تبليغاتX
+AB
I just want to know what Truth is
WALL-E فوق‌العاده نيست اما بسيار زيباست....

كارگردان آن شخصي دوست‌داشتني به نام اندرو استانتون (Andrew Stanton) است متولد 3 دسامبر سال 1965 در ماساچوست آمریکا.
از کارهای استثنایی دیگر او- که من هم دیده‌ باشم- می‌توان به:
اشاره کرد.
-----------
منبع: به طور واضح ویکیپدیا!


+ نوشته شده در  2008/9/21ساعت 20:3  توسط شبیر | 
یه روز یهو می‌فهمی که دوست داری هر روز با یکی از خواب بیدار شی و به یکی سلام کنی... اون موقع است که می‌فهمی یه چیزیت شده....
+ نوشته شده در  2008/9/20ساعت 23:46  توسط شبیر | 
Beauty of moments is that it's fleeting.
+ نوشته شده در  2008/9/18ساعت 22:16  توسط شبیر | 
سکوت بعد از سلام از شرم بی‌کلمه‌ ماندن است، بدرقه با نگاه هم که شده معمول‌مان. اميد است ديگر، نباشد به چه زنده بماند آدمی؟
http://www.peakovsky.com/archive/2008/09/002597.php

پستی از این بهتر نمی‌توانستم برای خودم بنویسم...خوشبختانه بخت با من یار بود و میرزاپیکوفسکی آن را نوشت...
+ نوشته شده در  2008/9/17ساعت 17:47  توسط شبیر | 
If you are captured and a unexpectedly you find an open door and ... would you go through the door and escape or you might just think its another trap (so that they can kill you)?
+ نوشته شده در  2008/9/16ساعت 20:4  توسط شبیر | 

Life has plenty of good parts, its the rough parts that make you thankful that you have people to share it with.

Dedicated to Daisy...
+ نوشته شده در  2008/9/15ساعت 0:28  توسط شبیر | 
عودی روشن است و حافظی باز و دیدگانی باز... و من هم‌چنان در عجبم که چیست این سقف بلند ساده‌ی بسیار نقش...
+ نوشته شده در  2008/9/14ساعت 1:34  توسط شبیر | 
شنبه ثبت‌نام دارم... شنبه شروع یک دوره‌ی دیگه از زندگیمه، دوره‌ای که شروعش کمی اعصاب خردکنه! دوره‌ای که باز باید چندتا آدم غیر قابل تحمل رو برای رسیدن به هدف غایی زندگی تاب آورد...
این دوره هنوز شروع نشده، برام استرس‌زا است. تنها چیزی که باعث آسودگی من است این است که به ساربان اعتماد کامل دارم و دوستش دارم و سرانجام این کاروان عمر من به آن بادیه رسیده که دوستش دارد اما برای گذر از هر جایی تلاشی لازم است چه تلاش کردنی!
شاد زیید
پ.ن:
هر چند بلاگ کم نوشتم این مدت ولی تویترم که در حاشیه بلاگ هم می‌بینیدش فعال بوده! اما قول می‌دم بیشتر بنویسم!
پ.ن2: یکی از سخت‌ترین کارهای زندگی پیدا کردن عکس است!

+ نوشته شده در  2008/9/12ساعت 23:22  توسط شبیر | 
پریشب داشتم با تعداد زیادی از شاگردام که قبول شده بودن چت می‌کردم، حرف می‌زدم و ...!
یه نکته به نظرم رسید که خیلی برای جالب و شاید بشه گفت تاسف‌بار بود!
این دوستان بسیار شاد بودند. بر روی واژه بسیار، خیلی تاکید می‌کنم چون شاید بتونم بگم که معنی خود واژه‌ی "خوشحال" بودند!
مقایسه کردم با همین چند هفته پیش که من نتیجه کنکور ارشدم رو گرفته بودم... می‌تونم بگم که دقیقا همونی شده بود که می‌خواستم (دقیقا!) اما واقعا شاد بودم؟
غالب افرادی که تماس می‌گرفتند گمان می‌کردند که برای کسی اتفاق بدی افتاده!


+ نوشته شده در  2008/9/7ساعت 11:8  توسط شبیر | 
با جمعی از دوستان بیرون بودیم. بیرون که یعنی کمی بیرون از شهر. در میان بهت و حیرت همگان (اُکی! فقط من، بقیه کاملا انتظارشو داشتن!) افسر (احتمالا به زور) لیسانسه ای در یک پست ایست بازرسی نگهمون داشت، که چی؟ که به قول خود افسره:

"...آخه در ایران ببخشیدا ببخشیدا دو جنس مخالف نمیتونن با هم برن بیرون."

