![]() |
![]() |
|
| I just want to know what Truth is |
|
من همان ساقی مستم، تو بیاور جـامـی آتش عــــشـــق بباید که بسـوزد خـامـی سر زلف تو اگر دست دهد تا که بگیرم شوم آن بلبل عـاشق، پرم از هـر بـامـی روح چون آب به قلیان، دل زغالی است بر آتش به تنم جوش و سرم دود و تو گیری کامی من ندانم که کهام یا به کجا خواهم رفت به جز آن نرگس زیبا نه بدانم نامی تو چه گویی که شبیرا به نظر رام شدی گرگ شوقت بدرد، برهی دل آرامی مهربان گر چه به قهرت تو مرا سوختهای صحبت از صبح چه باشد، چو نباشد شامی!
۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۶ |
|
+ نوشته شده در
2007/5/20ساعت 23:56 توسط شبیر |
|
|
تصنیف یکی یه پول خروس! (دستگاه ماهور)
شعر از غلامرضا روحانی نصنیف خوان: جواد بدیع زاده اجرا: ارکستر آلمان
از قند وشکر ساختهام جوجه خروس بابا جان یکی یه پول خروس ماما جان یکی یه پول خروس آقایان یکی یه پول خروس بهبه (3) بهبه چه خروسی چه قشنگ است و ملوس بابا جان یکی یه پول خروس ماما جان یکی یه پول خروس آقایان یکی یه پول خروس آفتابه لگن گلاب شکر آوردم آقایون صنعت کردم بابا جون خدمت کردم بر فرق عروسک زدهام پر طاووس بابا جان یکی یه پول خروس ماما جان یکی یه پول خروس آقایان یکی یه پول خروس وقوق صاحاب و النگو و نیلبک ای بچهی لجوج آی یجوج مجوج دیگر مخور از گرانی مرغ افسوس بابا جان یکی یه پول خروس ماما جان یکی یه پول خروس آقایان یکی یه پول خروس از این و از اون هر چه سماور بخرم کوچولو سماورم دارم بیآتش جوشش میآرم کز صنعت من مات شود کل نفوس بابا جان یکی یه پول خروس ماما جان یکی یه پول خروس آقایان یکی یه پول خروس |
|
+ نوشته شده در
2007/5/20ساعت 11:54 توسط شبیر |
|
|
این مثنوی هم سرانجام با بیش از ۳۸۰ بیت (۳۸۱ بین بر ضعف های بی شمار آن علیرغم لطف شما دوستان اگاهم... همچنین جزئیات بسیاری را می شد ذکر کرد که نکردم... اگر چه نامها همه واقعی بودند و ماجراها اما فی الواقع به جای این نام ها می شد بسیاری اسم ها دیگر قرار داد که این اتفاقات و این شخصیت ها نماینده و سمبلی از موارد بیشمار مشابه هستند.... به هر ترتیب بزرگواری دوستان را از یاد نمی برم که اجازه دادند نامشان در این جا بماند... ساعت ۱:۲۸ ۱۹ اردیبهشت سال ۱۳۸۶
شبیر
(اندر گفتگوهای افشین مر کیوان را و بیرون راندن شیطان رجیم از روح کیوان)
رسیدی به کیوان بزرگ اوستاد پر از سبزه و گل پر از ابر و باد سلامی به استاد کرد آن پسر که افشین ورا بود همچون پدر همی نمنمک باد و باران گرفت که انسان ز زیباییش در شگفت و افشین به صحبت ورا شاب کرد سراسر وجودش می ناب کرد چه باشد به جز مهر، دیگر شراب دگرها نباشد به جز یک سراب چه دانی تو زیبایی مهر را که باطل کند بیگمان سحر را و افشین بدو گفت ای گل پسر جهان نگه کن همه سر به سر به زیبایی برگ و گلها نگر تو را درس باشد همانا اگر کنی راه عقلت همی باز باز بگردی به دوران همی سرفراز
و شیطان بخواندی به گوش پسر تو از دیگران تیز فرمان مبر چه داند که زشت است دنیای تو چه داند که لنگ است این پای تو بود زندگانی سراسر کثیف ببسته تو را با یکی بند لیف بکن تو ز دنیا و بندت ببر به مقراض قهری کمندت ببر ز ترکش برآورد تیری بزرگ که استاد بودی ز دانش سترگ بزد تیر دانش به شیطان دون بشد اهرمن خسته و واژگون کشید از میان تیغ مهر و درید همی خط بطلان به شیطان کشید بر آمد ز کیوان به ناگه کسی گمانم که آهرمن است او بسی از آنجایگه همی رخت بست بدین ماجرا او ز کیوان گسست
(و تصمیم کیوان عوض شد)
که کیوان همه روح، اندیشه است به دانش ورا لذت و پیشه است بزد قید تصمیم و آرام شد به سان سمندی خوش و رام شد
(اندر هوای تازه!)
