
And we are all connected to each other
In a circle, in a hoop that never ends

How high will the sycamore grow?
If you cut it down, then you'll never know
And you'll never hear the wolf cry to the blue corn moon

For whether we are white or copper skinned
We need to sing with all the voices of the mountains
We need to paint with all the colors of the wind

You can own the Earth and still
All you'll own is Earth until
You can paint with all the colors of the wind

+ نوشته شده در  2009/4/27ساعت 22:24  توسط شبیر | 
راستی می‌دونستید بیژن ترقی فوت کرد؟

به رهی دیدم برگ خزان...

می‌زده شب چو ز می‌کده باز آیم...

آتشی ز کاروان جدا مانده...

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن....


و خودش روزگاری گفت:

"با اين‌كه مردم هنوز ترانه‌هاي مرا زمزمه مي‌كنند ، از يادها رفته‌ام . از وقتي مريض شدم ، كسي احوالي از من نمي‌پرسد"

+ نوشته شده در  2009/4/25ساعت 23:17  توسط شبیر | 
شعری از پریناز


سلام ای غریبه همیشگی!

مرا که می شناسی ام
منم همان که با تو همکلاسی ام
همان که با تو سال ها
مسافر غریب راه بوده است
و رد پای چشم های هر دومان
به سوی تخته ی سیاه بوده است

من و تو سال های سال
کنار هم نشسته ایم
ولی هنوز دست هایمان غریبه مانده اند
و چشم هایمان برای هم
ترانه های دوستی نخوانده اند
میان ما
همیشه یک پل شکسته بوده است
و دست هایمان برای یک شروع
همیشه خسته بوده است

نگاه ما برای هم
همیشه مثل یک"علامت سوال" مانده است
و این جدایی غریب
میان اسم هایمان
هزار "خط فاصله" نشانده است

تو تا به حال
حساب کرده ای اگر
دو دست از دو دست کم شود
جوابمان همیشه صفر می شود؟
همیشه صفر ؟

به هیچ کس نگو که من برای تو
دلم همیشه تنگ می شود
و هر زمانی که غایبی
دلم هزار راه می رود
هزار رنگ می شود!

تو تا به حال
حساب کرده ای
دو دست
ضرب در دو دست
چهار دست می شود؟

چقدر ساده است حل مسئله!
اگرچه سال هاست ما
برای حل آن کنار هم نشسته ایم

و آخرش طلسممان شکست
و تا ابد علامت سوال محو شد...

مجددا سلام آشنای لحظه های من!
از این به بعد
"مرا به نام کوچکم صدا بزن..."*


*عمران صلاحی

+ نوشته شده در  2009/4/25ساعت 19:56  توسط شبیر | 
هر شب که کوک دل به غمت ساز می کنم
با شب حدیث عشق تو آغاز می کنم
بر تار زخمه می زنم از خم اندرون
وآنگه به گریه سفره دل باز میکنم
پس در میان گریه جانسوز خود ترا
از تنگنای حنجره آواز میکنم
در آسمان آبی چشمان مست تو
تا بیکران عاطفه پرواز میکنم
بر زخمه های ساز دلم گوش جان سپار
کز پرده،پرده اش سخنی ساز میکنم
آری هنوز با همه عشق خود ترا
از تنگنای حنجره آواز میکنم

شاعر: مهيار شادروان

تهران –آذر 72

+ نوشته شده در  2009/1/21ساعت 20:4  توسط شبیر | 
حالمان بد نيست غم کم مي خوريم
کم که نه، هر روز کم کم مي خوريم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند
عشق مي ورزم، عذابم مي دهند
خود نمي دانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمي پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد مي شوم
خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس کن اي دل، نابساماني بس است
کافرم، ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ي مردم شدم
بعد از اين با بي کسي خو مي کنم
هر چه در دل داشتم رو مي کنم
نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم، بت پرستي کار ماست
چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي کنم
طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوشباورم گولم مزن
من نمي گويم که خاموشم مکن
من نمي گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش
من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم، دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين، شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود
واي رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون مي چکد
خون من، فرهاد، مجنون مي چکد
خسته ام از قصه هاي شوم تان
خسته از همدردي مسموم تان
اينهمه خنجر، دل کس خون نشد
اين همه ليلي، کسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دور و پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد، دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه
هيچ کس اندوه ما را ديد؟ نه
هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفال مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز ياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
+ نوشته شده در  2008/2/23ساعت 0:12  توسط شبیر | 
از نقطه نظر مولوی انسان ها ۴ دسته اند:

آن ها که عاقبت اندیشند...

آن ها که به ابتدا و سرچشمه می نگرند.

آنها که نه به اول می نگرند و نه به آخر

آنها که نه به اول می نگرند و نه به آخر!!!

اشتباه نکنید گروه های سه و چهار با هم متفاوتند!

تکلیف گروه اول و دوم که به نظرم مشخص است...

گروه اول به انتها فکر می کنند و بر اساس آن در زندگی عمل می کنند!

گروه دوم کمی باهوش ترند و نگاه می کنند که ببینند از ابتدا چه برایشان برنامه ریزی شده

گروه سوم آن قدر در روزمرگی ها غرقند که دیگر نه به اول می نگرند و نه به آخر فکر می کنند!

گروه چهارم٬ گروهی هستند که مستند و عاشق٬ نه انتها را می بینند و نه انتها در حال هر چه دارند تحویل دوست می دهند فارغ از آن که چه پیش می آید و ....

هر چه نیاز می آورند٬ دوست به ناز خود می افزاید و اینان مستند در این میخانه و راضی....