جوری "ببخشید" ها رو گفت که گفتم الان میخواد فحشمون بده و جوری "در ایران" رو گفت که احساس کردم ته لهجه سوئدیش رو هنوز حفظ کرده ... خلاصه، صورت جلسه ای نوشتن که این و این و این و این و این بدون اینکه با هم نسبتی داشته باشن سوار ماشین بودن. زیرشم انگشت زدیم که یعنی بله موافقیم. بعد آقا پسر سربازی رو همراهمون کرد که ببردمون کلانتری! پسره نسبت به بقیه آدمایی که دیدیم مشکل کمتری داشت بگذریم ازینکه 4-5 تا سناریو تعریف کرد واسمون از کیسهایی که گرفته بوده و اذیتشون نکرده گذاشته برن (یکیش در مورد یه زانتیا بود با یه کمَری!) بعد یه یه ربعی رسیدیم به کلانتری منطقه.
یکی از این نیروهای ویژه (ازاین کلاه کجا) اسممون رو نوشت و در پاسخ به جواب ما به "مجردین؟" کله ای تکون داد که انگار گفتیم معتادیم. (راستی بعدا کاشف به عمل اومد که ظاهرا نیروی ویژه هم نیست. عملا چون با مراجعه کننده سر و کار داره لباس نیروی ویژه دادن بپوشه که ملت حساب ببرن!) مرحله بعد یه انتظار 20-30 دقیقه ای بود تا "جناب سرهنگ" بیاد. (این بلد نبودن درجه های نظامی هم واسه ماها مکافاتیه، این جناب سرهنگ قلابی بعدا معلوم شد که ستوان دوم بوده!)
این جناب رییس کلانتری پدرسوختگی و رذالت هم از چشاش میبارید و خلاصه پرفکت پرفکت بود واسه ریاست. رفتیم تو و نشستیم. آقا پرسید "واسه چی اینجایید؟" با توجه به تذکرها و گوشزدهای زبانی و کلامی مکرر دوستان در مورد اینکه بنده زبان در کام بگیرم (خفه شم!) (و ترس از فیزیکی شدن شماتتهای احتمالی بعدی) نگفتم که:

"قربان باور کنید نمیخواستیم بیایم، این مامورای شما آوردنمون!"

و چه خوب هم شد که نگفتم چون ظاهرا منظور آقای رییس این بود که چرا اومدین این منطقه. یکی از دوستان توضیح داد که آب و هواش خوبه و سرسبزه و اینا. آقای رییس یه چشم غره ای رفتن و یکی دو تا سوال که چیکاره این و بعد هم گفتن پسرها بیرون باشن. یه 10-15 دقیقه ای بیرون ایستادیم تا پست عوض شد و ما رفتیم تو. اولین سوال آقا این بود که:

"میخواین براتون پرونده درست کنم؟"

یکی از دوستان سیاست مدارانه توضیح داد واسه آقای رییس که شما زورت زیاده و هرکار بخوای میتونی بکنی ولی ما هم دنبال دردسر نیستیم. دو تا از دوستامون قراره خیر سرشون پا شن واسه درس خوندن برن از این مملکت گفتیم بیایم تو این روزهای آخر هواخوری. کمی سوال جواب آقای رییس که کی و کجا و چه جوری و اصلا شماها چی میخونید و اینا. بعد تازه نطق آقای رییس باز شده که:

"من خودم فرهنگیم. من سه تا لیسانس دارم. حقوق خوندم، روانشناسی خوندم. متهم(!) از در که میاد تو میدونم چی تو سرش میگذره (عمرا نمیدونست وگرنه من رو که نمیذاشت بیرون بیام از اونجا!) ساعتهای بیکاریم رو تدریس میکنم" و ...

دوباره گفته دوست ما که "خب با این شرایط شما باید بفهمید ما چی میگیم دیگه. این مسخره بازیا واسه چیه پس؟" (کمی مودبانه تر البته!)

آقا دراومدن که:
"خب نه ... ما وظیفه مون پیشگیریه. ببینم شما الان میخواید برید ویلای فلانی. (گفته بودیم آشنای دوستی هستیم که ساکن اون منطقه بود.) همون از پیچ که برید پایین دست چپ دیگه نه؟"

کله ای تکان دادیم که حالا مثلا بله.

آقا اصرار میکنن:

"همون راه خاکی که باید 5-6 دقیقه برید توش"

توضیح دادیم که اینقدرها هم دقیق بلد نیستیم.

