![]() |
![]() |
|
| Δε φεύγω αν δε φύγουμε μαζί |
|
وبلاگصاحاب عاشق پاد-روزمرگیهاست! این هم از آن واژههای مخصوص وبلاگصاحاب است!
شب یلدا برای وبلاگصاحاب چیزی به جز خوردن است! وبلاگصاحاب از آجیل و هندوانه بدش نمیآید اما باز هم فکر میکند که این شب را اساسا چیز دیگری نیاز است! وبلاگصاحاب نمیتواند دور همهی دوستانش بنشیند و هندوانهای بخورد و دور هم شعری بخواند برای همین ابتدا دلش را صاف کرد، چشمانش را بست و تصویر هر یک از کامنتنویسهای بلاگش که به یادش آمد (البته از برخی تصویری نداشت) با همان چشمان بسته برایشان فالی گرفت.... آخر سر هم برای خودش تفالی زد و بالاخره دست از سر حافظ برداشت! شعر خودش این بود: بیا و کشتی ما در شط شراب انداز غریو و ولوله در جان شیخ و شاب انداز مرا به کشتی باده در افکن ای ساقی که گفتهاند نکویی کن و در آب انداز ز کوی میکده برگشتهام ز راه خطا مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز بیار زان می گلرنگ مشکبو جامی شرار رشک و حسد در دل گلاب انداز اگر چه مست خرابی تو نیز لطفی کن نظر برین دل سرگشتهی خراب انداز به نیمشب اگرت آفتاب میباید ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز مهل که روز وفاتم به خاک بسپارند مرا به میکده بر در خم شراب انداز ز جور چرخ چو حافظ به جان رسید دلت به سوی دیو محن ناوک شهاب انداز فال شما کامنت نویسان عزیز در همان محل جرمتان موجود است! حالا نیتی بکنید و به جستجوی فال خود بروید! اگر میخوانید و کامنتی نمی گذارید یا اگر کامنت میگذارید و وبلاگصاحاب یادش رفته به او یاد آوری کنید! |
|
+ نوشته شده در
2008/12/20ساعت 20:1 توسط شبیر |
|
|
وبلاگصاحاب برای خوانندگانش که چندان هم زیاد نیستند ارزش قایل است، دیده و نادیده دوستشان دارد البته اعتراف میکند که برخی را به شیوهی برابرتر دوست دارد....
به هر حال وبلاگصاحاب همیشه فکر میکند که ممکن است روزی از این دنیا برود، حالا یا از این دنیای مجازی یا از این دنیای خاکی (به خصوص اگر به آن تجربیات شیرین پشت موتوریش ادامه دهد!). در چنین مواقعی وبلاگصاحاب فکر میکند که درست نیست، خلق خدا بمانند معطل، به همین منظور به دوستی رمز عبورش را گفته تا اگر لازم شد روزی پست کند: وبلاگصاحاب مرد....
|
|
+ نوشته شده در
2008/12/18ساعت 23:55 توسط شبیر |
|
|
وبلاگ صاحاب ....
|
|
+ نوشته شده در
2008/12/18ساعت 21:55 توسط شبیر |
|
|
طول کشید تا فهمیدم که دوستش دارم، خیلی طول کشید تا تونستم فراموشش کنم، از اون هم بیشتر طول کشید که فهمیدم گه زیادی خوردم!
|
|
+ نوشته شده در
2008/12/18ساعت 3:32 توسط شبیر |
|
|
Half the taste is in smell!
|
|
+ نوشته شده در
2008/12/17ساعت 20:4 توسط شبیر |
|
|
"من به مامانم میگم عیال!