بگفتی به یار قدیمش بسی نباشد به جز تو مرا یک کسی بخواهم که با من شوی همقطار شوی چون همیشه مرا یار غار بود یار کیوان همینک غزال (فعولن فعولن فعولن فعال!) اگر چه به ظاهر بود این محال (و اینگونه بود که قصه ی ما به سر رسید یکی از کلاغا به خونش رسید!)
به پایان رسید این چنین قصهام که گفتم در آن شرح یک غصهام بدان عشقها جمله بسیار بود که هر کس به دنبال یک یار بود
(نکته های واپسین)
کنون گویمت واپسین نکته را بیآموز درسی از این ماجرا هر آن کس که در قصهام نام بود اگر بخت بد بود اگر رام بود بُود بینشان جملگی دوستی نباشد همی مهرشان پوستی به هر منزلی جمله با هم شدند به یاری به شادی و در غم شدند
(و اما نکته ی آخر نام جوان!)
یکی نکته مانده بگویم تو را که تکمیل گردد تو را ماجرا جوان را همی نام پنهان بدی که نامش به ابیات پنهان شدی! شراب است و شیخ است و شمع است و پاک بصیر است و شیر است و فرخنده خاک یکی مرد برنا و زیبا روان روان طبع و دانا و بس مهربان
بدانم طربنامهام خوب بود که این آب رفته ز یک جوب بود*
* اشاره به آبروی رفته ی ما دارد!
شاد باشید |
|
+ نوشته شده در
2007/5/19ساعت 2:36 توسط شبیر |
|
|
چند سال پیش اردیبهشت برایم هیچ نداشت...
اما یکی دو سالی می شود که برایم شده نمادی از احساسهای متضاد... یادآوری از شادی و غم... تلخی و شیرینی به قول فاضل نظری: من چه در وهم وجودم٬ چه عدم دلتنگم از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم روح از افلاک و تن از خاک در این ساغر پاک از در آمیختن شادی و غم دلتنگم
آری دلتنگم... شاید اگر کمی حوصله ی آرشیو خوانی داشته باشی بتوانی بفهمی که در این روزها یک سال پیش چه حالی داشتم... ۲۷ اردیبهشت: سالها تنها برایم یادآور تولد دوست عزیزم فرشاد بود... ۲۷ اردیبهشت: روزی فهمیدم که عباس معروفی عزیز هم متولد همین روز است... ۲۷ اردیبهشت: تا آن زمان که فقط از آن فرشاد بود شادی آور بود... ۲۷ اردیبهشت: پس از رفتن عباس کمی خاکستری شد... اما سال گذشته در ۲۷امین روز اردیبهشت اردی جهنم شد... عمو گم شد و ماه های بعد هم خبرش خرابتر کرد جراحت جدایی... در گزارش پزشکی قانونی در مقابل تمامی فیلدها نوشته شده... غیرقابل بررسی... تنها یک چیز می خواهم بگویم از در آمیختن شادی و غم٬ دلتنگم
|
|
+ نوشته شده در
2007/5/18ساعت 14:25 توسط شبیر |
|
|
(اندر مطلع گشتن افشین مر ماجرا را)
