![]() |
![]() |
|
| I just want to know what Truth is |
|
۱) حاشیه
تصور کن که یک سفر سه روزه به جزیره ی زیبای کیش تدارک می بینی! به همان مروارید خلیج فارس! حرکت می کنی سوار هواپیمایی می شوی که خوب گفتن ندارد (!). بالاخره می رسی. روسریت عقب می رود گشت ارشاد جزیره ی کیش که در فرودگاه حضور دارند تو را می گیرد. آن شب را در بازداشتگاه می خوابی فردا به دادگاه می روی. قاضی ۲۰هزار تومان تو را جریمه می کند و چون دیشب را در بازداشتگاه خوابیده ای ۱۵ هزار تومان از جریمه ات کسر می شود. ۵هزار تومان را به یک بانک واریز می کنی. نمی خواد برام بگی می دونم چقدر حالت خوبه.... فردا هم باید برگردی... نمی دانم به چه فکر می کنی! احتمالا به یک سفر ۳ روزه برای سال آینده ... دبی؟ آنتالیا؟ ...؟
۲) متن
آورده اند که یک هفته ی تمام پیش از مرگ مولوی زلزله می آمده... از خودش پرسیدند که ماجرا چیست.... گفت: زمین لقمه ی چرب می خواهد...
۳) من
آنقدر به فکر مهربانی بودم لاقید به عمر و زندگانی بودم بهر همگان به خویش زحمت دادم تن را به هزار رنج و مهنت دادم امروز ز خود مایه گذاریم که چه؟ در بند سر زلف بنمانیم که چه؟ ما را چه خیال گر همه غرقه شوند یا کل جهان به کشتنم حلقه شوند من در طلب کار دگر آمدهام آگاه، به راه پر خطر آمدهام گویند مرا که باید از جان بروی در عشق بسوزی و ز صد خان بروی گویم که کنون ریشهی من در خاک است سرمایهی عمر من روانی پاک است پا در ره مهر چون نهادم، پاکم چون ترس پذیرم، ز چه باشد باکم؟ مستیم، مرا به جام انگور چه کار ما را به خمار دولت و زور چه کار؟ من خفته کنون به بستر عافیتم در قید عروض و وزن و هم قافیتم فنجان وجود باید از بیخ شکست! ۲۹ خرداد 1386 ساعت8:15 صبح... |
|
+ نوشته شده در
2007/6/20ساعت 13:33 توسط شبیر |
|
|
دوستی داریم که به کلاسهای تمرکز ذهن و ... میرود. چندی پیش در حال مراقبه بود که ناگاه میبیند تخت دارد تکان میخورد، شادان و پایکوبان و دستافشان فریاد برآورد که گویا به درجاتی رسیده در مراحل سلوک! خندهی خانواده پاسخ او بود! زلزله را که فراموش نکردید! اگر شاد شدید حالا برایش دعا کنید که بتواند بر سرطانش فائق آید! |
|
+ نوشته شده در
2007/6/20ساعت 0:5 توسط شبیر |
|
|
زلزلهای که دقایقی قبل تهران را لرزاند در واقع ۵.۶ ریشتر قدرت داشت.
این زلزله در ساعت ۵.۵۹ دقیقه رخداد و در عمق ۴۲کیلومتری از سطح زمین! حدودا ۱۴۴ کیلومتر با تهران فاصله داشته و البته در تهران کاملا احساس شد! مختصات محل وقوع آن 34.478°N, 50.839°E میباشد. اخبار بعدی را میتوانید در همین جا دنبال فرمایید! پی نوشت: ۱. علت تفاوت بین آمار اعلام شده در ایران ۵.۹ با آمار ۵.۶ در واقع در تفاوت مقیاس است که یکی بر حسب امواج درونی زمین و دیگری بر حسب امواج سطحی است. |
|
+ نوشته شده در
2007/6/18ساعت 18:41 توسط شبیر |
|
|
بنده امروز به بیتابی جان خندیدم
چون صبورم به بلندای زمان خندیدم بیشک این فلسفه آغاز سبکبالی بود چون پریدم و به زندان جهان خندیدم شدهام سروی و باکم نبود از مه مهر دائما سبزم و بر فصل خزان خندیدم ریشههایم شده در خاک وطن محکمتر این چنین است که بر باد وزان خندیدم مستم از بادهی مهر و نه بدانم سر خویش مستی از مهر بدانستم و بر خمر رزان خندیدم نقد جان دادم جایش بخریدم ز خیال دوستی تو و بر آه و فغان خندیدم این چنین است که بر شاهی عالم باشم چون هر آن گاه که دل شد نگران، خندیدم!