"ولی من منطقه رو مثل کف دستم بلدم"

پنجه در حین گفتن این جمله به سمت جلو باز میشه. کمی تامل ...

"نه فقط منطقه ... همه استان تهران رو مثل کف دستم بلدم ... 12 ساله رییس کلانتریم توی استان تهران ..."

آقا کمی کله رو انداخت پایین و احتمالا به تملقهایی که گفته و میگه و باجهایی که داده و میده که رییس بمونه فکر میکرد و بعد ادامه داد:

"ببینین من ویلای این آقای فلانی رو بلدم ... پر سوراخ سمبه است." {قیافه های مبهوت ما} شما الان میرین اونجا، زیرشلواری میپوشین دخترا هم مانتوشون رو در میارن ... شیطون هم گول میزنه آدم رو دیگه ..."

{اینجا جایی بود که اگه انسانهای شجاع و با شرفی بودیم پا شیم به قصد کشت بزنیم طرف رو ... اما خب ... میشناسیم همدیگه رو دیگه نه؟}

دوست ما توضیح داد که:

"خب البته نه. باغبونشون هست، همسر باغبونشون هست ..."

آقا اینجا من رو میگی ... اینقدر خنده ام گرفت که حد نداشت (البته هنوز بر سر پیمان خفه شدن باقی بودم) ... رییس همچنان مصرانه ادامه میده که:

"نه، سوراخ سمبه بخواین پیدا میشه."

ما هم کله ها رو حالا انداختیم پایین ببینیم بعدش چی میشه که آقا جهت حرف رو میچرخونه:

"من الان براتون پرونده درست کنم بندازمتون رجایی شهر(!) تا 15 سال ببین چی میگم 15 سال (انگشت اشاره اش در هوا تکان تکان میخوره) تو سابقه تون میمونه. هرجا بخوای بری سر کار گواهی سوء پیشینه میخوان. بدبخت میشی، باید بری یه کارخونه زپرتی پیدا کنی وسط بیابون که گواهی نخواد با صد تومن صد و پنجاه تومن زندگی کنی."

بعد ادامه میده:

"حالا شما پسرین، دخترمهر بخوره رو پیشونیش میدونی یعنی چی؟ حالا این زنگ بزنه به مادرش که منو گرفتن. مادره گریه کنان زنگ بزنه به دایی دختره که داداش بچه مو گرفتن برو درش بیار. زن داییه هم یه دست میندازه گردن داییه، داییه همه ماجرا رو واسش تعریف میکنه. حالا زن دایی بفهمه میره به پسرعمش میگه اون به زنش میگه بعد همه شهر خبر دار میشن، تهران هم که خودتون میدونید چجوریه؟ بعد که بخواد ازدواج کنه آدم حسابی پیدا نمیشه که. باید مادره بگرده به آدم عیاش معتاد پیدا کنه که با دخترش ازدواج کنه."

(اینجا جای دومی بود که ممکن بود یه آدم حسابی پاشه نطق طرف رو کور کنه ... اما خب اگه قرار به پا شدن بود که همون جای اول پا میشدیم ... پس صبر کردیم ببینیم چی میشه!)
بعد این همه چرند گفتن میرسه به اونجا که آدم نباید به هر کسی بیرون بیاد و آدم باید آدم باشه و آدم باید فلان باشه و آدم باید بهمان نباشه و ... که سه چهار نفر میان تو که ظاهرا دوست در میان با جناب رییس و مشغول ماچ و بوسه میشن و ما قرار میشه تو راهرو منتظر باشیم. از اینجا یه 1:30 ساعتی می ایستیم توی راهرو و البته با خبر میشیم که نصیحتهای مشابهی هم به دخترها شده.

شانسی که ما آوردیم این بود که مزاحم دوستی شدیم (همون که ویلاشون سوراخ سمبه زیاد داره!) و از راه دور و با ایجاد مزاحمتهای فراوان برای ایشون و خانواده، یکی از دوستان ایشون اومد دنبال ما توی کلانتری (سپاس فراوان!). این دوست هم اومدن و با آقای رییس صحبت کردن خلاصه حدود ساعت 12 (بعد از سه ساعت علافی) آقای رییس ما رو خواستن تو. دوباره مقادیر زیادی نصیحت که:

"شماها مفیدین. شما باید آینده مملکت رو بسازین. اینکه میذارم الان برین واسه اینه که به درد بخورین، قراره به مردمتون خدمت کنین و ..."