جوانک پر از غصه و ناامید به ناگاه فکری به ذهنش رسید پیامی به افشین دانا بداد سر ریش و قیچی به استاد داد بگفتش همی ماجرا موبه مو ز استاد پاسخ بیامد بر او که کیوان چنین است٬ خوفی مکن بکن ریشهی ترست از بیخ و بن بدان حال دیدم ورا پارها گمانم شکست آمدست کارها جوان اندکی حال بهتر شدی که راضی به گفتار مهتر شدی گرفت اندکی روح و جانـْـشان قرار نخوابیده بود او به لیل و نهار و افشین بفهمید مر داستان خروشید و پوشید برگستوان بدانست گاه نبرد آمدست که کیوانْ دل ارچه بهدرد آمدست... بدین خودکشی حرف آهرمن است که او تا ابد با بشر دشمن است زمانی به کیوان قراری گذاشت همی طرح هیجا به جایی نگاشت بدانست جنگش به آهرمن است که کیوان کنون مسخ اهریمن است |
|
+ نوشته شده در
2007/5/17ساعت 20:32 توسط شبیر |
|
|
{...} بهپایان صحبت بگفتا پسر که یک جمله گویم تو را، کن گذر بگفتا جوان را که من بستهام از این زندگانی بسی خستهام گذشتم ز جان و کشم خویش را نهم مرحمی مر دل ریش را زنم تا دو ده روز عمرم کلید جوانک بلرزید بر خود چو بید سخنْشان بدین گونه پایان گرفت جوان را دلش درد کیوان گرفت بگفت و برفت از برش مهربان گرفتی جوان را غمی ناگهان و آشوب آمد به مغز جوان بدانسان که سیلی بگردد روان جوان سربهسر خوف و آشوب بود که کیوان ورا سخت محبوب بود
(اندر آگاهی یافتن داوود از تصمیم کیوان)
گذشتی دو روزی از آن گفتگو جوان را نماندی به رخ رنگ و رو به داوود بر ماجرا را بگفت به دقت سخنهای او را شنفت بشد حال داوود بدتر ز او چو آن میفروش شکسته سبو به هر ره به کیوان نهیبی زدند به او حرفهای غریبی زدند بگفتند او را که ای خل پسر اگر سختی آید تو را سر به سر نبایست خود را پریشان کنی خوراک پلنگان و شیران کنی ندانم که درد تو چون آمده گمانم که روحت زبون امده ندانم چه خواهی کنی این زمان ولیکن رفیقا، نکو این بدان اگر چند ما را پس از مرگ تو بباشد غمی تا به یک سال و دو ولیکن تو من را رفیقت بدان در این تیره گردون کنارم بمان به هر ره بکردند هم سعی خویش نبردند گامی گمانم به پیش
(اندر آگاهی یافتن زهرا از تصمیم کیوان) به زهرا بگفتند آن ماجرا غمی گشت و خواهش بکرد آن دو را که گر او بدینسان کند ماحرا نبخشد خودش را به هر دو سرا: حماقت کند احمق بیشعور الهی که گردد کر و گنگ و کور! بدین گونه روزی دگر برشدی و کیوان گمانم سبکتر شدی ولیکن به تصمیم خود پایدار چو خورشید چرخنده بر یک مدار جوانک پر از غصه و ناامید به ناگاه فکری به ذهنش رسید
ادامه دارد...
وارد کردن جنبه هایی از خیال و اساطیر خللی در فضای رئال داستان ایجاد نمی کند... گفتگوهای شیطان و جوان همانا درگیری ذهنی کاملا واقعی بود... گفتگوهای جوان و پری نیز با شخصی واقعی انجام گرفته بود که حتی نام او هم در ابیات بعدی آمده! چیزی که مهم است یافتن مغز و درون مایه ی گفتگوها در پس نام شیطان و پری است...
