![]() |
![]() |
|
| I just want to know what Truth is |
|
مدتی این مثنوی تاخیر شد...
خلاصه داستان: فرهاد در دانشگاه عاشق دختری ارمنی می شود و جواب رد می شنود و در این بین با رامتین وارد صحبت می شود... و اینک ادامه ماجرا... اگر چند فرهاد ما گوش کرد ولیکن به زودی فراموش کرد! برفت و گرفتی سر کار خویش فرستاد لعنت بر آیین و کیش که آنچه جدا میکند دین ماست و دین مظهر فتنه و کینههاست! بر این شیوه راندی همی او سخن بزد ریشهی ریشههای کهن! به هر اتفاقی، بر ـ رامتین بدادی همی شرح قصه٬ غمین بدادی به دختر هدایای خوب کتاب و هنرهایی از جنس چوب به هر گه نمودی به وی گفتگو پیامکی زدی هی به همراه او! و فرهاد در عشق خود غرق شد همان عاشق قصهی شرق شد
اندر کم شد رغبت رامتین مر دانستن قصه فرهاد... برون شد از این قصهها رامتین که او خود همی خسته بود و حزین بگفتم ورا تو چرا خستهای بسان یکی مرغ پر بستهای؟ چرا پا کشیدی برون ای جوان چرا ترک کردی تو فرهادمان؟ بکردی نگاهی مرا رامتین بگفتا بیا و کنارم نشین توانم نباشد کشم بار او که هستم به ده ماجرا روبرو چو بینم همی مردم ریش۱ را به یاد آورم قصهی خویش را... ادامه دارد... ۱- ریش= زخمی |
|
+ نوشته شده در
2008/4/18ساعت 23:49 توسط شبیر |
|
|
فرهاد نامه رو ادامه خواهم داد به شرط اینکه در مورد برخی سوالات بنیادی به نتیجه برسم!
اگر نرسیدم با کمی تغییرات مثنوی دیگری را خواهم نوشت البته آنچه از فرهاد نامه برایم جالب بود تمام شده! سوالاتی که باید بدانم... ۱- به چه حقی زندگی مردم را نقل می کنم! ۲- آیا مردم لیاقت اینکه زندگیشان نقل شود (ان هم به این شیوه) را دارند یا خیر! ۳- آیا مردم جنبه دانستن زندگی مردم دیگر را دارند یا نه؟ ۴- آیا من می توانم کاری را که دیگر دوست ندارم ادامه دهم؟ ۵- ... -------------- برخی از مردم در زندگیشان مدام اف. ۵ می زنند٬ برخی دیگر مدام اف.۱ و برخی به دنبال اف.۲ هستند! (شیخ تاخوفسکی (ره)) |
|
+ نوشته شده در
2008/4/17ساعت 11:36 توسط شبیر |
|
|
... غمی گشت فرهاد از این گفتگو نماندی به رویش کمی رنگ و رو دو بار و دو صدباره اصرار کرد و دختر همان گفته تکرار کرد پسر بیگمان زار و پژمرده شد دلش زخمی و ریش و آزرده شد بشد آسمان پیش چشمش سیاه تبه زندگانی، زمان پر ز آه درونش دوصد گونه آشوب بود سراسر وجودش لگدکوب بود بگشتی بدنبال یار قدیم که بهره بگیرد ز عقلی سلیم! بگفتش تماما همه ماجرای به یک گوشهی دنج دانشسرای! نگه کرد بر صورتش رامتین به دل برد نام جهان آفرین بگفتا که فرهاد فرخنده پی بدانم که سوزی تو در عشق وی بدانسان که عاشق شدن حق توست بدانسان که مهرش به قلب تو رست بدان رد و آری بود حق اوی نباشد بدین گفتهام گفتگوی! اگر از برایت عزیز است و پاک اگر از برای ویای سینهچاک اگر بر گمانت که شایسته است اگر عشق تو پاک و پایسته است بباید گذشتن ز عشقت جوان تو پابند همدوستیات بمان که در هر زمان بودن یار نیک به از مفتی و ربی و پاپ و سیک! ... ادامه دارد |
|
+ نوشته شده در
2008/4/14ساعت 23:13 توسط شبیر |
|
|
فرهاد با رامتین درباره عشقش گفتگو می کند و سپس ادامه ماجرا!