اما

آنچه گروه چهارم را برایم جذاب می کند٬ نه آن سرخوشی عاشقانه است و نه آن ظرافت بازی و نه آن عاقبت به خیری ( که خود اساسا به این امر فکر نمی کنند!)....

برایم این جالب است که در توهم زندگی نمی کنند...

نه خود را مشغول گذشته می کنند که دیگر موجود نیست و نه خود را سرگردان آینده می کنند!

آن ها اسیر بازی ذهن نیستند...

تمام بازی آن چه را که به آن نفس می گوییم و ... فقط کارشان این است که درست همین لحظه را از من بگیرد.


پ.ن:آنهایی که فرصتشان تمام شده خواهان فرصتند و آنهایی که فرصت دارند غفلت می ورزند....

(علی (ع))

+ نوشته شده در  2008/2/4ساعت 18:7  توسط شبیر | 
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  2008/1/20ساعت 11:34  توسط شبیر | 
عاشقی و مستی و دیوانگی همگی از یک جنس هستند و تنها در مرتبه با هم متفاوتند.

اساسا وجه مشترک آن ها این است که هیچ یک کاسبکار و حسابگر نیستند...

آن می کنند که می خواهند و البته بی آن که به فکر منفعت باشند یا آنکه از پی آزار...

در واقع این سه ز هر چه نام تعلق بگیرد آزادند۱...

اما تفاوت این ها با هم آنگونه که مولانا می فرماید تنها چند پیمانه بیشتر نوشیدن است...

من مست و تو دیوانه٬ ما را که برد خانه

صد بار تو را گفتم کم زن دو سه پیمانه۲

پیمانه چیست؟ همان جام وجودی انسان. و آن می و شراب و باده نیز همگی معرفتند و نور....

پس تفاوت این سه در میزان بهره مندی از شراب ناب معرفت است...

پ.ن: عشق و شب و شیدایی نام آلبومی است از مهیار شادروان....

۱) اشاره به بیتی از حافظ

۲) پیمان: این واژه در فارسی میانه از "پَتمان" و در اوستایی از "پتی‌مان" به معنی پیمودن و سنجیدن آمده است. در ‏فارسی، پیمودن پیش از هر چیز یعنی اندازه گرفتن و به معنی طی مسیر کردن و درنوردیدن نیز هست. این چنین ‏است که سنجش و پیمایش در فارسی از هم قابل تفکیک نیستند، گویی "پیمان بستن" چیزی نیست جز پیمودن راهی ‏که از پیش سنجیده شده و سنجش نیز نزد آدمی جز با خرد (باطنی و عقلانی) وی حاصل نمی‌گردد. چنان که نزد ‏صوفیه "پیمانه" یعنی دل عارف. در تعبیری گسترده‌تر انسان آگاه با پیمانه‌ی خرد خود به ادارک معانی می‌پردازد.‏ از سوی دیگر، میتْه یا میث (‏mith‏) در سانسکریت به معنی به‌هم‌ پیوستن که در اوستا "میثرَه" (‏mithra‏) و در ‏فارسی میانه میتر (‏mitr‏ یا ‏mithr‏) گفته می‌شده از ریشه‌ی هند و اروپایی می (‏mei‏) به معنی متعهد و ملزم ‏‏ساختن و مقید کردن آمده است. در زبان اوستایی، ‏میثرَه یعنی عهد و پیمان و چون "مهر" نیز از همین ریشه آمده ‏‏(نگاه کنید به مهر)، می‌توان پیمان را به معنی پیوند انسان با مقوله‌ای توصیف کرد که از مهر نیز قابل تفکیک ‏نیست، گویی آن پیمانه از پیش با مهر سرشته شده است.

توضیحات مربوط به پیمان و پیمانه از حاشیه ی بلاگ بعد کیهانی اورده شده است.

پ.ن ۴: دیگر از این چیزها نمی نویسم خیالتان راحت

+ نوشته شده در  2007/9/13ساعت 13:6  توسط شبیر | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
موسیقی:
عارف
2 روز دنیا
------------
جمله‌ی زیر عنوان از Thomas Kuhn می‌باشد.

پیوندهای روزانه
افسون (سرهنگ زاده)
ای از عشق پاک من همیشه مست- گلپا
گله (مهیار شادروان)
I Dreamed a dream
You are loved (josh groban)a
مینا ( مرجان و مهسا)
Canon_in_D_Major
Everything is beautiful in its own way(Willie Nelson)a
Wonderful tonight(clapton)1
Broke back Mountain
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
مرداد 1384
تیر 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
آرشیو موضوعی
مکانیک کوانتوم
در جستجوی زمان از دست رفته
شعرهایم به تو مربوط شدند (اشعار)
از هر دری سخنی گفته‌ایم و خرسندیم!
جملات کوتاه دیگران
کتاب
روزانه‌های وبلاگ‌صاحاب
درد دل
برند
پاد روزمرگی
علمی
ادبی
هنری
مينيمال
آنچه همه به شما نمی‌گویند
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
بیایید وبلاگ صاحاب رو بیشتر بشناسیم
و چنین گفت دوست من
گفته از من نه و گویا که بزرگان گفتند
فارست گامپ
Let's figure this out
پیوندها
فروغ
از زندگی
بهنود
يك پزشك
پینک فلویدیش
معروفی
سلمان
A man called old fashion
Daisy
پاگرد
بعد کیهانی
یادداشتهای یک تبعیدی عصبانی
مسير يك ذره
خواب بزرگ
A beautiful revolution
اکونومیست (مجله‌ی)
NAAAZZZYYY
mister blackboard
دنیای کوچک آقای اوف
بایرامعلی د گریت
Hajiagha
مرا زندگی کن (ندا-مسعود)
پرنیان
گیس طلا
شب‌های بی‌سحر
سینا سالک
twisted one 151
نازنینا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Free counter and web stats