چون یه دفعه غذایی رو که من ازش متنفر بودم انقدر خوب درست کرد که من عاشقش شدم! بعدش بهش گفتم عیال تو خیلی زن خوبی هستی دستپختت هم خیلی خوبه! بعد دیگه این موند و من کلا هیچ وقت نمیگم مامان" "و چنین گفت دوست من" قرار است شامل برشهای جالبی از گفتگوها، پیامکها و چتهای بین من و دوستانم بشه! ابتدا میخواستم توضیحاتی بدم در مورد شخص و محل و .... بعد دیدم که اگر ندم هم جالبتره هم اینکه احتمالا کمی هم شخص مورد نظر پنهان میمونه و پرایوسیاش حفظ میشه! این پست تقدیم به چیچیکاسادات (عالمی داند!) میشود که سرسلسلهی این پستها شد! |
|
+ نوشته شده در
2008/12/17ساعت 1:28 توسط شبیر |
|
|
وبلاگصاحاب گاهی خودش هم به درستی نمیداند که چقدر به هنر علاقه دارد! اما اتفاقات امروز به گمانش کمی عجیب بود!
وبلاگصاحاب تا یک سال و اندی پیش، نزد استاد شادروان تلمذ میکرد و با ردیف ایرانی آشنا میشد نه اینکه صدایش خوب باشد نه! اما رویش زیاد بود! خلاصه اینکه استادش امسال کنسرتی داشت و وبلاگصاحاب هم دلش حسابی برای استادش و صدای استادش تنگ شده بود و تصمیم گرفت که برود و یک حالی به خودش بدهد! اما از آنجا که وبلاگصاحاب دقیقه نودی است (البته در این مورد خاص بخشی تقصیر کلاه نمدی است! علما دانند!) دو روز مانده به کنسرت که امروز باشد تصمیم گرفت بلیت تهیه کند! ابتدا به استادش پیامکی زد و استاد شمارهی کسی را به او داد و وبلاگصاحاب تماسی گرفت و ...و . و تا خلاصه قرار شده که برود تا ساعت 6 بلیتهای خود و دوستانش را دریافت کند! اما خوب همه چیز به همین سادگی نبود! اول اینکه امروز تهران را برف زیبا میکرد و در عین حال لغزنده! دوم اینکه ماشین در تعمیرگاه بود! سوم اینکه ساعت شلوغی 5 بعد از ظهر اوج تردد مردم است! وبلاگصاحاب به آژانس محل زنگ زد و به او گفتند که تا 20 دقیقهی دیگر ماشین میآید! بعد از 25 دقیقه وبلاگصاحاب تماس مجدد گرفت و گفتند که هنوز نیامده، در دلش صلواتی فرستاد و کنسل کرد و حرکت کرد به سوی خیابان اصلی تا دربستی بگیرد! (از این کار اخیرا چندان خوشش نمیآید چون به نظرش درست نیست که خلایق کنار خیابان بمانند و او به کار خودش برسد... البته این را چند وقتی است که یاد گرفته!).... وبلاگ صاحاب آمد از جوی نه چندان بزرگی عبور کند تا خود را به کنار خیابان برساند که "شپلق"....! وبلاگصاحاب خیس نشد فقط دستکشش را که خیس بود درآورد و درون کیفش گذاشت! وبلاگصاحاب نگاه به ساعت کرد زمان اندک بود ترافیک بسیار و مقصد هم بعید! نگاهش افتاد به یک موتوری! در یک طرف عشق به استاد و در طرف دیگر جانش! هنوز به درستی معلوم نیست که این انتخابش از روی عقل بوده یا به دلیل ضربهی ناشی از سقوط در جوی اما خوب رفت سوار موتور شد برای اولین بار! کیفش را میان خود و آقای راننده قرار داد و با دست راست کیف را گرفت و با دست چپ پشت موتور را! موتور حرکت کرد! از اینجا به بعد را شما دارید دفترچه خاطرات ذهنی وبلاگصاحاب را میخوانید: 5 دقیقه گذشته و من کمکم دست چپم را حس نمیکنم... در ضمن هر چند چندان امن نیست اما انگار ناامن هم نیستا! 6 دقیقه گذشته و خدای من این اتوبوس چقدر بزرگه! دقیقه 7 این سرعت گیر دیگه چه کوفتیه وسط خیابون!!! 