... اثر کرد گفتار او در پسر بیفتاد در راه عشق و خطر برفت پیش یار و بگفت راز خود سخنهای او گفت به آواز خود بگفتش که در دل بود مهر تو گرفته مرا دلبرا سحر تو بده دست خود را به دستان من بشو بلبل دشت و بستان من بخوانم من این دخترک را طلا نگهدار او باشد هرگه خدا به او گفت دختر که پاسخ نی است مرا بودن با تو آخر کی است؟! مسلمانی و من به کیشی دگر بباید از این راه کردن حذر مسلمان چه کارش به یک ارمنی؟ بود بین ما سد چون آهنی برو مهربانا ز من درگذر ببند دل به مهر کسان دگر(!) گمانم توان بود تنها دو دوست بدانسان که بین کسان گفتگوست و گرنه تو زین سان برو راه خویش مکن گفتگو را نه کمتر نه بیش ... ادامه دارد! * طربنامه |
|
+ نوشته شده در
2008/4/13ساعت 22:24 توسط شبیر |
|
|
خلاصه داستان: رامتین اندوهی در چشمان یکی از بچه های دانشگاه (فرهاد) می بیند و از فرهاد علت را می پرسد! فرهاد متعجب می شود (چرا که این دو با هم صمیمی نبودند) و در روزی دیگر فرهاد از او می پرسد که چگونه رامتین متوجه موضوع شده! ... بگفتا بدو رامتین کای جوان گذشتم زمانی از این هفت خان نگه چون کنم در تو، بینم غمت بدیدستم آشوب و آه و دمت کنون گر بخواهی توانم شنید که از چه بدین گونهات غم رسید سخنها ز راز خود آغاز کرد همی سفره دل بر او باز کرد بگفتا که در بند عشقم عزیز مرا سوزد این آتش تند و تیز یکی دختری پاک و نیکو سرشت بسان نسیمی وزان در بهشت بود موی او همچو رنگ طلا مصون دارد ایزد ورا از بلا بسی سر به زیر و بس آرام و ناز ولیکن نگفتم به او، بنده راز نداند کسی راز این مهر من نخوانده کسی قصه از چهر من ندانم چگونه کنم راز فاش بگفتا برو همچو فرهاد باش! بگفتش جوانا جوانمرد باش بخند و چو کوهی پر از درد باش بگو تا بداند که تو عاشقی بدین ره تو پابند و هم صادقی بگو تا بداند، که این حق اوست چه تشنه نشینی چو می در سبوست؟! بپاخیز و همچون یکی مرد باش به هر قیمتی پاک و خونسرد باش! چو امروز پنهان کنی راز خویش به فردا پشیمانی و دل پریش تو باشی برایش یکی انتخاب بگویش، بمان، تا که بینی جواب ولیکن بدان ای جوان درست نصیحت کنم من تو را در نخست بدین وادی افتادنت سهل نیست سزد عشق جایی که با جهل نیست! .... ادامه دارد! این منظومه هنوز نام ندارد لطفا پیشنهاد دهید این منظومه از ۵۰ بیت گذشت. |
|
+ نوشته شده در
2008/4/11ساعت 22:17 توسط شبیر |
|
|
...
رامتین که بود؟! یکی پیر فرزانهای بود شاب۱ سخنهای او همچنان در ناب بدین قصه نامش نهم رامتین بود صد کلامش به یک آستین! اندر دیدار رامتین با فرهاد در دانشگاه و... ببودند با هم به دانشسرای و لیکن چو بیگانه از هم جدای نگه چون به چشمان فرهاد کرد ز عهد جوانی خود یاد کرد! بگفتا به فرهاد، ای جان جان به ظاهر نمایی خودت شادمان ولیکن به چشمان غمت آشکار خبر میدهد از دل پار پار بگفتش چنین و گرفت راه خویش از اینش نه کمتر بگفت و نه بیش به فرهاد ما گفتگو شد گران که او چون بدیده غمش را عیان؟ کنارش اگر چه بسی یار بود ولیکن سراسر دلافگار۳ بود در آن هفته دیدش به دانشسرا بگفتش که بر گو مرا ماجرا ندیدند یاران غم و سوز من نه آن حال زار و نه آن روز من چگونه تو دیدی غمم را عیان؟! تو چون آگه استی به راز نهان؟!
ادامه دارد... .... ۱. شاب: جوان ۲. افگار: زخمی |
|
+ نوشته شده در
2008/4/10ساعت 23:14 توسط شبیر |
|
|
... کنون گویمت قصهای در بهار ز بازی گردون و از مهر یار روایت کنم تا قضاوت کنی دل عاشقان را زیارت کنی به هر پردهی قصهام دفتری است یکی کهتری و یکی مهتری است کنونت بگویم من این داستان ز امروزه روز و نه از باستان جوانی برومند و فرهاد نام تنومند و خوش قامت و خوش خرام همی بسته بر پشت سر موی خویش خشن مینمایاند او روی خویش اگر چه به ظاهر کژ اخلاق بود ز مردم گریزان چونان زاغ بود ولیکن درونش دلی پاک بود وجودش حزین بود و غمناک بود به گردش نبودی به جز یار بد زند یار بد بر کسان مهر رد خدایا بده یار اندیشمند که باشد به از خویشی و خویشوند کند یار نیکو تو را سربلند نیاید تو را هرگز از وی گزند ادامه دارد... |
|
+ نوشته شده در
2008/4/9ساعت 22:33 توسط شبیر |
|
|
اندر مدح شاعر مر خداوند را! به نام جهان آفرین بزرگ خداوند چوپان و میشان و گرگ بزرگی که باشد جهانش نشان خداوند کاه و گل و کهکشان دهش میکند بنده را هر نفس نباشد یکی کار او پیش و پس سپهرش به جای و زمینش به جای به هر جای گیتی ز او رد پای
اندر باب آفرینش (مطابق با بیگ بنگ!) به یک انفجار او جهان آفرید گمانم که آنجا زمان آفرید یکی قطعه سنگی جدا شد ز خور به قدر کفایت ز خورشید دور درونش به سالی دراز و طویل بشد آب جاری به رودی چو نیل حیات اندر آن کم کم آغاز شد جهانی هماهنگ و همساز شد به یک باره انسان بیامد پدید زمین ناگهان آیتی تازه دید! ز انسان طبیعت دوگان آفرید بدین گونه مرد و زنان آفرید! میانشان یکی واژهای تازه ساخت طبیعت جهان را به اندازه ساخت! ------------- ادامه دارد..... |
|
+ نوشته شده در
2008/4/8ساعت 2:9 توسط شبیر |
|
|
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم! اینا برای شما چه هستند؟ |
|
+ نوشته شده در
2008/4/6ساعت 12:18 توسط شبیر |
|
|
در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد |
|
+ نوشته شده در
2008/4/5ساعت 7:34 توسط شبیر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
موسیقی:
گل پامچال بیژن بیژنی با تشکر از پری ناز تقدیم به Daisy جملهی زیر عنوان از Thomas Kuhn میباشد. |
|
RSS
|