شاد زیید! |
|
+ نوشته شده در
2007/6/18ساعت 18:13 توسط شبیر |
|
|
مرکز توجه دیگر یک فرد نیست، بلکه دسته ای از فردهاست؛ آنها همگی اصیلاند و غیر قابل تقليد! در طربنامه هم مصراعی وجود داشت که می گفت "یکان عنصرانی مرکب شدند!" عنصرانی مرکب=دسته ای از فردها (بی آنکه ما شده باشند همگی من بودند اما در یک بستر گروه گرا) یکسری افراد برجسته همواره وجود دارند که در ترازهای بالاتر جوامع سیر می کنند و آنان عامل برجستگی هر جامعه هستند. هر چند که آن لایه های زیرین populated لازم است! همه ی آن تراز اولیها توانایی انجام جهش به یک لایه بالاتر را دارند اما هنر نزد آنان است که بتوانند از این بستر (برخلاف قواعد انتخاب) به ترازهای بسیار بالاتر بپرند... |
|
+ نوشته شده در
2007/6/16ساعت 22:39 توسط شبیر |
|
|
زومرفلد که در زمره ی افرادی است که انقلاب کوانتومی به دست انان آغاز و انجام گرفت، آدم جالبی است! نخست آنکه او ریاضیدانی بود که فیزیک علاقهمند شد. اما از اینها گذشته او معلمی محبوب و برجسته بود.
سه تن از دانشجویان او - هایزنبرگ، دبای و پاولی - برندهی جایزهی نوبل شدند و باقی دانشجویانش هم فیزیکدانانی برجسته! البته زومرفلد علیرغم اینکه بارها نامزد دریافت جایزهی نوبل بود هرگز خود نوبل نگرفت. که امروزه مشخص شده که این نبردنها به خاطر مخالفتهای کارل ویلهلم اوسین(۱۸۷۹-۱۹۴۴)، رییس وقت بخش فیزیک جایزهي نوبل، بوده است! اخیرا نکاتی هم راجع به پاولی عزیز(!) شنیدهام که به زودی خواهم نوشت!
|
|
+ نوشته شده در
2007/6/15ساعت 22:39 توسط شبیر |
|
|
دیروز پدر در بیمارستان دی تحت آنژیوگرافی قرار گرفت و البته مطلع شدیم که گویا دو رگی هم نیاز به بالنزدن دارند! اما خوب به قول پزشک مربوطه جناب شما خوابنما شدید؟ چقدر به موقع آمدید! اما نوشتهی امروز من دربارهی پدرم نیست. حتی دربارهی اینکه بازگشایی رگهایتان ممکن است دانهای 7 میلیون برایتان آب بخورد هم نیست، هرچند عمیقا توصیه میکنم که سیگار را ترک کنید و به ورزش و کوه و پیادهروی بپردازید! چیزی که توجه مرا جلب کرد مردی بود در نزدیکی من که همسرش را آورده و 4 رگ همسرش گرفته بود و ... جملهای گفت. " اصلا برایم پولش مطرح نیست، فقط همسرم زنده بماند، فوقش به خاطرش میرم عملگی میکنم" فکر میکنم این مطلب ادامه نمیخواهد. و آن را با افتخار در بخش پاد روزمرگی قرار می دهم! شاد زیید
----------- پ.ن های بی ربط: مطلبی در بلاگ سبکی تحمل ناپذیر یک ذره وجود دارد که باعث شد با توجه به طرب نامه یک پستی بنویسم که هنوز منتشرش نکردم٬ خلاصه اش اینکه فعلا آن مطلب را بخوانید تا پست من! نکته ی دیگرش اینکه ابتدا آن را به صورت گزیرش برای مطلب نوشته بودم که ارسال نکرده و کپی کردم تا پستی بنویسم!
