![]() |
![]() |
|
| Δε φεύγω αν δε φύγουμε μαζί |
|
||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
2007/12/21ساعت 23:26 توسط شبیر |
|
|
به شهر تلخ شما بنده باغ می سازم
به قصد قربت لله چراغ می سازم دروغ شهر شما گر چه خوب و زیبا نیست ز من اگر تو بگیری سراغ٬ می سازم....
|
|
+ نوشته شده در
2007/12/20ساعت 21:48 توسط شبیر |
|
|
با خيال تو به سر بردن اگر هست گناه با خبر باش که من غرق گناهم همه شب |
|
+ نوشته شده در
2007/12/20ساعت 11:56 توسط شبیر |
|
|
نمی دانم چرا اما ناگهان یاد دوم دبستان افتادم...
پیش از عید بود فکر می کنم تازه امتحانات ثلث را داده بودیم.... معلم کلاس دوم من خانم خطیبی بود. یک روز آمد سرکلاس٬ صدایش در نمی آمد... همان داستان معلمین دبستان٬ گچ و تخته و فشار زیاد به حنجره سالهایی طولانی خدمت (به معنی کلمه!).... زنگ اول تمام شد٬ خیلی غمگین بودم... هنوز هم یادم است که چگونه بغض گلویم را می فشرد... زنگ دوم ناظم به همراه او و معلم جانشین وارد کلاس شد... ناظم شرایط را توضیح داد و گفت که خانم خطیبی باید استراحت کنند... خانم خطیبی کمی صحبت کرد من بیش از این تاب نیاوردم به هوای اینکه چیزی از درون کیفم بر دارم به زیر میز رفتم و جایتان خالی ۵ دقیقه بعد باچشمانی سرخ و خیس آمدم بالا! (البته فکر می کردم خیس نباشند چون پاکشان کرده بودم!) دلم برای آن شبیر٬ برای آن شفافیت تنگ شده... ای طفلک شبیر... پی نوشت ها: ۱) راستی کسی از خانم خطیبی خبری دارد؟ ۲)من دبستان مصطفی خمینی می رفتم روبه روی پارک شفق... ۳) نمی دانم چرا به یاد آن افتادم ۴) و دی ماه شروع می شود... شاید هم دسامبر است که شروع شده
|
|
+ نوشته شده در
2007/12/18ساعت 21:27 توسط شبیر |
|
|
ستاره دیده فرو بست و آرمید بیا
شراب نور به رگهای شب دوید بیا ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت گل سپیده شکفت و سحر دمید بیا ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم ز غصه رنگ من و رنگ شب پرید بیا به وقت مرگم اگر تازه می کنی دیدار به هوش باش که هنگام آن رسید بیا به گام های کسان می برم گمان که تویی دلم ز سینه برون شد ز بس تپید بیا نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا امید خاطر سیمین دل شکسته تویی مرا مخواه از این بیش نا امید بیا... این هم شعر حفظی این هفته و این شعر زیبا از سروده های سیمین بهبهانی بود... -------------------------- ساندویچ بهداد ( در کلبه ی خوراک!) هم همان داستان نیما را داشته.... |
|
+ نوشته شده در
2007/12/18ساعت 10:23 توسط شبیر |
|
|
یاد گرفتن بی تو زندگی کردن برایم مثل یادگیری راه رفتن با پای چوبیه...
