![]() |
![]() |
|
| Δε φεύγω αν δε φύγουμε μαζί |
|
وقتی قرار باشد اتفاقی بیافتد می افتد! ( قانون اول من!) ( این قانون با آزمایش ثابت گردیده!)
دیشب که نه اما پریشب که شاید اکثرا در کمال آرامش شبی تابستانی را دربستر ناز در زیر باد دلچسب کولرتان می گذراندید ٬ یک نفر داشت دست و پای دائم می زد ! به دانشگاه رفتم ( ساعت ۴) یک پروژه را از زیر در برای استادی فرستادم ( تا چه قبول افتد و چه در نظر آید!) دو تا از دوستان قدیمی دوران دبیرستان که در یک دانشگاه هم هستیم رویت شدند و تلفن به فریاد آمد و تماس که حاصل شد دیدیم که دوست دیگری است از دوران دبیرستان که می خواست پیش از رفتن به شهرستان ما را ببیند و یک چند دستی شطرنج بزنیم ! دوست عزیز به سراغ ما آمد و همگی به پارکی رفتیم و شروع به بازی کردیم . ساعاتی گذشت ( ساعت ۸ ) دوستان دیگر را رساندیم منزل و با بحثهایی با این دوست عزیزمان مطرح شد ( از تحقیقات این دوست در باب همجنسگرایی ٬ کلا محقق است این دوست ما!) و به پارک مریم مقدس رفتیم تا در آنجا دو دستی شطرنج بازی کنیم . با خانه تماس گرفتم که من تا ۱۱ بر می گردم! ( از زمانی که عمو گم شده ٬ همه به ساعت حساستر شدیم....) خلاصه بازی ها را زدیم و مقابل در خانه ی ما که رسیدم ٬ یاد گذشته های دبیرستان و پیش دانشگاهی افتادیم و شروع کردیم به صحبت ٬ حدودا ساعت ۱۲:۳۰ بود که از خانه تماس گرفتند و گفتم که دم درم بخوابید خواهم آمد. ساعت ۱:۳۰ صبح : با دوست عزیز خداحافظی کردم او ایستاد تا من به خانه بروم و ناگهان داستان شروع شد من کلید نداشتم!!!! من هرچه زنگ بالا را فشار دادم دریغ از یک صدا اقدامی کردیم برای استفاده از کلیدهای دیگر که هیچکدام نخورد... ماشینی آمد جلویش را گرفتیم و کلید خواستیم که بازهم بی فایده بود! ساعت ۲:۰۰ ناامیدانه شروع کردیم روی صندوق عقب ماشین شطرنج بازی کردن ٬ نا گهان یکی از همسایگان روبرو با ماشین رسید به در خانه ٬ در ماشین دو زن ( یکی مسن و دیگری میان سال ) بودند و ما اتفاق را گفتیم و کارت دانشجویی نشان دادیم و تقاضای دسته کلید کردیم .... گفت : می روم می دهم پسرم کلید بیاورد .... ما نشستیم شطرنجمان را بازی کردیم چون پرواضح بود که پسری وجود نخواهد داشت ! ساعت ۲:۳۰ دقیقه از دور دیدیم ماشینی دارد می آید کمی خوشحال شدیم ٬ نزدیکتر که آمد دیدیم گشت کلانتری است! بله خانم همسایه کار خودش را کرده بود .... الو ۱۱۰ ؟ با سروان سلامی رد و بدل کردیم و سروان گفت : شما جوونا اینقدر بیکارین که ۲ نصفه شب اوومدین تو خیابون شطرنج بازی کنین! ماهم گفتیم شرح ما وقع را و از سروان کلیدهایش را گرفتیم! و جلوی ما بیسیم زد که مورد مشکوک گذارش شده ٬ خودشان پشت در گیرن! پلیس هم رفت! ساعت سه و خورده ای! اذان گفتند ٬ به پیشنهاد من به مسجد رفتیم تا مگر نمازی بخوانیم ٬ عجیب خنک بود این مسجد (!) نماز را خواندیم و شروع کردیم قرآن خواند ٬ قرآن را باز کردیم و سوره ای آمده بود در شرح اتفاقاتی که بر بنی اسراییل!! نازل گشته بود و اینکه چگونه از رود نیل رد شدند ( یه پوریم لازم بود!) ساعت ۴ . اندی ما را از مسجد مودبانه بیرون کردند! با پیشنهاد من به کله پزی رفتیم و همچین تلافی همه چیزو در آوردیم! مجددا به خانه برگشتیم ( دم در منظورم است!) و نشستیم و شطرنجی بازی کردیم تا ساعت ۶ صبح که دوست عزیز را وادار کردیم به خانه ی خویش برود! چون پرواز داشت! سپس من دم در خانه روی زمین نشستم و دستان خویش را حلقه کرده و سر را در آن حلقه وارد گذاشتم و نیم چرتی زدم و مدام این زنگ در را فشار دادم ٬ تلفن زدم به خانه ٬به همراه پدر و... اما فایده نداشت تا نهایتا جهد ما شامل توفیق گشت و در خانه باز شد ! البته برایم بازش کردند ( ۱۱۹ می گفت ساعت هفت و چهل دقیقه ٬ ساعت ۷ و...)
