![]() |
![]() |
|
| Δε φεύγω αν δε φύγουμε μαζί |
|
ای غزل دیوانه سازم، این جنون را باک نیست
سرو گشتم، باکم از طوفان به سان تاک نیست مینشان اشکی به چشمم، قطره قطره، سیل سیل اشک شوق است این، همیشه، گریهام غمناک نیست |
|
+ نوشته شده در
2009/10/27ساعت 8:45 توسط شبیر |
|
|
این غروبها طلوع میشوند،
تا من و تو در زمان سفر کنیم. از برای دیدن حوادثی یک دو مرتبه کمی خطر کنیم شورهای تازهای نهفته است پشت اتفاق خوب پیش رو راه زندگی همیشه ساده است بایدش کنی، تو جستجو! |
|
+ نوشته شده در
2009/7/4ساعت 2:15 توسط شبیر |
|
|
سوگواران تو امروز خموشند همه
که دهانهای وقاحت به خروشند همه گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست زان که وحشتزدهی حش وحوشند همه آه ازین قوم ریایی که درین شهر دو روی روزها شحنه و شب بادهفروشند همه باغ را این تب روحی به کجا برد که باز قمریان از همه سو خانه به دوشند همه ای هر آن قطره ز آفاق هران ابر ببار بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه گرچه شد میکدهها بسته و یاران امروز مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه به وفای تو که رندان بلاکش فردا جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه شفیعی کدکنی |
|
+ نوشته شده در
2009/6/4ساعت 12:34 توسط شبیر |
|
|
دل دیوانه چیست حیرانی؟ اولش غصه، ته پشیمانی سخنی تازه ساز کن با ما نه ز آنچه گذشت پنهانی.
آنچه کردی تو در نهان با من به خدایت قسم که زیبا نیست محنتی تازه میرسانی و من مطمئن، کاین روال دنیا نیست
انچه آمد مرا ز دست تو بود کاش بر راه عقل میرفتم زندگی بی تو گر چه زیبا نیست کاش بر راه خلق میرفتم!
من عاقل چه کار دل کردن صبر و دردم دگر برابر نیست این نفسهای آخرین من است رنگی از تیرگی فراتر نیست
من در این بستری که افتادم به خود از زور درد میپیچم من گذشتم ز خود اما به کف من نبود جز هیچم
دل دیوانه باز هم برگرد به بر من نشین به کنج قفس روزگار بدی است میدانم بنما با من اینک آتش بس
شوق جنگیدنی ندارم من گاهی باید شکست را هم دید طاقتی نیست گر تحمل و اشک میشود جام زهر را نوشید خرداد 1388 × حس تمام شدن ندارم وقتی که میخوانمش. |
|
+ نوشته شده در
2009/6/1ساعت 1:19 توسط شبیر |
|
|
مدتی هست که در روی تو دقت کردم ماه با آه چه پیوند عجیبی دارد.... این یکی از معدود ابیاتی میباشد که آن را سرودهام و دوستش دارم. پی نوشت: از این پست به بعد دوباره به طور منظم به کامنتها پاسخ خواهم داد. |
|
+ نوشته شده در
2009/5/22ساعت 8:55 توسط شبیر |
|
|
این غلط که نقل میکنند چیست؟ احتیاط، شرط عقل نیست باید این زمان ز خود رها شدن با جهان هستی آشنا شدن |
|
+ نوشته شده در
2009/5/21ساعت 7:40 توسط شبیر |
|
|
باز پنجره با من سر سازش دارد باد با بازی خود قصد نوازش دارد سخنی نیست میان من و مهر اما باز به گمانم که به سر قصد گدازش دارد |
|
+ نوشته شده در
2009/5/18ساعت 0:47 توسط شبیر |
|
|
بیآنکه میل کند این دلم به خویش
بق کرده گوشهی این آشنا قفس آنجا به یاد کسی گریه میکند هق هق کنان و بپنداریش نفس گوشی نهاده بر قفس سینهام پزشک تا آنکه بشنود ضربانات قلب من او خوشگمان که شنیده است داد دل راضی است از شنیدن حالات قلب من آی ای طبیب ز آنچه شنیدی خطا مرو این سر به سنگ کوفتن است نه صدای دل نفرین به آنچه که علم است و ناشنید فریادهای بیشکیب و ندا و نوای دل تب میکشد مرا و دوایش نگاه اوست لیکن دوباره علم خطا میکند، چه سود دنبال عامل و جرثومه میرود بر این نسق به عبث میکند هبوط خورشید من خدای گرمی و نور حیات ما آری برای من این سینه آشناست آتش به جان و شعلهور و داغدار و گرم این ویژگی مشترک مهر و ماست بر بند بند وجودم ارادهای حاکم شدست و نباشد ارادهام من بیدریغ غرقه به دریای عشق و باز فهمیدهام که دل از کف بدادهام اری معاشران شب هجران دراز نیست این بیقراری امانم بریده است گرچه خیال خوش وصل آمدست منطق تمام پردهی وهمم دریده است 24 اردیبهشت 88 |
|
+ نوشته شده در
2009/5/15ساعت 8:44 توسط شبیر |
|
|
آنقدر مینویسم از این غم که تا سحر خونی به رگ نماند و اشکی بدین بصر |
|
+ نوشته شده در
2009/5/15ساعت 8:17 توسط شبیر |
|
|
چه شکوهای ز زمانه، که هر چه شد ما را
ز دست خویش شد و از سر خیانت خویش |
|
+ نوشته شده در
2009/5/14ساعت 6:35 توسط شبیر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
موسیقی:
Grown men don't cry Tim McGraw One of my all time favorite voices Emmy winner |
|
RSS
|