![]() |
![]() |
|
| Δε φεύγω αν δε φύγουμε μαζί |
|
عشق در دل ماند و یار از دست رفت دوستان دستی که کار از دست رفت ای عجب گر من رسم بر کار دل کی رسم چون روزگار از دست رفت بخت و رای و زور و زر بودم دریغ کاندر این غم هرچهها از دست رفت عشق و سودا و هوس در سر بماند صبر و آرام و قرار از دست رفت
...
سرما خوردم همین امروز! فکر کنم اولین سالی است که بیمار سر هفت سین می نشینم! خدایا این را به فال نیک می گیرم... امید است که آن چه بیماری دارم و خود نمی دانم و انچه دارم و خود می دانم و آن چه از ناخالصی است از من دور بگردان... شاد زیید و نوروزتان پیروز |
|
+ نوشته شده در
2007/3/20ساعت 20:10 توسط شبیر |
|
|
نگاشتمان (information): از سلسله واژههای همخانوادهی دیس و صورت و نگار در فارسی و form در انگلیسی. خصیصهی پدیداری هر آن چه که صورتپذیر است، شامل همهی خواص ذاتی و عرضی و روابط متقابل میان آنها در هر نگاره یا صورتی. به طور متناظر هر آن چه که قابلیت صورتبندی شدن داشته باشد نیز حاوی پیام و نگاشتمان است. "نگاشتمان" از مصدر مرخّم "نگاشت" و پسوند "مان" ساخته شده. از معانی نگاشتن یا نگاریدن، صورت بخشیدن و آفریدن میباشد: بر آنم که این صورت از خود نرُست – نگارندهای بودشان از نخُست – نگارنده دانم که هست از درون – نگاریدنش را ندانم که چون (نظامی). درک نگاشتمان با درک آفرینش پیوند خورده است. برای توضیحی مختصر باید توجه داشت که طبیعت دارای دو رکن صورتمند و غیر صورتمند است که دومی همان هشیاری ضمنی یا آگاهی میباشد (به آگاهی و هشیاری مراجعه نمایید). در همهی پدیدههای صورتمند و شکلپذیر نگاشتمان ویژگی و خصیصهای برآمده از شکل و صورت است که باید پردازش شود. از سوی دیگر، هشیاری ضمنی و آگاهی دیسهپذیر نیست، اما آیینمند و مرتبهپذیر است، گرچه آن را نمیتوان در کلیت معنایی خود صورتبندی کرد. در همین سطح است که جریان معنا برقرار میگردد. طبیعت در مراتب متفاوتی دارای چنین هشیاری ضمنی میباشد و عالیترین نوع آن را میتوان در انسان مشاهده کرد. همایی و کلیت سطح آگاه و به طور ضمنی هشیار انسانی قابل صورتبندی نیست. با این وجود، هر آگاهی مولّد نگاشتمان است و آموزه و دانش از آن تولید میگردد که با صورتبندی همراه میباشد. در فرایند تبدیل آگاهی یا هشیاری ضمنی به دانش، نگاشتهها خلق و نگاشتمان پدید میآید. درک چنین فرایندی نیازمند درک آیین فرآور حاکم بر هشیاری ضمنی طبیعت میباشد که مستلزم شناخت قواعدی است. این مطلب به قلم دکتر شفیعی بوده از حاشیه ی بلاگ بعد کیهانی! اگر اعتراض کپی رایتی داشتید لطفا بگویید! |
|
+ نوشته شده در
2007/3/18ساعت 23:1 توسط شبیر |
|
|
اکنون، یکی از واکنشهای طبیعی این است که گفته شود: " ریاضی دانان میتوانند هرآنچه میخواهند آن را بنامند، اما شما این بازی مضحک را که توصیف کردید، ارتباط بسیار کمی با اطلاعات دارد" متاسفانه بایستی اینگونه گفت (!) که این مسخره است، اما کار میکند! به علاوه اینکه این بازی به طور همزمان توسط مهندسین و دانشگران بسیار در جنگ جهانی دوم (در بین آمریکاییها به طور خاص بین کلود شنون و نوربرت وینر) بهکار گرفته شد، کسانی که