10 دقیقه گذشته دارم از روی پل رد میشم و دانشگاه امیرکبیر رو میبینم (یه حسی میگه برای آخرین بار!) و این موتوری عزیز مثل قاطر داره از کنارترین قسمت رد میشه از دست چپم فقط یه خاطره مونده چون دیگه حسش نمیکنم! از دقیقه 10 تا 15 در یک خلسه بسر میبرم و خاطرات خوش گذشته رو مرور میکنم که ... دقیقه 15 ناگهان تعادل موتور به دلیل تپهای خاکی بهم میخورد و خوشبختانه با عکسالعمل سریع بنده و آقای راننده از سقوط جلوگیری کردیم و بخیر گذشت! دقیقهی 20 این مانور دادنها دیگر چه صیغهای است!!! هه... چه جالب چراغ قرمز بود! دقیقه 25 رسیدیم! وبلاگصاحاب در اینجا پیاده شد تشکر کرد پرداخت کرد و ساعتش را که نگاه کرد دید 15 دقیقهای رسیده است به مقصد! بلیت را خریدم و بیرون آمدم برف شدت بیشتری گرفته بود و پیاده زیر آن تا خانه آمدم که حدودا یک ساعت طول کشید.... سیاه پوش رفته بودم و سپید باز گشته بودم.... این هم یک پست طولانی برای همایون که سفارش پستهای طولانی میداد! |
|
+ نوشته شده در
2008/12/16ساعت 22:31 توسط شبیر |
|
|
خوب وبلاگصاحاب امروز تجربهی به نسبت تکراریای داشت با طعمی تازه....
وبلاگصاحاب امروز هم به فرودگاه رفت و امروز هم در آغوش کشید و همان حکایت "یکی داستان است پر آب چشم"! اما وبلاگصاحاب طعم جدیدی را در لابهلای تلخیهای همیشگی حس میکرد.... مزهای شیرین! راستش را بخواهید وبلاگصاحاب امروز به یاد تفاوتها در بستری از شباهتها هم افتاد... و کمی هم یکه خورد! وبلاگصاحاب خوشحال بود که چیزی به اسم دوستی را تجربه کرده و از قضای روزگار با کسی (یا کسانی) که برای آنها هم چنین واژهای معنایی فراتر از "هممسیری" یا دور هم خوش بودنهای معمول را دارد.... وبلاگصاحاب شرنگ اشکها را میدید و این بار در پشتشان شربت "انسان" را هم میدید.... وبلاگصاحاب خیلی چیزها را میدید، وبلاگصاحاب قدر خیلیها را بیش از پیش میداند... امروز روز خاصی بود چون وبلاگصاحاب چیز دیگری را هم دید و آن هم اینکه نقشی را که دارد نباید فراموش کند حتی اگر صحنه خیلی شلوغ باشد... گویا وبلاگ صاحاب آنقدر صفحهی تقویم خط زده است که دیگر در اتفاقات کسانی به او تکیه کنند... هنوز چندان تنومند نیست اما وجود دارد! وبلاگ صاحاب امروز مطمئن شد که حالش از عروسیها بهم میخورد... وبلاگصاحاب دوست دارد در شب ازدواجش عدهای آدم با ربط ببیند و دوست دارد که آهنگ you look wonderful to night را با صدای اریک کلاپتن بشنود و با آن برقصد (حتی با وجود اینکه هنوز رقصیدن بلد نیست) وبلاگصاحاب مطمئن است که از رقصیدن با آهنگ "وای وای وای پارمیدای من کو" یا " همش دارم فک میکنم که دست کی تو دستته!" متنفر است و این کار انجام نخواهد داد.... وبلاگ صاحاب گویا آدم کلاسیکی است.... وبلاگ صاحاب خیلی حرف زد از خودش قول میدهد کمتر از خودش بگوید اما خوب همهی اینها را خودش هم امروز فهمید... پ. ن: وبلاگ صاحاب به نشانهی احترام کلاهش را برای چند نفر بر میدارد و خیلیهاشان همیشه اینجا را میخوانند! پ.ن 2: وبلاگصاحاب این پستها را سوم شخص مینویسد نه از این جهت که دانای کل است بلکه احتمالا به این دلیل که کمی در جو آقای الدفشن دوست داشتنی است و از آن مهمتر اینکه در این بخشها دوست دارد خودش بیشتر خودش را بشناسد... شاد زیید |
|
+ نوشته شده در
2008/12/14ساعت 23:41 توسط شبیر |
|
|
وبلاگصاحاب امروز میخواهد کمی به عقب برگردد، به زمانی که هنوز خودش هم وجود نداشته، اما گمان میکند که آن حوادث چیزهای جالبی را روشن خواهند کرد!
