![]() |
![]() |
|
| Δε φεύγω αν δε φύγουμε μαζί |
|
فلک به مردم نادان دهد زمام امور تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس! خبر خود گویاست! لطفا تا انتها بخوانید! وزير علوم تحقيقات و فن آوري:از رشته ي شيمي بدم مي آيد وزير علوم ، تحقيقات و فن آوري که به همراه هيئت وزيران در اوائل فروردين به استان کهگيلويه و بويراحمد سفر کرده بود در جلسه اي با حضور اعضاي هيئت علمي دانشگاه ياسوج شرکت نمود. شنیده شده است که در اين جلسه پس از انکه نماينده اعضاي هيئت علمي در هر رشته اي صحبت نمودند در هنگام آغاز صحبت نماينده رشته شيمي که رئيس دانشکده ي علوم نيز مي باشند آقاي دکتر زاهدي خطاب به ايشان گفتند که لطفا شما صحبت نکنيد ، من از رشته ي شيمي بدم مي آيد.در پي اين برخورد نا صحيح و غير اخلاقي وزير علوم ، تعدادي از اعضاي هيئت علمي جلسه را به نشانه ي اعتراض ترک نمودند. يکي از اعضاي هيئت علمي گروه شيمي دانشگاه ضمن ابراز نگراني شديد از اين تفکر که ممکن است به بي توجهي به رشته ي شيمي و دلسردي اساتيد اين رشته منجر شود گفت که حتما آقاي وزير اطلاع ندارند که بيش از هفتاد درصد مقاله هاي علمي کشور در رشته ي شيمي توليد مي شود و اين رقم در دانشگاه ياسوج بيش از نود درصد مي باشد.حتي برجسته ترين دانشمندان کشورمان در سطح جهان از جمله آقاي دكتر فيروزآبادي از رشته ي شيمي مي باشند.
۲) آيتالله فاضل لنكراني: براي ارتقاي برنامههاي صدا و سيما از توانمنديهاي قم استفاده كنيد خبرگزاري فارس: حضرت آيتالله فاضل لنكراني روز پنجشنبه در ديدار مدير كل صدا و سيماي مركز قم، با اشاره به فعاليتهاي صدا و سيماي مركز قم، اين مركز را چشم و چراغ شيعه عنوان كرد. وي با اشاره به فعاليت صدا و سيماي مركز قم يادآور شد: شما ميتوانيد در برنامههاي اعتقادي و غير اعتقادي صدا و سيما، از شخصيتهاي بارز و برجسته حوزه علميه استفاده كنيد. براي ارتقاي سطح برنامههاي صدا و سيما از اقيانوس توانمنديهاي قم استفاده كنيد تا جهان تشيع نيز از اين مركز استفاده كند. ۳) امشاسپندان هم فیلتر شد! بیچاره فرناز! ۴) آغاز طرح مبارزه با بی حجابی و بد حجابی را به شما ملت ایران تبریک عرض می کنم!
۵) دیگه حالی به آدم می مونه نه والا احوالی به آدم میمونه نه بلا |
|
+ نوشته شده در
2006/4/20ساعت 19:33 توسط شبیر |
|
|
در راستای شعر علی رضا قزوه به نام بشکن هسته را ٬ من نیز به عنوان شاعری متعهد از طرف بلبل گویا شعری تقدیم می کنم!
اهههممم
نونم نداره اشکنه بمبم جهان و می شکنه! |
|
+ نوشته شده در
2006/4/15ساعت 19:46 توسط شبیر |
|
|
روزی که خبر مسرت بخش رییس جمهور را شنیدم ابتدا بسیار خوشجال شدم و احساس غرور کردم ( فارغ از هرگونه برخورد سیاسی) خوشحال شدم که این نیز موفقیتی بود ....
