![]() |
![]() |
|
| Δε φεύγω αν δε φύγουμε μαζί |
|
صاحبلاگ روز چهار شنبه کنکور دارد!
ا. ش. یا همان دکتر افشین شفیعی. http://en.wikipedia.org/wiki/Afshin_Shafiee کسی که خودش بنیانگذار آویزش در بعد کیهانی بود! بهمن ماه ۲ سال پیش آغاز رابطه من با او به عنوان استاد و شاگرد بود که خود سرآغاز یک دوستی شد.... دوستی ای که بی فراز و نشیب هم نبوده٬ اما همیشه بوده! خوب حالا این شما و این هم ا.ش: شاید در پایان این بخش خاطراتی هم بنویسم...! ----------------- قوانین آویزش برای آنان که نمی دانند! هر سوالی می خواهید می توانید بپرسید (البته شرط ادب همیشه حاکم است!) او می تواند به هر سوالی پاسخ دهد یا بگوید جواب نمی دهم! اینجا طفره رفتن معنی ندارد |
|
+ نوشته شده در
2008/2/16ساعت 19:55 توسط شبیر |
|
|
اول اینکه از بانوی جشنواره زمستانی کمال تشکر را دارم...
بنا به پیشنهاد ایشان هم اکنون از همین تریبون اعلام می کنم که رای گیری برای انتخاب نفر بعدی به منظور آویزش شروع می شود... پس بشتابید که غفلت موجب پشیمانی است! دقیقا هفت روز دیگر کنکور دارم و پس از آن مسابقه بی سابقه در این بلاگ برگزار خواهد شد!
|
|
+ نوشته شده در
2008/2/13ساعت 17:23 توسط شبیر |
|
|
خداوندا سینمای ما را از ماجرای زن و مرد نجات بده٬ شاید جامعه هم کمی از این حال و هوا بیرون آمد!
شاید جامعه هم فهمید هر دو نفری که راه میروند الزاما رابطه عاشقانه یا فاسقانه ندارند!
دو سالی میشود که ولنتاین خراب شده تقریبا... رفتیم تو سه سال.... |
|
+ نوشته شده در
2008/2/11ساعت 23:23 توسط شبیر |
|
|
من آیینهام
میآیید خود را در شفافیت من میبینید و میروید به خیالتان آیینه همواره شادان نشسته و همه کس را دوست دارد... یکیتان هم پشت آیینه را نمینگرد... حافظهی آینه بعد از تو دیگر هیچکس را در خود نگه نمیدارد.... ---------- پ.ن ۱: آینه - آیینه پ.ن۲: پست پیشین همچنان فعال است منتظر بانو هستیم! پ.ن۳: این نوشته تقدیم شد به نازی.... |
|
+ نوشته شده در
2008/2/8ساعت 23:16 توسط شبیر |
|
|
خوب خوب!
نخستین پست دموکراتیکمان را تجربه میکنیم! البته کارگران تا مدتی مشغول کارند! و این پست مدام بهروز میشود! به اتفاق آرا "بانوی جشنوارهی زمستانی" عنوان پست ما شد! نظر به اینکه اطلاع زیادی از ایشان در دست نمیباشد٬ من تصمیم گرفتم که ایشان را آویزان کنیم! آویزان کردن اصطلاحی است در بین بچههای بعد کیهانی شخصی انتخاب میشود و هر کس هر سوالی میخواهد از او میپرسد! فقط بنده برای حفظ اخلاق و جلوگیری از ذرتپراکنی برخی از عابرین٬ نظرات را پس از تایید نمایش خواهم داد! ابتدا از ندا (همان بانوی جشنواره) درخواست میکنم که یک مختصری از خودش بنویسه... هر سوالی که بپرسید برای ایشان ارسال شده و پاسخ داده خواهند شد! در ضمن به زودی مسابقهی بیسابقهای هم به زودی برگزار خواهد شد که جایزهی ارزندهای هم خواهد داشت!
|
|
+ نوشته شده در
2008/2/8ساعت 0:2 توسط شبیر |
|
|
موضوع پست بعدی بلاگ را شما پیشنهاد بدین؟
|
|
+ نوشته شده در
2008/2/5ساعت 20:59 توسط شبیر |
|
|
اگر این تنبلی بگذارد وفای به عهد خواهم کرد!
|
|
+ نوشته شده در
2008/2/5ساعت 4:13 توسط شبیر |
|
|
از نقطه نظر مولوی انسان ها ۴ دسته اند:
آن ها که عاقبت اندیشند... آن ها که به ابتدا و سرچشمه می نگرند. آنها که نه به اول می نگرند و نه به آخر آنها که نه به اول می نگرند و نه به آخر!!! اشتباه نکنید گروه های سه و چهار با هم متفاوتند! تکلیف گروه اول و دوم که به نظرم مشخص است... گروه اول به انتها فکر می کنند و بر اساس آن در زندگی عمل می کنند! گروه دوم کمی باهوش ترند و نگاه می کنند که ببینند از ابتدا چه برایشان برنامه ریزی شده گروه سوم آن قدر در روزمرگی ها غرقند که دیگر نه به اول می نگرند و نه به آخر فکر می کنند! گروه چهارم٬ گروهی هستند که مستند و عاشق٬ نه انتها را می بینند و نه انتها در حال هر چه دارند تحویل دوست می دهند فارغ از آن که چه پیش می آید و .... هر چه نیاز می آورند٬ دوست به ناز خود می افزاید و اینان مستند در این میخانه و راضی.... اما آنچه گروه چهارم را برایم جذاب می کند٬ نه آن سرخوشی عاشقانه است و نه آن ظرافت بازی و نه آن عاقبت به خیری ( که خود اساسا به این امر فکر نمی کنند!).... برایم این جالب است که در توهم زندگی نمی کنند... نه خود را مشغول گذشته می کنند که دیگر موجود نیست و نه خود را سرگردان آینده می کنند! آن ها اسیر بازی ذهن نیستند... تمام بازی آن چه را که به آن نفس می گوییم و ... فقط کارشان این است که درست همین لحظه را از من بگیرد.
پ.ن:آنهایی که فرصتشان تمام شده خواهان فرصتند و آنهایی که فرصت دارند غفلت می ورزند.... (علی (ع)) |
|
+ نوشته شده در
2008/2/4ساعت 18:7 توسط شبیر |
|
|
خواجه عبدالله چه زیبا می گوید:
"از ناز گریستن چون بود؟ این است قصه ای دراز..." ناز بسیار سهمگین است برای عاشق... و عجب این درگاه بازی عجیبی دارد بازی ناز و نیاز... ناز آن است که تمام وجود و هستیات را بیاوری و رو برگردانند و سر گران کنند و تو چه دانی که سرگرانی چیست و از پی سرگرانی سرگردانی... سهمگین بودن این ضربت از آن است که آن گاه که همه چیز را آوردهای دیگر باید چه کنی... |
|
+ نوشته شده در
2008/2/3ساعت 21:10 توسط شبیر |
|
|
...
ترسیدم پی وقوف به این راز سر به مهر٬ آن چنان بر من خشم بگیری که دیدارهای گاه گاه هم میسر نشود ... |
|
+ نوشته شده در
2008/2/3ساعت 0:1 توسط شبیر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
موسیقی:
I'll be home for christmas From: Noel By: Josh Groban To: My homesickness |
|
RSS
|