![]() |
![]() |
|
| I just want to know what Truth is |
|
بوی عیدی... بوی توپ
|
|
+ نوشته شده در
2008/3/18ساعت 19:21 توسط شبیر |
|
|
زندگی همینه دیگه...
باید بدونی چی می خوای و کی می خوای... |
|
+ نوشته شده در
2008/3/17ساعت 15:23 توسط شبیر |
|
|
ترک آینه از نالهی بیگاه من است
گریه بید از این نغمهی جانکاه من است جای اشک است که من بین شما میخندم حیلهاش ایدهی آن نیمهی روباه من است یاری از دوست چه خواهم چو قلم نزد من است قلمم، هر قدمم هم دل و همراه من است... ۱۹ اسفند ۲ بامداد ----------------- این جوان در کف خود سرخی ـ سیبی دارد ثابت جاذبه در عشق، ضریبی دارد مدتی هست که در روی تو دقت کردم ماه با آه چه پیوند غریبی دارد! گفته از من نه و انگار بزرگان گفتند زندگی هر ورقش، شیب و نشیبی دارد "شخص" آزادترین بردهی تاریخ تویی این جهان شاعر جذاب و عجیبی دارد! ۱۹ اسفند ۲:۱۵ بامداد ***** شبهای بیخوابی یک و دو... دو شب از زندگی من بودند که من بسیار خواب آلود بودم به طوری که ۱۱ شب رختخواب بر تن کردم و به تخت خواب رفتم... اما شعر نمیگذاشت بخوابم.... اشعار این دو شب در تختخواب زیر نور چراغ مطالعهی جیبی آنها را نوشتم... شبهای عجیبی بود و روزهایی توام با شادی فراوان... دنیا خیلی عجیبه نه؟ |
|
+ نوشته شده در
2008/3/15ساعت 0:30 توسط شبیر |
|
|
شب است و در دل من صحبت بهاران است
شب است و جوشش شعرم برای یاران است شب است و زمزمههای غریبه میشنوم گمان کنم که ندایش نوید باران است مشو مشو تو دل من دوباره از دستم که یار باز به دشت سفر خرامان است برو برو تو نگارم نمان دگر پیشم جزای ماندن با عشق، سنگساران است شنید "شخص" ز هر سو ندای پر مهرت گمان کنم که غمت همچو کوهساران است... ۱۸ اسفند ۱۲ شب... ----- بیا بیا تو مرا با خودت ببر سویی اگر ز مهر و وفا بردهای کمی بویی بیا ببوس لبم را، تو ای بهار امید که تیر خوردهام از یک کمان ـ ابرویی نشین تو یک سحری رو به روی آیینه تمام مشکل من بین، به سحر و جادویی نشین به قایق مهر و بیا به سوی دلم به سیل اشک خروشان بزن تو پارویی چه بد چو مرد بیافتد چنین به بستر مرگ تمام، زنده بماند، که بیندت رویی گمان کنم که بیایی کنار بالینم به اخم و طعنه و با بانگ خویشتن گویی بیامدم به کنارت عزیز ناله مکن نه از برای ملامت که بهر دلجویی... ۱۸ اسفند ماه ۱۲:۳۰ ---------------------- چه خوش است مهربانا که تو را عزیز دارم دل سرخ زیر پایت، مژه ژالهریز دارم به چه کوشی ای طبیبم که مرا دوا نمایی منگر به درد و بنگر که چه سان مریضدارم... ۱۸ اسفند ۱ بامداد!
|
|
+ نوشته شده در
2008/3/15ساعت 0:21 توسط شبیر |
|
|
آویزش به این سبب است که فرد به واسطه ی پرسش های دیگران نگاهی بیرونی به خود داشته باشد، چه بسا واقعیت هایی را درباره ی خودش رفتارهایش، ایده هایش و پندارهایش ببیند و دریابد که پیش از آن چشمش به روی آن ها بسته بوده است. و این البته با پرسش و پاسخ فرق دارد و حفظ چنین تفاوت ظریفی در فضایی مجازی نمی گویم ناممکن ولی تا حد زیادی بعید است، زیرا صحبت چهره به چهره و رو در رو به علاوه ی نقش مجری در این موضوع بسیار اهمیت دارد. در آویزش مهم برقراری جریان معنا در درون فرد است که سؤالات دیگران زمینه ی وقوع آن را فراهم می سازند، ولی علت رخدادنش نیستند. کسی نیز در پی کنجکاوی درباره ی کسی نیست.