شعر حفظی هفته ی آینده هم از سعدی است که اخیرا استاد شجریان در کنسرت تور اروپایشان اجرا کردند! |
|
+ نوشته شده در
2007/6/15ساعت 18:4 توسط شبیر |
|
|
نیمه خصوصی:
امروز آواز اصفهان را آغاز کردیم...
در آمد: در آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی...
و اما شعر حفظی این هفته هم از فاضل نظری است.
بعد از این بگذار قلب بی قراری بشکند گل نمیروید چه غم گر شاخساری بشکند باید این آیینه را برق نگاهی میشکست پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند گر بخواهی گل بروید بعد از این از سینهام صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند شانههایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند کاروان غنچههای سرخ روزی میرسد قیمت لبهای سرخت، روزگاری بشکند!
|
|
+ نوشته شده در
2007/6/14ساعت 21:5 توسط شبیر |
|
|
در 1921 بور توانست با جمعآوری اعتبارات لازم موسسهی فیزیک نظری را افتتاح کند. آنجا محلی برای اقامت و انجام مباحثات بین فیزیکدانان و دانشجویان (از هر نقطهای از جهان) بود به طوری که در سال اول بالغ بر 60 فیزیکدان و دانشجوی مهمان به آنجا آمده بودند و در واقع انجا تبدیل به مرکز بینالمللی گسترش و مطالعه بر روی فیزیک کوانتوم شد.
نتیجهی اخلاقی خارجی: بور در ابتدا انسان خوبی بوده ولی پس از اینکه روز به روز سنش بیشتر و اعتبارش بیشتر شد، کمکم غرورش بیشتر، خودشیفتگیاش بیشتر و اخلاقش تندتر شد.
نتیجه ی اخلاقی داخلی: این IPM چقدر شبیه این مرکز بور هستش؟! |
|
+ نوشته شده در
2007/6/14ساعت 20:8 توسط شبیر |
|
|
بورن (Born) دستیار اول هیلبرت (Hilbert) بود. زومرفلد (Sommerfeld) دستیار ریاضیدان کلین (Klein) در گوتینگن بود. پس از اینکه بورن به عنوان استاد به دانشگاه گوتینگن رفت اولین دستیارانش پاولی (Pauli) و هایزنبرگ (Heisenberg) بودند. دبای (Debije) دستیار زومرفلد در آخن میشود و بعدها وقتی زومرفلد استاد فیزیک دانشگاه مونیخ میشود دبای هم به همراه او به مونیخ میرود. کرامر (Kramer) دستیار اول بور (Bohr) در گپنهاگ میشود و بعدها به عنوان جانشین اهرنفست (Ehrenfest) به عنوان استاد فیزیک در دانشگاه لایدن میشود که در آنجا هم اوهلنبک (Uhlenbeck) و گودسمیت (Goudsmit) دانشجوی اهرنفست بودند! نتیجهگیری اخلاقی: به سادگی میتوان دریافت که فیزیکدانان در یک دنیای کوچک زندگی میکردند و همگی همدیگر را میشناختند! همینها بودند که به همراه چند فیزیکدان دیگر مانند دوبروی و اینشتن و البته پلانک انقلاب کوانتومی را آغاز و رهبری کردند. و اینها همان همسازی است که اینجا از آن صحبت زیاد است! |
|
+ نوشته شده در
2007/6/13ساعت 23:47 توسط شبیر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
موسیقی:
گل پامچال بیژن بیژنی با تشکر از پری ناز تقدیم به Daisy جملهی زیر عنوان از Thomas Kuhn میباشد. |
|
RSS
|