من خوابیدم و در این بین اتفاقاتی دیگر هم افتاد ! اول : همسایه محترم ما آمدند و زنگ زدند و به مادر گفتند که دیشب دو تا دزد دم در خانه ی شما نشسته بودند! و پس از اطلاع از این که یکی از این دزد ها من بودم گفت : " دیدم بنده خدا چقدر متشخص و معصوم بوداااا ........ بدبخت کارتشم نشون داد دیدم شریفیه هاااااا....) دوم : من خواب موندم جلسه ی درباره ی دیالوگ را برای اولین بار از دست دادم ٬ فکر کنم دکتر شفیعی با خودش گفته تا کارش با ما تمام شده ٬ دیگه پیچوند همه چیزو! اما باور کن دکتر اسامپشننت غلطه
|
|
+ نوشته شده در
2006/6/21ساعت 6:28 توسط شبیر |
|
|
تیم ملی ایران : سو تفاهمی که برطرف شد!
به نظرم تیم ما هم قد و قواره ی جام جهانی نبود ٬ تیمی که بازی تدارکاتی بزرگ نداشت و نمی دانست پرداخت اشتباه سنگین است!
امروز دلم به سان آهو (!) شده است صحرای دلم پر از هیاهو شده است دیوانه شدم ولی کنون می بینم پروانه ی دل چو یاس خوشبو شده است هرگه به گذشته های خود می نگرم بینم که غمم همیشه جادو شده است یک آتش و زیر این همه خاکستر دست تو دگر ٬ برای من رو شده است! |
|
+ نوشته شده در
2006/6/18ساعت 10:56 توسط شبیر |
|
|
** می دونی اینجایی که من زندگی می کنم جوجو ها صبح تا شب ٬شب تا صبح آواز می خونن!
تازه هر موقع هم که اراده کنم ٬رنگین کمان در میآد! حالا حسوداش می تونن برن تلاش کنن ٬شیزوفرنی بگیرن! * ** نخند من می دونم که آدما همشون به اوتیستها و شیزوفرنها حسودیشون میشه! ببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب می دونی تو دنیا چیزایی که کمتر مورد توجه هستند٬ بیشتر قابل توجه هستند؟
|
|
+ نوشته شده در
2006/6/15ساعت 13:7 توسط شبیر |
|
|
عرض شود که در مورد عشق یه سری حرفهایی دارم که البته بعدا می گم (!) ... البته یک بخش قابل توجهی از اینها را در کامنتم در یکی از وبلاگهای دوستی خوب(!) گفتم که حالا جوینده یابنده است!