تیر ماه سال 1352 : پدر پدربزرگ، وبلاگ صاحاب فوت کرد (تاریخ تولد وی 1242 که البته بین علما اختلافاتی هست پس مینویسیم 1242 به اضافه و منهای 5)... پدر پدر بزرگ وبلاگصاحاب در آن تاریخ از دنیا رفت و در مراسم سومش مادر پدربزرگ وبلاگصاحاب هم چشم از جهان فرو بست (در 100 سالگی)... تیر ماه 1363 وبلاگ صاحاب متولد شد! وبلاگ صاحاب میتواند خیلی چیزها را از همان دو سه خط بالا بفهمد... میتواند بفهمد که ریشهی خیلی از رفتارهایش از کجاست و الان سعی میکند کمی کمکتان کند که شما هم بفهمید: 1- وبلاگ صاحاب به احتمال حالا حالاها خدمت شما خواهد بود و اگر تا آن زمان به وبلاگ نویسی ادامه دهد شما میتوانید مطمئن باشید که تا 90 سال دیگر همچنان در وبلاگش مطلب خواهید خواند! (و او از این بابت از شما عذرخواهی میکند!) 2- وبلاگ صاحاب میتواند از این چیزی که به ظاهر تصادفی میآید (مرگ پس از سه روز) بفهمد که ریشهی دوست داشتنهایش از کجا میآید! میتواند بفهمد که چرا اینقدر سخت دل میکند ( و عملا جان میکند اما دل نمیکند...) میتواند بفهمد که چرا او با تمام وجود مفهوم مصرع "من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود" را درک میکند، گویی که بند بند وجودش با آن آمیخته است.... 3- وبلاگ صاحاب موجود بگذار و بگذر یا بچسب به زندگیت هم نیست حتی اگر 100 سالش باشد.... شاد زیید پ.ن: اگر بیخودی گمان کردهاید که حال وبلاگصاحاب خوب نیست، باید بگویم که خیلی باخودی گمان کردهاید و بهقدر کافی وبلاگ صاحاب را میشناسید و نیازی به خواندن این سری نوشتهها ندارید... |
|
+ نوشته شده در
2008/12/13ساعت 18:13 توسط شبیر |
|
|
اين عنوان جدیدی برای مطالبی از این بلاگ خواهد بود و از شعر زیر از رهی معیری انتخاب شده است.
تو را خبر ز دل بیقرار باید و نیست غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست اسیر گریهی بیاختیار خویشتنم فغان که در کف من اختیار باید و نیست مرا ز بادهی نوشین نمیگشاید دل که می به گرمی آغوش یار باید و نیست درون آتش از آنم که آتشین گل من مرا چو پارهی دل در کنار باید و نیست چگونه لاف محبت زنی که از غم عشق تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست رهی به شام جدایی چه طاقتی است مرا که روز وصل دلم را قرار باید و نیست |
|
+ نوشته شده در
2008/12/13ساعت 17:49 توسط شبیر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
موسیقی:
I'll be home for christmas From: Noel By: Josh Groban To: My homesickness |
|
RSS
|