اخبار طربنامه:
۱) طربنامه به ۳۵۰ بیت شده... ۲) قصد طراحی یک نظرسنجی دارم. ۳) جلسه ای با حضور شما دوستان برگزار خواهد شد (در البرز کوه به گمانم!) و در آن به نقد و بررسی طربنامه و از سوی دیگر بررسی اثرات فرهنگی و از ان مهم تر بررسی خود داستان پرداخت خواهد شد! نظر خود را در باب مورد آخر بفرمایید |
|
+ نوشته شده در
2007/5/17ساعت 10:8 توسط شبیر |
|
|
آرزوها ۱) کسی است که آرزو دارم او را در آغوش بگیرم و با نفسی عمیق او را برای همیشه در مغز استخوان خود نگه دارم. ۲) کسی است که آرزو دارم شبی در آغوش او به خواب روم و دیگر برنخیزم. ۳) کاش این آرزو برآورده شود که ای دوست قبولم کن و جانم بستان/ مستم کن و از هر دو جهانم بستان... آری دوست دارم از هر دو جهان ستانده شوم... ۴) آرزو دارم که همه به آرامش برسند... ۵) آرزو داشتم مثل علیزاده تار میزدم (هرگز تعبیر آکروباتبازی ملکوت را نمیپسندم...) ۶) گرم بیایی و پرسی چه بردهای به خاک ز خاک نعره برآرم که آرزوی تو را (خدا بیامرزد مرحوم دوامی را...) هراسها: 1) میترسم از اینکه خود را باز هم هدر دهم... 2) از تنهایی (هر چند که آن را بسیار دوست دارم میترسم)... پس زبان همدلی خود دیگر است همدلی از همزبانی بهتر است 3) میترسم از اینکه وجودم هیچ فایدهای نداشته باشد (به ضرر که توان فکر کردن را هم ندارم.) 4) میترسم از دوستیهایی که فکر میکنم همدوستی هستند اما شاید نباشند... 5) از خودم میترسم بیش از همه چیز... به گمانم بیشترین ضربه را تاکنون خود به خود وارد ساختهام 6) اینقدر به خدا امید بستهام که نمیتوانم از او بترسم، فقط شرمندم.... اشخاصی که در زندگی من تاثیرگذار بودهاند: تعداد این افراد نیک در زندگانی من بیشمار بوده... همپیشایی بنامیمش یا شانس یا لطف خدا یا اینکه هر دست دهی همان دست میگیری، آدم دوست داشتنی و خوب زیاد دورم بوده... 1) استاد زبان راهنمایی من آقای دشتگلی عزیز، ساعتها سخن گفتن با یک بچهی راهنمایی که کلهاش بوی سیاست میداد چندان کار آسانی نیست... پایان امتحانات نهایی را یادم نمیرود، او کسی بود دنیادیده و گرم سرد چشیده بیش از 2 ساعت با هم حرف زدیم... دوستت دارم 2) خانم صابری و خانم انصاری و خانم پناهی و خانم پورقبادی و خانم امینی اینان کسانی بودند که در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان مرا پروردهاند... من 7 سالم بود که عضو کتابخانهی کانون پرورش فکری مرکز 11 بودم، در آن زمان خانم صابری که رییس مرکز بود دقت کرد که من کتابهای شعر زیاد میبرم (شعرهایی از محمود کیانوش و مصطفی رحماندوست و محمدکاظم مزینانی(!) و ...) ایشان متوجه شدند که من علاقه به شعر دارم مرا به کلاسهای ادبی کانون بردند و تحت نظارت خانم پناهی سالها (در جلساتی که به واقع همان دیالوگ و تراگویی بودند) روح و استعداد من پرورش یافت.. خانم امینی هم مسئول پاسخگویی به مکاتبات من با مرکز کل آفرینشهای ادبی و هنری کانون بودند، الحق که عجب تسلطی داشتند بر شعر... 3) آقای خالصی... ایشان همان خالصی سالهای دوراند که در صداوسیما مسابقه اجرا میکردند مردی به معنی کلمه فرهیخته، پیری که مرا راه و چاه آموخت و من وام دار او هستم... ایشان مرا معرفت آموخت... یادم نمیرود... روزی مرا به انجمن ادبی گلستان بردند که انجمنی بود که بعد از من که 15-16 سال سن داشتم جوانترین فرد 40 و اندی سالش بود... آنجا همه نامهایی بودند که من در کتابها میخواندم سرهنگ حمیدی شیرازی، استاد صبا، فریبا وکیلی، آتش و میلاد و خرمشاهی و ... استاد خالصی هنگامی که نوبتشان شد مرا با خود بردند و معرفی نمودند: این شبیر فرزند من... نوبت خویش را به من دادند تا شعر بخوانم... شعری خواندم در وصف مادر (که تصادفا در آن تاریخ روز مادر هم بود و نیز من به مادرم بیش از همه وامدارم) مادرم، نسترنم این نسیم سحرم کاش روزی بشود که شوم پروانه چرخها من بزنم گرد این کاشانه فعلاتن فعلن معروف بود... تشویقهای آن جمع بزرگ بود که شاید مرا با ادبیات بیش از پیش پیوند داد... چهقدر استاد مرا درس میداد از دنیا در آن جمع... 4) آقای محسنی و استاد منعمیان: حقی که این دو به گردن من دارند را در کلام نمیتوانم بیاورم، دست هر دوتان را میبوسم... تنها شاید فرشاد و جمعی از علمای قدیم دانند که چه میگویم... 5) دکتر شفیعی چه بگویم! 6) استاد صافی گلپایگانی: استاد عزیز خط و نقاشی بنده بود که به همراه استاد بختیاری و استاد جعفری نقش بسیار بسزایی در 1) تقویت حس زیبایی شناختی 2) در زیبایی خط و نقاشی بنده (صد دریغ و افسوس که همه را به باد دادم...) 3) در تعلیم معرفت به بنده داشتند... 7) تو!
