![]() |
![]() |
|
| I just want to know what Truth is |
|
واقعا چگونه بوده حال و هوای مردم در عصری که "در محل زندگیشان یک آدم "ناشناس" موجودی به همان اندازه باورنکردنی بود که خدایی اساطیری"...
"در روزگاری که همه، همهکس حتی چارپایان را چنان خوب میشناختند که اگر از سر اتفاق سگی را از پنجره میدید که نمیشناخت، دیر نمیتوانست به آن فکر نکند و همهی ساعتهای فراغتش را صرف این امر شگرف میکرد" |
|
+ نوشته شده در
2009/2/18ساعت 21:52 توسط شبیر |
|
|
ای که در رهگذر زمان اینجا را میخوانی... لحظهای چشمانت را ببند و برای تمامی خوانندگان دیگر اینجا دعای خیری بکن... شاید اینگونه بشود حلقهای از جریانی خیرخواه، مثبت و غیر شخصی تشکیل داد...
|
|
+ نوشته شده در
2009/2/18ساعت 10:49 توسط شبیر |
|
|
دو تا تست شباهت سنجي دادم و نتيجهاش جالب است!
بنده آقا جان 91 درصد ديدگاههايم با علي. رب. عزيز يكسان است! تكبير! |
|
+ نوشته شده در
2009/2/17ساعت 4:12 توسط شبیر |
|
|
جملات زیر از کتاب در جستجوی زمان از دست رفته استخراج شدهاند: (در میان یک گفتگو...) (سوان) پاسکال را با لحنی هزلآمیز گفت که مبادا به نظر رسد که خودنمایی میکند.... اما پشیمان شد از این که همان چند کلمه را هم دربارهی چیزهای جدی گفته بود از این رو با تمسخر گفت: ... در واقع مادربزرگم هیچگاه راضی نمیشد چیزی بخرد که از آن نتوان بهرهای فکری گرفت، به ویژه آنی که چیزهای زیبا به ما میدهند و میآموزند که خوشی را در فراسوی خشنودیهای رفاهی و خودستایانه جستجو کنیم. حتی هنگامی که میخواست به کسی هدیهای به اصطلاح مفید بدهد، اگر بنا بود به کسی صندی، ظرف یا عصا هدیه کند میگشت و نوع عتیقهشان را پیدا میکرد، انگار که کنارافتادگی طولانی آنها ویژگی کاربردیشان را از آنها گرفته و آمادهشان کرده باشد که بیشتر به تعریف زندگی مردمان گذشته بپردازند تا این که نیازهای ما را برآوردند.
شما دقیقا میتوانید دو خصوصیت وبلاگصاحاب را در سطور بالا به وضوح ببینید! وبلاگصاحاب خوشحال است که بار دیگر دست به خواندن رمان جستجو کرده است. وبلاگصاحاب به طور جدی شاید علت خیلی از رفتارها و منشهای امروزش را میتواند در اثرات ناآشکار و برگرفتهای که سالها پیش پروست بر روی او گذاشته بیابد! البته وبلاگصاحاب میداند که مردم غالبا دوست ندارند مثلا در روز تولدشان کتاب هدیه بگیرند و میداند که کتابی را که او با دقت انتخاب میکند چون فکر میکند میتواند تغییری و تاثیری در آن فرد داشته باشد معمولا (اکثرا) هرگز خوانده نمیشود و یا حتی میداند که آنچه را که –با همان خصوصیات مادربزرگ- میخرد معمولا به سرعت از زندگی شخص بیرون میروند اما خوب همچنان به نظرش میآید که باید به این کار ادامه دهد و هدیهاش باید امضای او را داشته باشد.
شاد زیید
|
|
+ نوشته شده در
2009/2/16ساعت 8:36 توسط شبیر |
|
|
گاهی آنقدر دلم میگیرد
که در این گوشهی تار بیصدا میمیرد... |
|
+ نوشته شده در
2009/2/15ساعت 19:33 توسط شبیر |
|
|
You have probably come across "mad" people in the street incessantly talking or muttering to themselves. Well, that's not much different from what you and all other "normal" people do, except that you don't do it out loud. The voice comments, speculates, judges, compares, complains, likes, dislikes, and so on. The voice isn't necessarily relevant to the situation you find yourself in at the time; it may be reviving the recent or distant past or rehearsing or imagining possible future Here it often imagines things going wrong and negative outcomes; this is called worry. Sometimes this soundtrack is accompanied by visual images or "mental movies." Even if the voice is relevant to the situation at hand, it will interpret it in terms of the past. This is because the voice belongs to your conditioned mind, which is the result of all your past history as well as of the collective cultural mind-set you inherited. So you see and judge the present through the eyes of the past and get a totally distorted view of it. It is not uncommon for the voice to be a person's own worst enemy. Many people live with a tormentor in their head that continuously attacks and punishes them and drains them of vital energy. It is the cause of untold The power of now By: Eckhart Tolle |
|
+ نوشته شده در
2009/2/15ساعت 11:59 توسط شبیر |
|
|
عشق همزاد دلشوره است!
|
|
+ نوشته شده در
2009/2/14ساعت 6:27 توسط شبیر |
|
|
اگر آدمی هوش و احساس داشته باشد، چه فرقی میکند که دوک باشد یا مهتر؟
(بازخوانی در جستجوی زمان از دست رفته را شروع کردهام.... کمی متعجبم از این که میبینم برخی رفتارهای امروزم را وامدار این کتابم و این را وقتی دانستم که به ناگاه در لابهلای سطرهای این کتاب خویشتن را باز مییافتم)... |
|
+ نوشته شده در
2009/2/13ساعت 21:19 توسط شبیر |
|
|
وبلاگصاحاب شب را تا صبح نخوابید تا بتواند صبح با جمعیتی به کوه برود....
وبلاگصاحاب الان از بیخوابی حالش کمی تا قسمتی ابری است! وبلاگصاحاب در این حین آرزو کرد که هوا بد شود تا شاید کنسل شود (وبلاگ صاحاب در هنگام بیخوابی دین و ایمان ندارد!) خداوند وبلاگصاحاب را دوست دارد چون هوا بد شد! وبلاگصاحاب پیامکی زد که دوستان هوا بد شد! دوستان ضمن تایید نظر وبلاگصاحاب بر رفتن ابرام ورزیدند! وبلاگصاحاب با خود میگوید گل بود به سبزه نیز آراسته شد! وبلاگصاحاب پس از کمی تامل به این نتیجه میرسد که برای خداوند تعیین تکلیف نکند و در همین هنگام به یاد جملهی مورگان فریمن (در نقش خدا) در فیلم بوروس باریتعالی میافتد که گفت: از کی تا حالا بشر میداند که چه میخواهد؟ وبلاگصاحاب خوابش میآید حرفهایش را جدی نگیرید! |
|
+ نوشته شده در
2009/2/13ساعت 5:0 توسط شبیر |
|
|
We are never limited, even though we are seemed to be. From: Crystal Cave by: Chopra |
|
+ نوشته شده در
2009/2/12ساعت 14:46 توسط شبیر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
موسیقی:
گل پامچال بیژن بیژنی با تشکر از پری ناز تقدیم به Daisy جملهی زیر عنوان از Thomas Kuhn میباشد. |
|
RSS
|