صحبت از فرهنگ است ! اساسا فرهنگ دارای دو جنبه است که یکی را می توان رسوم و دیگری را ابداعات نامید! که این دو به طور در هم تنیده ای یک شبکه ی ۳ بعدی تار عنکبوتی ایجاد می کنند که در آن هر رشته ٬هم به رشته ی دیگر و هم از طرف رشته های دیگر نیرویی دریافت می کند!. در واقع رسوم آنها ست که بین آفریننده ی فرهنگ و مخاطبینش مشترک است و هر دو درک عمیقی از آنها دارند! ( بهتر است بگویم درکی مشترک چون در خیلی از موارد عمیق نیست!) اما آنجا که سخن از ابداعات به میان می آید اساسا رویارویی پیش می آید و مخاطبین بسیار در فهم و بر قراری ارتباط با فرهنگ جدید مشکل دارند! ( شاید بیشتر توضیح دهم) در واقع این پست را به بهانه ی رسیدن کتاب درباره ی دیالوگ به بحث فرهنگ جدید در گپ های هفتگی مان با دوستان و دکتر شفیعی نوشتم! **** اما بر اساس آخرین آمار منتشره توسط سازمان آمار ملی ایران! مادر ابراهیم میرزاپور مورد توجه ترین فرد ایران در روزهای اخیر می باشد! و ..... آخه چند نفر همه ی کارامون رو درست و تمام و کمال انجام می دیم که اینقدر از این بنده خداها طلب کاریم ؟؟!!! ( نکنه می خوای بگی که مالیات میدی؟) ***** این مقاله ماله سال ۲۰۰۴ هستش از واشینگتن پست واقعا بعیده! تیتر: mea maxima cupla http://www.washingtonpost.com/wp-dyn/articles/A34888-2004May17.html قلم بسیار جالبی داره و نویسندش به زیبایی به مسائل پرداخته از مقدمه ی مقاله هم خوشم اوومد! ******** این مطلبی است که بدون اچازه ی نویسنده ی آن از وبلاگ قاصدک دزدیده شده چون بنده اساسا از این وبلاگ خوشم می آید و این دزدی را بابی کردم برای اینکه شما هم با آن آشنا شوید! شکل گربه است، گربه ولی مفنگیست. پایتختش تهران است، تختش اما پایه ندارد. ترک خراست، قزوینی بچهباز. رشتی بیغیرت است، اصفهانی زرنگ و دودرهباز. کرمانی تلباز است، بلوچ آدمکش. کرد قاچاقچیست، خوزستانی خالیبند. ************** خیلی وقت است که دوست عزیزی خبری از ما نمی گیرد این را هم بی اجازه ی وی دزدی کردم!
|
|
+ نوشته شده در
2006/6/12ساعت 19:38 توسط شبیر |
|
|
چه شجاعتی می خواهد که "نظر خواهی برای این پست" را فعال نگه داری !
برخوردم با مردم این گونه است: !) تاییدم می کنند ! ( چه خوب ولی نا کافی) ۲) مخالفت می کنند: الف) منطقی است >> رویش فکر می کنم ٬ مطالعه می کنم ٬ احتمال زیاد تغییر می کنم! ب) غیر منطقی است ٬ دایورتش می کنم! ( از ذکر جزییات در صحن علنی خودداری کردم!) ( به قولی دچار تعلیق کردم!) اما مهم این است که همچنان به راه ادامه می دهم ٬ انسانی در جستجوی معنا! ************************************* http://www.washingtonpost.com/wp-dyn/content/article/2006/06/08/AR2006060800258.html TEHRAN, June 8 -- Iranian President Mahmoud Ahmadinejad on Thursday signaled Iran's readiness to renew negotiations "to resolve misunderstandings in the international arena." فکر می کنم . جوابی نمی یابم ! راستی اگر بشود آنچه باید سالهای پیش می شد ٬ در نماز جمعه دیگر به کدام دشمن اشاره می کنیم؟ ***************************************************** چندی پیش پیام کوتاهی بدین مظمون به دستم رسید که اگر یک پاکن داشتی کدام صفت مرا پاک می کردی ٬ آنرا برای عده ای فرستادم! جوابها در ذیل خواهد آمد : راستی تو هم می توانی نظرت را بنویسی! ۱) دین فروشی به یهود ولا غیر! ۲) مظلوم نمایی قومی! ۳) پاکی ! ۴) سر کار گذاشتن مردم! ( اشاره به دروغ ۱۳ دارد!) ۵) اتلاف وقت ( اشاره به شطرنج) ۶) تو بگو ( نوبت توست)!
حالا این اشارات به دین فروشی و غیره از اینجا آب می خورد که بنده کمی(!) از این قوم حمایت می کنم ! کمی رابطه ام خوب است و کمی توصیه می کنم که فلان کتاب را مردم بخوانند ! و کمی هم از آدابشان مظلعم ! همین و بس! باور من! ۷) محافظه کاری!!!( اگه پاک کن دست خودم بود!)