این لیست طولانی تر از ان است که در بلاگ بنویسم... به قول معلم مهربانی که از نوشتن در دفترچهی خاطراتم امتناع کرد و گفت: جای آدمی در قلب است نه در لابهلای سطور و کاغذ...
طربنامه نداریم امشب... هر کس اینجا را می خواند می تواند در قسمت گزیرشها (نظرات) از هراسها و آرزوهایش بگوید من فقط بعد کیهانی را دعوت می کنم! |
|
+ نوشته شده در
2007/5/16ساعت 22:36 توسط شبیر |
|
|
(اندر صحبت جوان مر استاد افشین را در شب چهارشنبه سوری)
جوانک به یک شب به استاد بر نشستی و گفتی سخن سر به سر بدان شب بپرسید استاد از او که چونت بود زندگی، خود بگو بپرسیدش از مهر در زندگی ز پیروزی و برد و بالندگی بگفتا جوانک به استاد خویش که ای مهربان مرد فرخنده کیش مرا مهر یاری به دل مانده است اگرچه مرا وی ز خود رانده است ولیکن نگفتی به آن اوستاد به آن مرد پر دانش و پرسواد که چون طی شده قصهی عشق اوی همان قصهای را که شد گفتگوی (اندر آمدن بهار و سال جدید) زمستان گذشت و بیامد بهار و بلبل غزلخوان به هر شاخسار هزار و سه صد سال و هشتاد و شش رسید و زمین آمدی بر تپش گذشتی ز نوروز پنجه بسی که آمد به منزل برش یک کسی و آن همزبان یار کیوان بُود میانْشان یکی عهد و پیمان بُود به تبریک نوروز اندر شدند به رسم یلان قلندر شدند بگفتند از هر دری یک سخن ز جنس سخنهای عهد کهن ز طیف و ز مغناطش هستهای چو مردان جنگیده و خستهای بهپایان صحبت بگفتا پسر که یک جمله گویم تو را، کن گذر زنم تا دو ده روز عمرم کلید جوانک بلرزید بر خود چو بید سخنْشان بدین گونه پایان گرفت جوان را دلش درد کیوان گرفت
ادامه دارد.... پ.ن: کلید دادن: مرگ پ.ن بیربط: خوشحالم در کمتر از دو روز دوبار توانستم خود را بسنجم... توانستم نگرههای خود را به بوتهی آزمایش بگذارم... من صافم... |
|
+ نوشته شده در
2007/5/16ساعت 0:48 توسط شبیر |
|
|
(اندر داستان عشق جوان مر زهرا را وفهمیدن جوان که درعشق افتاده)
کنونت بخوانم یکی داستان ز زهرا و از عشق و از آن جوان پس از جشن*، جوانک خبردار شد که لرزان دلش گشت و بیمار شد بدانست که دردی بزرگ آمدست چو آن گلهای را که گرگ آمدست به دل داشت صد شعله و آرزو دگرگونه گشتش همه رنگ و رو گهی دود و آه از دلش خاسته که وی را توان بس فروکاسته بشد آگه آن دم که عاشق شده سحر طی شده٬ صبح صادق شده
(اندر تردید جوان٬ چون که زهرا را دچار مشکل می دید و قصد اضافه کردن به آنها نداشت)
بمانده میان دو راهی همی مردد، به سیلاب درد و غمی بدانست زهرا به صد مشکل است از آن سو دلش مانده اندر گل است سیه شد دو چشمش، سوی چاه شد که همراه دردش همه آه شد بگفتا به چندین نفر راز خود به سر برد هر لحظه آواز خود: مرا آتشی در گرفته تمام فراموشم آمد همه ننگ ونام بدین سان دلش پر غم و آه بود خودش از مصائب چه آگاه بود بدل درد خود را نهفته بسی بگفتا به داوود و بر یک کسی بدادند وی را به هر دم امید جوان خود ولی آشکارا بدید که این بازی از ان او نیستش کجا زنده آن کس که بو** نیستش؟! و زهرا ز حال وی اگه شدی چو شاهی که وارد به خرگه*** شدی به لفافه گفتند با هم سخن که آگه شدندی به شاخ و به بن