با توجه به آنچه گفته شد از این پس نام این بخش را "رو در رو" یا همان هد تو هد! خواهیم خواند! با توجه به آرای شما این بار نویسنده این بلاگ انتخاب شد! هر سوالی دارید بپرسید! |
|
+ نوشته شده در
2008/3/12ساعت 12:12 توسط شبیر |
|
|
دوستان عزیز تعداد رای ها مساوی است لطفا به پست مربوطه (دو پست پایین تر) مراجعه کرده و رای دهید که کی آویزان شود!
هیلاری (نازی) یا اوباما (شبیر) |
|
+ نوشته شده در
2008/3/8ساعت 16:36 توسط شبیر |
|
|
... شاید راهی برای کمک کردن به سیاه وجود داشته باشد و بلکه او بتواند دست دوستی خود را به طرفش دراز کند....
آبی با خودش می گوید فقط نگاهش کن. او غمگین ترین موجود روی زمین است. و بعد به محض این که این کلمات را ادا می کند٬ می فهمد که درباره ی خودش هم سخن می گوید...
معرفی کتاب (رمان): ارواح اثر پل استر مترجم: خجسته کیهان ۱۲۰ صفحه ۱۱۰۰ تومان |
|
+ نوشته شده در
2008/3/6ساعت 16:3 توسط شبیر |
|
|
اکنون زمان آن فرارسیده است که نفر بعدی را که قرار است آویزان کنیم (اویزان کنیم یعنی این که یک نفر را انتخاب نموده و هر کس هر سوالی دارد از او می پرسد او هم پاسخ می دهد) انتخاب کنیم...
دوستان لطفا خودتان رای داده و دوستانتان را هم دعوت کنید به شرکت در این رای گیری! آویزش۱: بانوی جشنواره ی زمستانی
آنچه گذشت... در آویزش دوره اول گزیرش ها پس از تایید نمایش داده می شدند ٬ در آویزش ۲ این قید هم برداشته شد! |
|
+ نوشته شده در
2008/3/6ساعت 1:3 توسط شبیر |
|
|
با کمک دوست خوبم ر. من نیز توانستم اولین قدم برای ویکی پدیای فارسی را بردارم (نخستین قدم خودم!)
از شما هم درخواست می شود سهم خود را در این مورد پرداخت کنید!
|
|
+ نوشته شده در
2008/3/5ساعت 13:53 توسط شبیر |
|
|
هر روز بپرسند ز من٬ حال تو چون است
پاسخ چه بگویم٬ چو دلم غرقهی خون است لیلا چه حسابی؟ چه کتابی؟ چه خیالی؟ برخیز که هنگامهی عشق است و جنون است بشکست دلم، پشت و سرم در ره عشقت راهی است دراز و کف پا آبلهگون است تقصیر نه از توست، نه از من، نه خداوند تقصیر ز بخت است که چون لاله نگون است پیش آی و ببوس این لب خشکیدهی من را والله که صوابش ز عبادات فزون است! "شخص" ار چه ندیدست نشانی ز وصالت منعش مکن ای دوست، که از عهده برون است...
یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۶ تقدیم به م.ر عزیز که هنگامی که فهمیدم اینجا را میخواند بسیار خوشنود شدم... |
|
+ نوشته شده در
2008/3/2ساعت 13:54 توسط شبیر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
موسیقی:
گل پامچال بیژن بیژنی با تشکر از پری ناز تقدیم به Daisy جملهی زیر عنوان از Thomas Kuhn میباشد. |
|
RSS
|