************************* می شود جو زده شد برای جام جهانی ! غم امتحان اگر که بگذارد! http://www.footballmedia.net/articles.asp?id=757 از دستش ندهید! |
|
+ نوشته شده در
2006/6/9ساعت 8:44 توسط شبیر |
|
|
با من از چه سخن می گویی؟
به کدام آیه استناد می کنی ٬ که محکومم کنی! تقصیر تو نیست ٬ باور کن تقصیر تو نیست ! نمی دانی و جرمت همین است. جرمت این است که فکر می کنی خدا همه ی حرفهایش را زده جرمت این است که فکر می کنی همه چیز تمام شده! جرمت این است که خدا را ظالم می دانی... مرا شلاق بزن ٬ سنگسار کن ٬ به دار بیاویز ولی بدان که خدا هنوز حرف نزده زیاد دارد٬ شاید چون من و تو گوش ندادیم خدا منتظر است لایقی بیاید ........ خدا هنوز حرف آخر را نزده! |
|
+ نوشته شده در
2006/6/8ساعت 21:42 توسط شبیر |
|
|
مطلب زیر نوشته ی یکی از دوستان هست دیدم حیفه که فقط تو کامنت ها بمونه! توی این یک سال اینقدر این جمله رو شنیدم که گاهی احساس کردم نفس هم نباید بکشم تا وقتم تلف نشه ......گاهی حتی wc هم نرفتم تا وقت استراحت بشه ... خب ارمغان چنین کار مزخرفی فعلا فقط کلیه درد بوده تا ببینیم 9 تیر چه پیش آید ! |
|
+ نوشته شده در
2006/6/8ساعت 12:21 توسط شبیر |
|
|
سالها ای دل پریشانم ٬بگو تو چیست این!
در به در دنبال دلدارم٬ بگو تو کیست این! ******************************************** به آهو: تو محشری! به داوود: عزیزم سخت نگیر! به مهری : بشین پای درست! به اسپرینگه : زمان ۱۱ سپتامبر یک شعر برای یک دوست گفتم ( که می دونی مقداری از ماجراشو) we should pray and be storng Finding the one responsible will not take too long |
|
+ نوشته شده در
2006/6/5ساعت 17:13 توسط شبیر |
|
|
بنا به دلایل امنیتی از درج اخبار در مورد عموی مفقود شده تا اطلاع ثانوی خود داری خواهم کرد! ولی هنوز اتفاقی نیفتاده ! ( به جز آدم ربایی~!)
خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی |
|
+ نوشته شده در
2006/6/3ساعت 20:14 توسط شبیر |
|
|
امروز آگهی در روزنامه ی همشهری ذیل نام گم شده!
خوب چندین تماس داشتیم! یکی گفت : ایشان شبیه سرتیپ فلانی است اگر از بستگان فلانی است به فلانی سلام برسونید! دیگری از اصفهان تماس گرفته بود ... اما یکی تماس گرفت که ته دل همه ی ما کمی لرزید! گویا وی را در مترو کرج دیده ( به صورت فردی مسن با موهای پرپشت و ریش نتراشیده و ... !) می گفت که داشته روزنامه می خوانده و بسیار هم آشفته بوده! اما چیزی که توجه این هموطن را جلب کرده بود ٬ این بود که این فرد ( که گویا در نگاه اول خیابانی به نظر این دوست ما رسیده بود) به شکل جنتلمنانه ای (!) عینک از جیب خود در آورده چیزی را خوانده که آشفته تر شده و بعد پرسیده تا ایستگاه آخر چقدر مانده! البته فرد می گفت که دیروز عمو را دیده!
در پی این خبر هماهنگی هایی با نیروی انتظامی شده و نیز عکس وی در کرج منتشر شده ( جایی که به اندازه ی کافی در آنجا سرشناس بوده!) حال باید یدی که چه پیش می آید !
پیری و معرکه گیری که می گن کار منه! داره کم کم این کتاب صفجه ی پنجاه می گیره! ( مگه نه دیوید!*) |
|
+ نوشته شده در
2006/5/31ساعت 21:6 توسط شبیر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
موسیقی:
I'll be home for christmas From: Noel By: Josh Groban To: My homesickness |
|
RSS
|