بعد هم ادامه دادن که:

"اینجا نوشتم شماها برای سفر علمی تحقیقاتی اومدین اینجا. حرف آقای فلانی (همون دوستی که مزاحمشون شدیم) برای ما حجته، ایشون بگن در کلانتری رو ببند میبندیم و ... حالا شما پای این رو انگشت بزنین."

ما انگشت زدیم که بله برای سفر تحقیقاتی اومدیم. به قول یکی از دوستان سه ساعت وقت تلف کردیم و آخرش هم پای یک برگه دروغ رو انگشت زدیم و اومدیم بیرون.


جناب ستوان دوی سه لیسانسه (راستی ظاهرا در جهان واقعیت سیکل دارن ایشون، سوم راهنمایی!) اینجوری ختم کردن کلامشون رو که (با لحن احمدی نژادی):

"برییید، ناهارتون رو بخورید، لذت ببرید، از نیروی انتظامی هم دلگیر نباشید، ما وظیفمونه. اگر ناراحت شدید عذر میخوایم."

ناگفته نماند که این تیکه های انتهایی مربوط میشه به همون حضور اون شخصی که گفتم وگرنه انتظار خوردن تیپا در حدود ساعت 4-5 بعد از ظهر و شنیدن اینکه "برید گم شید دیگه اینورا نبینمتون" چندان دور از ذهن نبود.

=========================

دو نکته میخوام بگم در مورد این قضیه ...

اولیش در مورد آدمهاست ... همه خیلی خیلی مشکل دارن. از افسر اولیه تا سربازه تا کلاه کجه تا رییس کلانتری ... احساس نمیکنی با انسانهای سالم داری صحبت میکنی. این آقای رییس کلانتری کرد بود. حدود چهل ساله. میشه تصورش کرد که سال 47 دنیا اومده. 12-13 ساله بوده که جنگ شروع شده. با کمترین امکانات بدون برق، آب، سوخت و زیر بمباران بزرگ شده بیشترین دانسته جنسی که داشته دیدن عکس هنرپیشه ای امریکایی بوده که یکی از بچه های کلاسشون یه روز نشون بقیه داده بوده. بعد هم با دختر یکی از فامیلهاشون که اگه مشکلاتش از خودش بیشتر نبوده کمتر هم نبوده ازدواج کرده و حالا با ذهنی بیمار اندک شنیده هاش در مورد مسائل جنسی رو با افکار چرند خودش در قالب نصیحت تو گوش کسایی که زورش بهشون برسه فرو میکنه. این اشاره های گاه و بیگاه و نا بجاش در مورد زیر شلواری و سوراخ سمبه و دست زن دایی در گردن دایی هم بر خللاف تصورش که میخواست نشون بده خیلی کول و اهل حاله، نشان دهنده این بود که واقعا حالش خرابه. خیلی سعی داشت که به ما بقبولونه که یکی مثل ماست ... اگه ما درس خوندیم اون سه برابر ما خونده، اگه ما از تهران اومدیم اون همش رو مثل کف دستش بلده، اگه ما جوونیم و امکان داشتن تفریحاتی رو داریم مانند اونچه که اون در فیلمها دیده و با تصوراتش بومی کردتشون(زیرشلواری!) اون هم همه این تفریحات رو فوت آبه. میدونید ... انسان بدبختیه و مشخصا خوش نیست در زندگی و شاید هم قسمت کمیش تقصیر خودش باشه، اما واقعیت اینه که الان سر کاره و قدرت هم توسط آدمهایی (احتمالا همین قدر دارای مشکل) بهش داده شده و میتونه زندگی بقیه رو داغون کنه.