( آیا جوان از عشق کیوان به زهرا آگاه بود؟)
بشاید که گویم در این جایگاه بدین جا که مهر است مر پایگاه جوان را ز کیوان نبود آگهی از آن عاشق قد بلند و سهی ندانست آن دم که کیوان ماه بیافتاده چون وی به یک جایگاه جوانک غمی بود و حالش خراب به اندیشه دایم، به دل پیچ و تاب
(اندر مناجات جوان با خدای و فرستادن پری سوی جوان)
بگفتا خدایا نشانم فرست تو باران به این تشنه جانم فرست به یکباره از آسمانهای دور بیامد برش یک پری پر ز نور بگفتش که بر گو به من راز خود بدان این پری یار و انباز خود جوان بود با آن پری اشنا که آهو ورا نام و کنیه فنا**** به شور اندر آمیختندی بسی جز آنان نبودی بدان جا کسی پری را بگفتا جوان صبور که افتادهام همچو ماهی به تور بگفتش همه داستان مو به مو ببینم که اشکش روان جو به جو بگفتش پری ای جوان نژند***** رها کن تو مرغ دلت را ز بند چو مهر آیدت پس خموشی چراست چنین ظلم بهر خودت نا رواست بگفتی که داند همی ماجرای بگو راز دل را به نام خدای محبت به هر گاه فرخنده است همی عشق جانکاه فرخنده است بباید که گویی همی راز خویش که مهر است برتر آیین و کیش تو هر صبح باید که گویی بدوی که بیدار گردی به امید اوی
(اندر گفتن جوان مر زهرا را سخن در باب مهر و گفنگوی بینشان)
جوان در شبی عشق خود فاش کرد بدان گفتهی نیک آن تاش کرد بگفتا که زهرا بدانم همی تو دانی که من را بباشد غمی بدانم که دانی که خواهم تو را نخواهد که گویم تو را ماجرا چنین داد پاسخ که من آگهم از این دام و از این رسن آگهم بدانم که دانی جواب مرا تو هم آگه استی بدین ماجرا جوانک چنین گفت ای همنشین ندارم به دل از تو قهری و کین
(اندر مناجات جوان با خدا از درد و بیزاری جستن وی از جهان و چرخ)
جوان غرقه در درد بودی همی بکرد روی به سوی خدایش دمی بسی تنگ باشد دلم، مرهمی گرفت راه صحبت، عزیزان، غمی چه دانی تو عشقم شکست آمده مرا جان ز جانان گسست آمده خدا دردم از آسمان بیشتر ندیدم چنین غصه من پیشتر خدایا مرا از جهانت بگیر من از غصه خوردن شدم سیر سیر مرا کوه غمها تحمل نبود خدایا بمیران مرا زود زود تفو بر تو ای چرخ بر تو تفو نداری تو از گفتگو رنگ و بو چه خونخواری ای چرخ، بدکارهای به جوبار مهر، صخرهی خارهای "نهانی ندانم تو را دوست کیست بدین آشکارت بباید گریست"******
(اندر وسوسه ی شیطان مر جوان را و پیشنهاد شیطان مر جوان را به قتل خود)
در آنگاه شیطان بیآمد دوان بگفتا که ای طفل بسته زبان به دنیا دروغی به جز عشق نیست همه مکر گیتی به جز عشق چیست نباشد به دنیا به جز جور و کین چنین است آیین دنیا، همین بکش خود تو اینک که دنیای پست چنین خوش روان تو در هم شکست جوان ناگهان تیغ مهر برکشید سوی دیو بی شاخ و دم بر دوید بگفتا به شیطان که رو از برم تو بنگر دل پاک و چشم ترم چه پنداری ای دیو بد، لال شو برون از چنین فکر و آمال شو مرا زندگی جمله زیبایی است در این غم مرا شور و شیدایی است بری آرزویت تو بی شک به گور دهم جمله عالم به آن روز سور و شیطان بدین گه فراری شدی جوان زی دل پاک یاری