به شکل بسیار جدی روی مسایل کاربری کدینگ (رمزنگاری) و رمزگشایی، ارتباطات و کنترل اتوماتیک کار میکردند. یک از عدلهای که برای بکارگیری انتروپی به عنوان مقدار نگاشتمان (اطلاعات) وجود دارد این است که میشود کل محتوای پیام را از آن انتزاع کرد و تقریبا تمامی زمینهی پیام ( به جز توزیع روی کل پیامها) را از آن انتزاع کرد. شما میتوانید سعی کنید و یک کانال ارتباطی طراحی کنید که از قضایای نگاشتمان پیروی نکند، در حقیقت اگر مردم بکنند، شما شکست میخورید، و آنها این کار را کردهاند. البته، هیچ چیز حقیقتا به حدس زدن محتوای نامهی مهروموم شده بستگی نداشته، بلکه وابسته به انواع متغیرهای تصادفی است. ادامه دارد.... |
|
+ نوشته شده در
2007/3/18ساعت 13:14 توسط شبیر |
|
|
بیشک یک از مهمترین درگیریهای دانش امروز قضیهی نگاشتمان(information) است. قضیهای که ادعا
میشود با آفرینش پیوند خورده.... بر آنم تا در چند قسمت کمی در مورد آن بنویسم. ( انچه در اینجا میگذارم همزمان با شما در حال یادگیریش هستم و در این بلاگ آنرا با شما به اشتراک میگذارم، امیدوارم شما نیز با به اشتراک گذاشتن سهمی- کی میدونه چیزی مثل backbonding٬ موجب قوام بیشتر مطالب گردید.) تصور کنید که شخصی به شما نامهای مهروموم شده میدهد، که مثلا، حاوی یک تلگرام است. شما میخواهید بدانید که پیام چیست اما نمیتوانید آن را باز نموده و بخوانید. در عوض، شما میبایست یک بازی با فرستندهی پیام آغاز کنید: میبایست سوالات-بلی- خیر در مورد محتوای پیام پرسیده و البته فرض این است که او (فرستنده) هم پاسخهایی راست به شما میدهد. سوال: فرض کنید این تمرین خستهکننده و ملالآور بارها و بارها تکرار شود و شما تا سر حد ممکن در انتخاب سوالاتتان باهوش شدید، چه تعداد (حداقل ممکن به طور متوسط) سوال بایستی پرسیده شود تا محتوای پیام را متوجه شوید؟ این پرسش در واقع پاسخ دارد. در نظر بگیرید که تنها تعداد محدودی (قابل شمارش) پیام وجود دارد. ("Yes"; "No"; "Marry me?"; "In Reno, divorce final"; "All is known stop fly at once stop"; یا اینکه تنها یک حد -مثلا 1000 کاراکتر- روی طول هر پیام وجود دارد). میتوانیم تعداد پیامها را هم از 1 تا N در نظر بگیریم. پیامی را هم که در این آزمون دریافت میکنیم S مینامیم. از آنجا که بازی بارها تکرار میشود، منطقی است که بگوییم احتمال،
جبر البته، که کوچکترین میانگین تعداد سوالات بلی-خیر برابر این چمع (Sum)، نگاشتمان (information)، محتوای اطلاعاتی، خود-نگاشتمان، انتروپی یا شنون انتروپی (Shannon entropy) پیام نامیده شده و به صورت H[S] نوشته میشود. ادامه دارد... |
|
+ نوشته شده در
2007/3/16ساعت 20:24 توسط شبیر |
|
|