نکته دوم در مورد خودمه ... کاملا با این استوار دوم موافقم. من قراره بتونم کشور رو بهتر کنم. کاملا موافقم باهاش که اگر من و تک تک افرادی مثل من تصمیم بگیریم که هرکدوم کمی مفید باشیم وضع خوب میشه. آره ... کشور 17-18 سال خرج کرده برای آموزش دادن من. سرمایه گزاری کرده روی من. اما من قدمی بر نخواهم داشت. مطمئنم! چندین ساله که علاقه ای به بهتر کردن وضع زندگی آدمها ندارم. الان خیلی مصمم تر شدم. چه بمونم چه برم قرار نیست "آینده ای بسازم" قرار نیست "دینی ادا کنم". یه جور انتقام گرفتنه ... این استوار الان از حس غرور لبریز شد که دیدی 3 ساعت وایسوندمشون؟ دیدی 20 دقیقه هر چرندی گفتم گوش کردن؟ دیدی نطق نتونستن بکشن. و راست هم میگه ... نتونستیم ... اما حالیش نیست که انتقامی که من از اون میگیرم به مراتب بدتره. این استوار هیچ وقت نمیفهمه که چرا تو اوج گرما برق نداره ... هیچ وقت نمیفهمه که بچه اش رو چرا نمیتونه در مدرسه ای اسم بنویسه که سیستم سرمایش و گرمایش درست داشته باشه. این استوار احتمالا شاکیه که چرا در منطقه شون بیمارستان حسابی وجود نداره. این استوار نمیفهمه که چرا بچه اش وقتی بزرگ میشه کارخونه ای وجود نداره که بتونه بچه اش رو بفرسته سر کار. این استوار و استوارهای دیگه دلیل معتاد شدن بچه شون رو خود بچه میدونن. حاضر نیستن فکر کنن که "از ماست که برماست". حاضر نیستن فکر کنن که ادای روشنفکری در آوردن و حرف از لیسانس زدن با گفتن این جمله که "میخوای برات پرونده درست کنم بدبخت شی" نمیخونه.

در هر صورت روحیه بدبین من رو کاملا ارضا میکنه این موضوع، نسل به نسل و سال به سال و روز به روز اوضاع بدتر میشه. تک تک آدمها در جامعه ما محکومند به دست و پا زدن در گنداب و بیشترین کاری که میتونن بکنن اینه که سعی کنن دهنشون رو بالا بگیرن که زیاد از این آب آلوده به خوردشون نره.
به نظر من هر جور تصور دیگه ای از وضع جامعه به شدت خوشبینانه است.



پ.ن.1) روی دیوار کلانتری و همین طور روی در اتاق جناب رییس نوشته ای چسبونده بودن:

استفتاء: در حین انجام ماموریت از روابط مشکوک افراد (مثلا مردی یا زنی) مطلع میشویم، آیا جایز است مساله را پیگیری کنیم؟
جواب(با حروف بولد): در روابط شخصی دخالت و تحقیق جایز نیست.

پ.ن.2) راستی روز خیلی خوبی شد تهش ... کلی خوش گذشت. جای دوستان خالی!1



اين مطلب كپي پيستي بود از مطلبي به قلم يكي از دوستان در مورد اتفاقي كه براي ما افتاد...
+ نوشته شده در  2008/9/4ساعت 15:13  توسط شبیر | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
موسیقی:
گل پامچال

بیژن بیژنی

با تشکر از پری ناز

تقدیم به Daisy

جمله‌ی زیر عنوان از Thomas Kuhn می‌باشد.

پیوندهای روزانه
ای از عشق پاک من همیشه مست- گلپا
گله (مهیار شادروان)
I Dreamed a dream
You are loved (josh groban)a
مینا ( مرجان و مهسا)
Canon_in_D_Major
Everything is beautiful in its own way(Willie Nelson)a
Wonderful tonight(clapton)1
Broke back Mountain
Celtic legend
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
مرداد 1384
تیر 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
آرشیو موضوعی
مکانیک کوانتوم
در جستجوی زمان از دست رفته
شعرهایم به تو مربوط شدند (اشعار)
از هر دری سخنی گفته‌ایم و خرسندیم!
جملات کوتاه دیگران
کتاب
روزانه‌های وبلاگ‌صاحاب
درد دل
برند
پاد روزمرگی
علمی
ادبی
هنری
مينيمال
آنچه همه به شما نمی‌گویند
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
بیایید وبلاگ صاحاب رو بیشتر بشناسیم
و چنین گفت دوست من
گفته از من نه و گویا که بزرگان گفتند
فارست گامپ
Let's figure this out
پیوندها
فروغ
از زندگی
بهنود
پرشین مدلاگ
يك پزشك
پینک فلویدیش
معروفی
اعترافات نه چندان خصوصی
سلمان
A man called old fashion
غلاف تمام فلزی
Daisy
پاگرد
بعد کیهانی
آن سوی دیوار ( اسراییل )
یادداشتهای یک تبعیدی عصبانی
مسير يك ذره
خواب بزرگ
A beautiful revolution
اکونومیست (مجله‌ی)
NAAAZZZYYY
mister blackboard
دنیای کوچک آقای اوف
بایرامعلی د گریت
Hajiagha
مرا زندگی کن (ندا-مسعود)
پرنیان
گیس طلا
شب‌های بی‌سحر
سینا سالک
twisted one 151
نازنینا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Free counter and web stats