تبليغاتX
+AB
Δε φεύγω αν δε φύγουμε μαζί

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

 

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود

 

عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل

 

نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

صبح امید که بد معتکف پرده غیب

 

گو برون آی که کار شب تار آخر شد

آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل

 

همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز

 

قصه غصه که در دولت یار آخر شد

ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد

 

که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را

 

شکر کان محنت بی‌حد و شمار آخر شد

+ نوشته شده در  2007/12/21ساعت 23:26  توسط شبیر | 
به شهر تلخ شما بنده باغ می سازم

به قصد قربت لله چراغ می سازم

دروغ شهر شما گر چه خوب و زیبا نیست

ز من اگر تو بگیری سراغ٬ می سازم....

 

+ نوشته شده در  2007/12/20ساعت 21:48  توسط شبیر | 

با خيال تو به سر بردن اگر هست گناه

با خبر باش که من غرق گناهم همه شب

+ نوشته شده در  2007/12/20ساعت 11:56  توسط شبیر | 
نمی دانم چرا اما ناگهان یاد دوم دبستان افتادم...

پیش از عید بود فکر می کنم تازه امتحانات ثلث را داده بودیم....

معلم کلاس دوم من خانم خطیبی بود. یک روز آمد سرکلاس٬ صدایش در نمی آمد...

همان داستان معلمین دبستان٬ گچ و تخته و فشار زیاد به حنجره سالهایی طولانی خدمت (به معنی کلمه!)....

زنگ اول تمام شد٬ خیلی غمگین بودم... هنوز هم یادم است که چگونه بغض گلویم را می فشرد...

زنگ دوم ناظم به همراه او و معلم جانشین وارد کلاس شد...

ناظم شرایط را توضیح داد و گفت که خانم خطیبی باید استراحت کنند... خانم خطیبی کمی صحبت کرد من بیش از این تاب نیاوردم به هوای اینکه چیزی از درون کیفم بر دارم به زیر میز رفتم و جایتان خالی ۵ دقیقه بعد باچشمانی سرخ و خیس آمدم بالا! (البته فکر می کردم خیس نباشند چون پاکشان کرده بودم!)

دلم برای آن شبیر٬ برای آن شفافیت تنگ شده...

ای طفلک شبیر...

پی نوشت ها:

۱) راستی کسی از خانم خطیبی خبری دارد؟

۲)من دبستان مصطفی خمینی می رفتم روبه روی پارک شفق...

۳) نمی دانم چرا به یاد آن افتادم

۴) و دی ماه شروع می شود... شاید هم دسامبر است که شروع شده

 

 

 

+ نوشته شده در  2007/12/18ساعت 21:27  توسط شبیر | 
ستاره دیده فرو بست و آرمید بیا

شراب نور به رگهای شب دوید بیا

ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت

گل سپیده شکفت و سحر دمید بیا

ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم

ز غصه رنگ من و رنگ شب پرید بیا

به وقت مرگم اگر تازه می کنی دیدار

به هوش باش که هنگام آن رسید بیا

به گام های کسان می برم گمان که تویی

دلم ز سینه برون شد ز بس تپید بیا

نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت

کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا

امید خاطر سیمین دل شکسته تویی

مرا مخواه از این بیش نا امید بیا...

این هم شعر حفظی این هفته و این شعر زیبا از سروده های سیمین بهبهانی بود...

--------------------------

ساندویچ بهداد ( در کلبه ی خوراک!) هم همان داستان نیما را داشته....

+ نوشته شده در  2007/12/18ساعت 10:23  توسط شبیر | 
یاد گرفتن بی تو زندگی کردن برایم مثل یادگیری راه رفتن با پای چوبیه...

------------

تصنیف ماهور:

نغمه جان بخش پر کرد زمین را

چون پر طاووس سبز و زیبا

عاشق و معشوق گرفته به کف ساغر گلگون

از سر مستی زده پشت پا بر سر گردون

شاد و خوش و خرم اند عارف و عامی (۲)

هر کسی بوسد لب لعل یار خود

شا زید بخت و هم از روزگار خود

غیر من که از جان گشته ام سیر

در جوانی ز غم گشته ام پیر

 

چرا نباشم غمگین ز خوی آن نازنین

که کرده هنگام بهار ترک من آن لاله عذار

نشسته با دشمنانم همی

ندارد از عاشق خود غمی

پر کرده در ساغر شاد یاد

نمی کند او دگر یاد یار

 

نیافریده خدا چون دلبرم دلبری

سنگین دل و بی وفا و رنجور و بد اختری

+ نوشته شده در  2007/12/14ساعت 22:8  توسط شبیر | 
*

محمد بهرامی در اظهار نظری فرمودند که :

"هر گاه به یاد کلاس استاد م.ب می افتم که به آن شکل اسپین اوربیت کاپلینگ ها را به ما یاد می داد با خودم می گویم ای طفلک محمد بهرامی!"

*) این پست با کسب اجازه از خود ایشان نوشته شد!

**) این پست به احتمال برای علما معنای بیشتری خواهد داشت! و ای علمای عزیز احتمال اینکه گزیرشتان را پاک کنم هست و اگر چنین شد خرده مگیرید!

+ نوشته شده در  2007/12/14ساعت 11:58  توسط شبیر | 

مشکل اصلی جامعه‌ی ما  "ابن سینا" است! (اگر هم نیست من نمی‌فهمم و علما دانند!)