Giulio Natta شیمیدان ایتالیایی متولد 26 فوریه 1903 در ایمپریای ایتالیا برندهی نوبل 1963 متوفی به تاریخ 2 می 1979 Karl Waldemar Ziegler شیمیدان آلمانی متولد 26 نوامبر 1898 درشهر هلسا در نزدیکی کاسل تحصیل کرده ی دانشگاه ماربورگ برنده ی نوبل شیمی 1963 به همراه ناتا متوفی به تاریخ 11 آگوست 1973 در شهرمولهایم شاید بتوان به جرات ادعا کرد که تنها برندگان جایزه ی نوبل که در مقابل علت مرگشان واژه ای نیامده , زیگلر و نا تا هستند. با جستجوهای بیشتر در می یابیم که تئوری های مختلفی در این مورد وجود دارد. تئوری نخست : تئوری نخست بر مبنای تفاضل تاریخ تولد از تاریخ مرگ استوار است . دکتر زیگلر در زمان مرگ 75 سال و دکتر ناتا 73 سال سن داشتند. این گروه معتقدند که کهولت سن کار خود را کرده و فرمان مرگ سلولی برای این دور صادر شده است. تئوری دوم : تئوری دوم که در برخی از منابع و سایت ها در برابر مرگ این دو مطرح شده , حمله ی قلبی است . عده ای معتقدند که این دو بر اثر حمله ی قلبی جان سپرده اند . البته دو علامت سوال در مقابل این گفته در ذهن آدمی ایجاد می شود : اول اینکه اگر چنین است چرا مورد قبول همگان نیست و دوم اینکه چرا این دو هیچگاه مورد کالبد شکافی قرارنگرفتند واساسا آیا سابقه ی بیماری قلبی داشته اند یا نه! تئوری سوم : برخی معتقدند دلیل سرشناسی این دو عامل پنهان مرگ این دو هم بوده. این گروه معتقدند که کاتالیزگر معروفشان و نیز سالها کار با پالیمر ها موجب سرطان و نهایتا مرگ این دو شده است . اما هنوز هیچ دلیل اثبات شده ای در تایید سرطان زابودن یا نبودن این کاتالیزگرها نیا مده و نیز به همان دلیل عدم انجام کالبد شکافی و نیز نداشتن سابقه درمانی سرطان , این ادعا هم با چالشهای گوناگونی مواجه است! تئوری چهارم : با نگاهی دقیقتر به زندگی زیگلر و ناتا در می یابیم که این دو در زمان اوج قدرت فاشیسم در آلمان و ایتالیا زندگی کرده اند. زمانی که یهودی ستیزی هیتلر و موسولینی بیداد می کرد... زمانی که یهودی بودن جرم بود و تاوانی سنگین داشت . زیگلر و ناتا هم در این بین با این برچسب یهودی ستیزی زندگی کرده اند. به خصوص ناتا که در زمانی ریاست مرکزی تحقیقاتی به او سپرده شد که به اعتقاد بسیاری این ریاست می بایست به یک دانشمند یهودی می رسید. البته این تئوری علی رغم اینکه زیگلر همکاریهای خوبی با دولت آلمان داشته , در مورد وی کمی دارای اشکال است , زیرا او در زمره ی دانشمندانی است که از آلمان به آمریکا فرار کردند تا برای دولت آلمان نازی کاری انجام ندهند. هر چند که مرگ این دو در کمتر از دو سال آن هم در دهه ی 70 تا حدودی این تئوری را پر رنگ می کند؛ که سابقه ی یهودی ستیزی عامل مرگشان گشته است! در نهایت بایستی گفت که این دو دانشمند برجسته هرگاه که به دنبال دلیل مرگشان بگردیم در مقابل فیلد مربوط به علت مرگ واژه ی یکسانی را می یابیم: UNSPECIFIED! |
|
+ نوشته شده در
2007/3/14ساعت 23:19 توسط شبیر |
|
|
امسال برنامهای برای دروغ 13 ندارم، البته داشتم اما از گفتنش منصرف شدم! دروغ طراحی شده دروغ کثیفی بود. مدت باقی مانده را میخواستم صرف نوشتن شعرهای غمآلود و نشان دادن مکانهای مهآلود کنم... آخرین پستها هم مبنی بر کوه رفتن بود... البته بخشی از علما دانند که در این مدت بنده بسیار از مرگ سخن گفتهام و از حس اینکه مرگ من نزدیک است ( که البته که میداند که بهراستی مرگ من دور است یا نزدیک). خلاصه اینکه جو آماده بود. البته واقعیت اینکه به مرگ زیاد فکر کردم و از آنجا هم به فکر این ایده افتادم... برگردیم سر سناریو... ادامهاش هم این میشود که دوست کلهشق