کاری به این نداشتم که این به دست چه کسانی افتاد و یا اینکه چه عواقبی برایمان داشت! ( عواقب و تحلیل های دیگر را دوستان اهل قلم و سیاست در وبلاگهایشان آورده اند ٬ خواندنی است بعضیشان)
اما واقعا وقتی این قدر از ملی بودن و بومی بودن و ... سخن به میان آورده شد ٬ چرا کسی نپرسید که چرا نامی از پرفسور حسابی ٬ قلمسیاه و جناب و ..... برده نشد ؟ چرا از کسانی که آغازگر علم نوین در این مملکت بودند سخنی به میان نیآمد ( ! ) و این خود جای تامل داشت . * به قول اعترافات : آهنگ فرهاد چه مناسبتی داشت وسط اون ذرت پراکنی هسته ای ؟؟ |
|
+ نوشته شده در
2006/4/14ساعت 15:15 توسط شبیر |
|
|
گروهی می گفتند که وی جادوگر است ٬ جمعی دیوانه اش می خواندند وعده ای دیگر صاحب کرامان و معجزات و می گفتند: چون دعا کند مستجاب شود! آن شجاع ٬صفدر صدیق کسی نبود جز منصور حلاج!فتوای قتل وی اینگونه در کرانه ی رود دجاه به اجرا در آمد :
۱) زدن ۵۰۰ تازیانه ۲) قطع اعضای بدن ۳) جدا ساختن سر از بدن ۴) سوزانیدن در آتش! (خلاصه ای از آنچه بر او گذشت ) او را بر دار کردند و هر کس سنگی بر او می زد ٬ دست وی را جدا کردند ٬ خنده ای بزد .. گفتند : خنده چیست ؟ گفت : دست از آدمی بسته از کردن آسان است٬ مرد آن است که دست صفات از کلاه همت تارک عرش در می کشد قطع کند. پس پاهایش را بریدند : تبسمی کرد و گفت با این پای سفر خاکی می کردم ٬ قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند ٬ اگر توانید آن قدم را ببرید! .... چشمهایش بر کندند و قیامتی از خلق برآمد . بعضی می گریستند و بعضی سنگ می انداختند . پس خواستند که زبانش ببرند . " حب الواحد افراد الواحد و.... " ( آخرین سخن وی بود )! پس گوش و بینی ببریدند و سنگ زدند! نماز شام بود که سرش ببریدند و در میان سر بریدن تبسمی کرد! و سپس از یک یک اندام او آواز می آمد که " انا الحق" پس اعضای او را فردا سوزاندند تا فریاد اناالحق وی خاموش گردد ... از خاکستر آواز اناالحق می آمد ٬ آنچنان که دروقت کشتن هر قطره خون که می چکید "الله " پدید می آمد. درماندند . خاکستر به دجله ریختند و خاکستر بر سر آب همچنان انا الحق می گفت. حسین حلاج گفته بود : چون خاکستر ما در دجله اندازند بغداد را از آب بیم بود که غرق شود ٬ خرقه ی من پیش آب باز برید و اگرنه دماز از بغداد برآورد. خدام چون چنان دید خرقه ی شیخ را بر لب دجله آورد و آب آرام شد. و خاکستر خاموش! پس خاکستر او را جمع و دفن کردند! ** امسال تا کنون کتاب مائده های زمینی آندره ژید را خوانده و بر آن حاشیه ای نوشته ام! کتاب دیگر : درباره ی دیالوگ " اثر دیوید بوهم است که همچنان با آن دست به گریبانم! کتاب دیگر که خواندم "مرشد و مارگریتا " است نوشته ی بولگاکف ( البته ۵۰ صفحه اش به امسال رسیده بود)! کتاب دیگری در باب جهان بینی خوانده ام . داستان تدی از سلینجر و تلخ کامی برای سه خوابگرد مارکز . آخرین کتابی که در دست دارم : کتاب "همه ی نام" اثر ساراماگو ست . وصد البته کتاب دیوان اشعار منصور حلاج ٬ عجیب زیباست! شما چه کتابی پیشنهاد می کنید؟ |
|
+ نوشته شده در
2006/4/12ساعت 23:27 توسط شبیر |
|
|
چطوره ؟
|
|
+ نوشته شده در
2006/4/10ساعت 13:11 توسط شبیر |
|
|
۱) وبلاگ چیست؟ بخوانید از زبان کسی که نخستین بار آن را بکار برد!
۲) عکس هایی از کویر مرنجاب و طبیعت زیبای آن ( در آخرین سفر گرفته شده!) ۳ ) We always say that the internet is a village, and in fact I think it's not really true این نظر یکی از وبلاگ نویسان باحال فرانسوی است٬ ( در وبلاگی به نام ۲۰ از ۲۰ شاید با ارفاق) به نظر او آمریکاییها در مورد آمریکا ٬فرانسویها در مورد مسایل فرانسوی ها و.... می نویسند ٬ زمانی هم که نقطه ی مشترک گیر می اورند در واقع سر مسئله ی عراق است که چرا فرانسه شرکت در جنگ را نپذیرفت! ۴) پرسیدم از غمت تنها گریستی آن قدر بی صدا ٬که انگار نیستی حرفی نمی زنی اما دلت پر است دلواپس که ای ؟ در فکر کیستی؟؟ |
|
+ نوشته شده در
2006/4/7ساعت 20:38 توسط شبیر |
|
|
* آهو هم دیگر نمی نویسد...