------------ تصنیف ماهور: نغمه جان بخش پر کرد زمین را چون پر طاووس سبز و زیبا عاشق و معشوق گرفته به کف ساغر گلگون از سر مستی زده پشت پا بر سر گردون شاد و خوش و خرم اند عارف و عامی (۲) هر کسی بوسد لب لعل یار خود شا زید بخت و هم از روزگار خود غیر من که از جان گشته ام سیر در جوانی ز غم گشته ام پیر
چرا نباشم غمگین ز خوی آن نازنین که کرده هنگام بهار ترک من آن لاله عذار نشسته با دشمنانم همی ندارد از عاشق خود غمی پر کرده در ساغر شاد یاد نمی کند او دگر یاد یار
نیافریده خدا چون دلبرم دلبری سنگین دل و بی وفا و رنجور و بد اختری |
|
+ نوشته شده در
2007/12/14ساعت 22:8 توسط شبیر |
|
|
*
محمد بهرامی در اظهار نظری فرمودند که : "هر گاه به یاد کلاس استاد م.ب می افتم که به آن شکل اسپین اوربیت کاپلینگ ها را به ما یاد می داد با خودم می گویم ای طفلک محمد بهرامی!" *) این پست با کسب اجازه از خود ایشان نوشته شد! **) این پست به احتمال برای علما معنای بیشتری خواهد داشت! و ای علمای عزیز احتمال اینکه گزیرشتان را پاک کنم هست و اگر چنین شد خرده مگیرید! |
|
+ نوشته شده در
2007/12/14ساعت 11:58 توسط شبیر |
|
|
مشکل اصلی جامعهی ما "ابن سینا" است! (اگر هم نیست من نمیفهمم و علما دانند!) او جامع جمیع علوم زمان خویش بود وگویا این صفت پسندیده را به تمامی ایرانیان منتقل نموده است و این گونه است که تمامی ما ایرانیان دچار توهم خود-ابن سینا پنداری هستیم... |
|
+ نوشته شده در
2007/12/13ساعت 20:50 توسط شبیر |
|
|
دوستان عزیزی که در دانشگاه صنعتی شریف گذارشان افتاده باشد می دانند که مغازه ای به نام کلبه ی خوراک آن جا هست که علما به آن سگ پز می گویند!
در بین غذاها و ساندویچهایی که آن جا سرو می شود ٬ سه غذا هست که تنها عده ی خاصی می دانند و هر کس از آنها آگاه نیست زیرا که در منو وجود ندارند! این سه غذا عبارتند از: ژامبون سرخ شده بهتاد نیما اما نیما چیست: ساندویچی است بدون کاهو بدون خیارشور بدون گوجه فرنگی بدون سس قرمز. سوسیس دارد + سیب زمینی + پنیر اما حکایت نام آن این است که شریفی خوش ذوقی به نام نیما هر روز می آمده و می گفته: " یک ساندویچ سوسیس با پنیر به من بدید توشم سیب زمینی بریزید و گو جه و خیار شور و .... نریزید!" و هر روز همین جملات را تکرار می کرده... علی آقا فرمودند که: هر روز از همان دور که می آمد می گفتند که این پسره اومد ساندویچش را درست کن! ولی آن پسر شریفی دوباره می آمده و واو به واو آن جملات را تکرار می کرده! برای رهایی از شر او! این ساندویچ اختراع شده! احتیاج مادر اختراع است! |
|
+ نوشته شده در
2007/12/12ساعت 22:7 توسط شبیر |
|
|
تو راه می روی٬ من ایستاده ام
و از سکونم دلگیر می شوی.... دلگیر مشو و آن را به حسابی مگذار... شاه مات که حرکت ندارد.... ******************* تصنیفی قدیمی ذلیل و بیچاره تر از من نیست در کوی تو خمیده شد پشت من از غم چون ابروی تو گرفته هر کس ز لب لعل تو کام دل خود نشد روا کامم ز تو وای وای بر دل من به مجلس بیگانگان نوشی باده ناب به هر کجا می روی با هر کس مست و خراب خبر نداری ز حال خود با مردم که چه سان کنندت آزار و ستم وای وای بر دل من کسی چو من قدر تو را کی داند صنما به راه عشق تو دهم جان و دل به فدا بیا بنه رستم ستم به یک رو دلبر من شوی پشیمان به خدا وای وای بر دل من **** شعر حفظی چند رباعی و دو بیتی از رهی معیری است. هر چه کمتر شود فروغ حیات رنچ را جانگدازتر بینی سوی مغرب چو رو کند خورشید سایه ها را درازتر بینی ** آن نواساز نو آیین چو شود نغمه سرای سر خوش از ناله ی مستانه کند جان مرا شیوه ی باد صبا عقده گشایی است رهی شعر "پژمان" بگشاید دل پژمان مرا *** نرم نرم از چاک پیراهن تنش را بوسه داد سوختم از آتش غیرت ز نیرنگ نسیم زلف بی آرام او از آه من آید به رقص شعله ی بی تاب می رقصد به آهنگ نسیم |
|
+ نوشته شده در
2007/12/11ساعت 0:45 توسط شبیر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
موسیقی:
Grown men don't cry Tim McGraw One of my all time favorite voices Emmy winner |
|
RSS
|