شدی گذشت و گذشت و گذشت و گذشت ز کوه ز دریا ز رود و ز دشت بدین گونه آخر شدی ماجرای شگفتا شگفتا ز لطف خدای ادامه دارد.. * جشن ترمگان ** بو: امید *** خرگه خیمه ی بزرگی که محل استقرار فرمانده و شاه بوده و تصمیمات در آن گرفته شود) **** آهوی عزیز که علما دانند! ***** نژند: غمگین و اندوهناک ****** بیتی از فردوسی اما این قسمت کمی طولانی بود چون به مناسبت تولد یکی از شخصیت های این داستان سروده شده بود و در جشن تولدی که ترتیب داده شده بود طربنامه خوانی به صورت زنده انجام شد. چه شب عجیب و زیبایی٬ فقط کاش کمی ساکت تر بود... دوستان من از همتون خوشم می آد! |
|
+ نوشته شده در
2007/5/14ساعت 22:45 توسط شبیر |
|
|
از آن جا که طربنامه به طور خانوادگی خوانده می شود(!) لذا سعی می شود مرتبا آپ شود! واقعا که شعر را در حد سریالها ۹۰ قسمتی کاهش دادم! می خوام اسم طربنامه را به شبهای مجله (بر وزن شب های برره) تغییر دهم!
(اندر عشق صدرا مر غزال را و نگفتن وی ...)
در این حین دردانه صدرای ما همان پور شیرین و تنهای ما دگرگونه شد ناگهان حال او دهم من کنون شرح احوال او دلش آمدی در کمند غزال ورا دل سپردی به حد کمال سخن مینگفتی، ولی روی او به زرد آمدستی بلا گفتگو به دل کرد، پنهان همی راز خود ببسته به غم بال پرواز خود نگفتی به کس راز دل را همی مگر برگزارند به دلـْـش مرحمی
(اندر رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون!)
جوانک چو دیدش همی رنگ و رو بدانست پیچیده، در تار مو بگفتا که یاران بسی عاشق است ندانم به عشقش چهکس لایق است به عشق غزال است و این آشکار گمانم که بالا گرفته است کار*
( اندر نصیحت در باب گفتن عشق در موقعی که حادث می شود!)
چو مردی به عشقی بپیچد همی نشیند به فکر مناسب دمی که گوید به یارش که مهر آمدست و کوه غمش تا سپهر آمدست الا ای که خوانی طربنامه را شنو تو ز من پند جانانه را نیاید برایت مناسب دمی که خوش برنشینی بر ِ همدمی چو آمد تو را عشق فاشش بگو جواب از خود وی بکن جستجو بگویش که دل را به وی دادهای به رنج بزرگی در افتادهای تو اندر زمان ای پسر یار شو ز رفتار دختان تو هشیار شو
(و صدرا همی ماجرا به غزال بر بگفتی و پاسخ شنیدن او از غزال)
نهایت به یک روز صدرا شکفت به آن دخترک راز خود را بگفت بُود آشکارا جواب غزال که باشد بسی مهر آن دو محال پسر را چنانش شکست آمدی که روح از بدن در گسست آمدی غمی گشت و افسرده و زار و له چو آن مَه که پنهان شود پشت مـِه پسر خواست از دخترک مدتی که بازش شناسد در آن فرصتی غزالک به وی داد آن مهلتی که صدرا از خواستی فرصتی دمان گشته بود آتش عشق او به اکسیر عشق زرد شد رنگ و رو گذشت از پی هم همی هفتهها فروکش نمود، شعلهی غصهها
پ.ن: * روز اول به خودم گفتم اینم مثله بقی حالا کم کم می بینم کار داره بالا می گیره! |
|
+ نوشته شده در
2007/5/14ساعت 0:24 توسط شبیر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
موسیقی:
گل پامچال بیژن بیژنی با تشکر از پری ناز تقدیم به Daisy جملهی زیر عنوان از Thomas Kuhn میباشد. |
|
RSS
|