در 360 و بلاگش دو- سه تا مطلب با حال داغان مینوشت، مبنی بر گمشدن من در کوه با لینکی به قضیهی تلخ عمو (و البته لینکهای بیشماری که میتوانست در اینترنت بدهد). و فکر کنم این دروغ از آن به بعد شروع میکرد به قربانی گرفتن! رکوردهایم را که میدانید دو سال پیاپی هر سال با بیش از 100 – 150 قربانی در میان دوستان و آشنایان! اما چرا امسال دروغ نخواهم گفت... 1- پیشبینی این امر که ممکن است چوپان دروغگو شوم، شاید واقعا اتفاقی افتاد و من مردم، احتمالا همه آن را حمل بر دروغ 13 میکنند و این میتواند تاثیرات نامطلوبی بگذارد. 2- روز به روز دروغ برایم تحملناپذیرتر مینماید، بدین منظور علاقهمندم که آن را به طور کامل از زندگی خود حذف کنم. دروغهای مصلحتی، دروغهای سفید، سیاه، سبز و .... شاید تنها آنجا دروغ بگویم که بتوانم جان دوستی را ( وشاید خودم) را نجات دهم. 3- دعای کوروش کبیر دوری مردمش از دشمن خارجی و خشکسالی و دروغ بوده، خوب لااقل این مورد آخری را میتوانم عملی سازم (در حد خویش) و موجبات طیب خاطر کوروش – این بزرگ مرد آیینمند- را فراهم سازم. 4- برای رسیدن به حقیقت و کمک به برقراری جریان معنا به راستیکه بایست از دروغ که کمک به برادران شیطان است دوری کرد. 5- شادی زیاد، و رضایتی که از دروغ نگفتن به من دست داده، تا به حال ضرر هم نکردهام. (لااقل اینگونه حس میکنم). دروغ 13 را که کنار گذاشتم خدایا کمک کن... کمک کن تا آرزوی شایا، بتوانم سر سال تحویل انجام دهم. آرزویی با انجامی خوش... سال پیش آرزویی کردم، (آگاهانه نبود در گاه نخست که بر زبان راندم)، از آن آرزو راضی بودم، سالم را عجیب ساخت، نمیدانم علیرغم اینکه نمیتوانم این سال را سالی خوش بنمامم (فوت عمو و دو دوست و...علما دانند!) باید ادعا کنم که این سال سال خوشی نبود ولی سال خوبی بود. تفاوت است بین خوش گذشتن و خوب گذشتن. |
|
+ نوشته شده در
2007/3/12ساعت 9:31 توسط شبیر |
|
|
خوابگرد قصههای شوم و وحشتناک را مانم! قصههایی با هزاران کوچه باغ حسرت و هیهات. پیچ و خمهاشان بسی آفات را آیات. سوی بس پسکوچهها رانده. کاروان روز و شب کوچیده، من مانده. با غرور تشنهی مجروح، با تواضعهای نادلخواه، نیمی آتش را و نیمی خاک را میمانم! شعر از م. امید. اگر اینجا کم مینویسم دلیلش این است که جای دیگری سرم گرم است... جایی برای خودم، جایی که دفتر یادداشت گمشدهام آنجاست! دفتری که هر آنکه پیدایش کند شایستهی خواندنش میگردد! راستی هرکسی میتواند شعری اینجا به یادگار برای این پست بگذارد.( این درخواست است بیشتر تا پیشنهاد!) |
|
+ نوشته شده در
2007/3/10ساعت 15:45 توسط شبیر |
|
|
... بروی من، نمیخندد امیدم شراب زندگی در ساغرم نیست نه شعرم میدهد تسکین به حالم، که غیر از اشک غم در دفترم نیست بیا ای مرگ، جانم بر لب آمد بیا در کلبهام شوری برانگیز بیا شمعی به بالینم بیفروز بیا شعری به تابوتم بیاویز! دلم در سینه کوبد سربه دیوار که این مرگ است و بر در میزند مشت بیا ای همزبان جاودانی، که امشب وحشت تنهاییم کشت! |
|
+ نوشته شده در
2007/3/8ساعت 16:51 توسط شبیر |
|
|
شاهزاده با نگاهی عاشق هرمز شده و این است سخن وی با دایه اش!