او جامع جمیع علوم زمان خویش بود وگویا این صفت  پسندیده را به تمامی ایرانیان منتقل نموده است و این گونه است که تمامی ما ایرانیان دچار توهم خود-ابن سینا پنداری هستیم...

+ نوشته شده در  2007/12/13ساعت 20:50  توسط شبیر | 
دوستان عزیزی که در دانشگاه صنعتی شریف گذارشان افتاده باشد می دانند که مغازه ای به نام کلبه ی خوراک آن جا هست که علما به آن سگ پز می گویند!

در بین غذاها و ساندویچهایی که آن جا سرو می شود ٬ سه غذا هست که تنها عده ی خاصی می دانند و هر کس از آنها آگاه نیست زیرا که در منو وجود ندارند!

این سه غذا عبارتند از:

ژامبون سرخ شده

بهتاد

نیما

اما نیما چیست:

ساندویچی است بدون کاهو بدون خیارشور بدون گوجه فرنگی بدون سس قرمز.

سوسیس دارد + سیب زمینی + پنیر

اما حکایت نام آن این است که شریفی خوش ذوقی به نام نیما هر روز می آمده و می گفته:

" یک ساندویچ سوسیس با پنیر به من بدید توشم سیب زمینی بریزید و گو جه و خیار شور و .... نریزید!"

و هر روز همین جملات را تکرار می کرده...

علی آقا فرمودند که: هر روز از همان دور که می آمد می گفتند که این پسره اومد ساندویچش را درست کن! ولی آن پسر شریفی دوباره می آمده و واو به واو آن جملات را تکرار می کرده!

برای رهایی از شر او! این ساندویچ اختراع شده!

احتیاج مادر اختراع است!

+ نوشته شده در  2007/12/12ساعت 22:7  توسط شبیر | 
تو راه می روی٬ من ایستاده ام

و از سکونم دلگیر می شوی....

دلگیر مشو و آن را به حسابی مگذار...

شاه مات که حرکت ندارد....

*******************

تصنیفی قدیمی

ذلیل و بیچاره تر از من نیست در کوی تو

خمیده شد پشت من از غم چون ابروی تو

گرفته هر کس ز لب لعل تو کام دل خود

نشد روا کامم ز تو وای وای بر دل من

به مجلس بیگانگان نوشی باده ناب

به هر کجا می روی با هر کس مست و خراب

خبر نداری ز حال خود با مردم که چه سان

کنندت آزار و ستم وای وای بر دل من

کسی چو من قدر تو را کی داند صنما

به راه عشق تو دهم جان و دل به فدا

بیا بنه رستم ستم به یک رو دلبر من

شوی پشیمان به خدا وای وای بر دل من

****

شعر حفظی چند رباعی و دو بیتی از رهی معیری است.

هر چه کمتر شود فروغ حیات

رنچ را جانگدازتر بینی

سوی مغرب چو رو کند خورشید

سایه ها را درازتر بینی

**

آن نواساز نو آیین چو شود نغمه سرای

سر خوش از ناله ی مستانه کند جان مرا

شیوه ی باد صبا عقده گشایی است رهی

شعر "پژمان" بگشاید دل پژمان مرا

***

نرم نرم از چاک پیراهن تنش را بوسه داد

سوختم از آتش غیرت ز نیرنگ نسیم

زلف بی آرام او از آه من آید به رقص

شعله ی بی تاب می رقصد به آهنگ نسیم

+ نوشته شده در  2007/12/11ساعت 0:45  توسط شبیر | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
موسیقی:
Grown men don't cry

Tim McGraw

One of my all time favorite voices
Emmy winner

پیوندهای روزانه
ای از عشق پاک من همیشه مست- گلپا
گله (مهیار شادروان)
I Dreamed a dream
You are loved (josh groban)a
مینا ( مرجان و مهسا)
Canon_in_D_Major
Everything is beautiful in its own way(Willie Nelson)a
Wonderful tonight(clapton)1
Broke back Mountain
Celtic legend
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
مرداد 1384
تیر 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
آرشیو موضوعی
در جستجوی زمان از دست رفته
شعرهایم به تو مربوط شدند (اشعار)
از هر دری سخنی گفته‌ایم و خرسندیم!
جملات کوتاه دیگران
کتاب
روزانه‌های وبلاگ‌صاحاب
درد دل
برند
پاد روزمرگی
علمی
ادبی
هنری
مينيمال
آنچه همه به شما نمی‌گویند
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
بیایید وبلاگ صاحاب رو بیشتر بشناسیم
و چنین گفت دوست من
گفته از من نه و گویا که بزرگان گفتند
فارست گامپ
Let's figure this out
پیوندها
یک مگا پیکسل
فروغ
از زندگی
بهنود
پرشین مدلاگ
هويج
يك پزشك
پینک فلویدیش
معروفی
اعترافات نه چندان خصوصی
سلمان
شجریان
رمز آشوب
داستانگو
افکار
A man called old fashion
غلاف تمام فلزی
Daisy
پاگرد
بعد کیهانی
آن سوی دیوار ( اسراییل )
یادداشتهای یک تبعیدی عصبانی
مسير يك ذره
خواب بزرگ
A beautiful revolution
فوتوبلاگ سیاوش
اکونومیست (مجله‌ی)
NAAAZZZYYY
mister blackboard
دنیای کوچک آقای اوف
The silent corner of miss Green
حلاج‌وشان
Diesel Design
بایرامعلی د گریت
Hajiagha
مرا زندگی کن (ندا-مسعود)
پرنیان
يك نفس تا صبحدمان
z-factor
Tête-à-tête
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Free counter and web stats