مرا از دست دل کاری فتاده است دلم در درد و تیماری فتاده است نه درد خویش بتوان گفت کس را نگاهی کرد باید پیش و پس را نه نیز این درد را پنهان توان داشت نه این دشوار را آسان توان داشت بگویم بی شکی رسوا بمانم نگویم هم در این سودا بمانم بگویم سرزنش دارم ز هر دون نگویم تا درین گردم جگر خون بگویم در جهان گردم نشانه نگویم تا کی آرم این بهانه! بگویم تاب رسوایی ندارم نگویم ترک تنهایی ندارم سخن تا در قفس پیوسته باشد بسان تخممرغی بسته باشد ولیکن چون ز دل سوی زبان جست چو مرغی گشت و بر هر شاخ بنشست بگویم با تو تا در جان نماند |
|
+ نوشته شده در
2007/3/4ساعت 22:15 توسط شبیر |
|
|
همسر اول ریچارد فاینمن دوست داشتنی دختری بود که از 14 سالگی با ریچارد دوست بود، زمانی که نامزد کردند تست سل دختر + بود و آنها تقریبا از هم جدا زندگی میکردند چرا که زن در قرنطینه بود و ریچارد هم که در لوسآلاموس... آنچه در زیر میخوانید بخشی از نامهای است که ریچارد فاینمن فیزیکدان برجسته 18 ماه پس از مرگ همسرش برای وی مینویسد. به راستی این نامه بیانگر بخش دیگری از شخصیت ریچارد است که کمتر دیده میشود. در تستی که نویسندهی این بلاگ داد مشخص شد، که از لحاظ شخصیتی ریچارد و نویسندهی این بلاگ در یک طبقه قرار دارند؟! بگویم با تو تا در جان نماند که سوز عاشقان پنهان نماند! و اما نامه... آن زمانی که بیمار بودی، نگران بودی، چرا که نمیتوانستی آنچه را که میخواستی و من به آن احتیاج داشتم به من بدهی. لازم نبود که نگران و ناراحت باشی. چون همانگونه که آن موقع به تو گفته بودم، هیچ نیاز واقعی وجود نداشت، زیرا که من تو را به راههای مختلفی دوست داشتم، بسیار زیاد. و امروز آن گفتهی من به وضوح درستیش پیداست! امروز تو به من هیچ نمیتوانی بدهی اما من همچنان تو را دوست دارم، به گونهای که تو میایستی و نمیگذاری کس دیگری را دوست داشته باشم! اما من از تو میخواهم که همان جا بایستی! تو، در حالیکه مردهای، بسیار برتر و بهتر از زندهی دیگران هستی! من میدانم که تو به من اطمینان خواهی داد که من احمقم و تو از من میخواهی که کاملا شاد باشم و نیز نمیخواهی که آنجا بایستی! و من شرط میبندم که تو از اینکه بعد از دو سال هنوز بهجز تو مهربانم حتی دوستدختری هم ندارم، متعجب هستی! امّا تو کاری نمیتوانی انجام دهی همانگونه که من هم ناتوانم. نمیتوانم درک کنم، دختران زیادی را دیدهام، بعضیهاشان بسیار خوشسیما هم بودند، من هم دیگر نمیخواهم تنها باشم اما تنها پس از یک دو ملاقات همهشان به نظرم بیارزش همچون خاکستر هستند. تنها تو برای من ماندهای. تو واقعیترین هستی همسر عزیزم، من به تو عشق میورزم. من عاشق همسرم هستم! همسرم مرده! ریچارد فاینمن پینوشت: ببخش مرا که این نامه را پست نکردم، آخه آدرس جدیدت رو نمیدونم! |
|
+ نوشته شده در
2007/3/2ساعت 21:22 توسط شبیر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
موسیقی:
I'll be home for christmas From: Noel By: Josh Groban To: My homesickness |
|
RSS
|