انگار او هم خسته شد ... خسته از بی منطقی ٬ خسته از خودپرستی و خسته از ...... اگر قرار بود جو کامنت های دو پست قبلی را دنبال کنم ٬ پوسیده می شدم! **شعر زیر همچنان زیباست *** سایت جالبی است که در آن مقالات خوب هم پیدا می شود! **** ریچارد فاینمن را می پرستم ٬ شاید بتوان گفت از بزرگترین دانشمندان قرن ۲۰ آمریکاست. چندی پیش نیز برنامه ای در باره وی از شبکه ۴ سیما پخش شد... از لحاظ علمی که جایی برای بحث درباره او نیست ٬همین بس که او را دیراکی دیگر می دانند ٬ اما او انسان بود ... دانشمند..... وحشی! ( همان دعایی که سال تحویل امسال کردم) در زیر چند جمله از وی را برایتان می آورم ٬ از او بیشتر خواهم نوشت ! ( شاید برخی از جملات ٬ دارای لغاتی باشد که بچه های بد توی کوچه از آنها استفاده می کنند!) نظرات ریچارد در مورد فیزیک! "Dear Mrs. Chown, Ignore your son's attempts to teach you physics. Physics isn't the most important thing. Love is. Best wishes, Richard Feynman."
"Physics is to math what sex is to masturbation."
"Physics is like sex: sure, it may give some practical results, but that's not why we do it." وآخرین جمله ای که او گفت : "I'd hate to die twice. It's so boring"
|
|
+ نوشته شده در
2006/4/6ساعت 17:33 توسط شبیر |
|
|
کدام قله ؟ که از یاد رفته پروازم
کدام پرده به ساز شکسته بنوازم ؟ که نوحه خوان غم غربت است آوازم " نماز شام غریبان چو گریه آغازم به مویه های غریبانه قصه پردازم "
کسی که رسم سفر می نهاد اول بار چگونه ریشه برید از دیار و رشته ز یار بر آن سرم که گر اشکم ٬ مدد کند ناچار "به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار که از جهان ره و رسم سفر براندازم "
شبی به چهره و چنگال خون چکان و مهیب به قصد جان من از راه می رسد به نهیب دلیل راه تویی همچنان به رغم رقیب " من از دیار حبیبم ٬نه از بلاد غریب مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم "
چه شد که دور شدیم آن من و تو زین تو و من ؟ حریف شعر ! حریف شب ٬ شراب کهن! خوشا دوباره خوشا با تو ٬با تو جام زدن " خدای را مددی ای رفیق ره تا من به کوی میکده دیگر علم برافرازم"
خیال دوست که از حال من خبر گیرد دلم که بال زنان تا ستاره پر گیرد چگونه ام نفس سرد مرگ در گیرد ؟ " خرد ز پیری من کی حساب برگیرد که باز با صنمی طفل عشق می بازم"
نه بی قرار توام تا حدود زمزمه رس؟ نه بی تو می شکنم سر به میله های قفس؟ "به جز صبا و شمالم نمی شناسد کس عزیز من که به جز باده نیست دمسازم "
گریختم ز حریفان شهر کویا کوی سواد راز تو شستم به آب جویا جوی دریغ کانهمه بیهوده بود سویا سوی "سرشکم آمد و عیبم بگفت رویا روی شکایت از که کنم خانگی است غمازم"
اگر چه شهر من اینجا و یار من اینجاست به نام خواجه که شعرش صدای سبز خداست به یاد شاخ نباتی که همچنان زیباست "هوای منزل یار آب زندگانی ماست صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم"
همین نه از طرف منزوی قلم می گفت نه هر تپیدن دیوانه ی دلم می گفت که چون ترانه ی خود را به زیر و بم می گفت "زچنگ زهره شنیدم که صبحدم می گفت: غلام حافظ خوش لهجه ی خوش آوازم! " |
|
+ نوشته شده در
2006/4/6ساعت 0:58 توسط شبیر |
|
|
دنیا را رنگ می کنند... ایران را غول .
هر روز پشت هم خبر می شوی که فردایت را سخت تر خواهند کرد ... تحریم ٬ ماشه ٬ جنگ ............ نمی دانی چه باید بکنی ! به فکر مملکت باشی که تاریخ از تو به عنوان بی بخار یاد نکند٬ یا بجنگی با آنکه از بیرون پنجه خواهد انداخت در پنجه هایت؟!!! چه کنیم٬ در میان این همه هیاهو ... دغدغه هایت را چه کنی؟ عشقت را چه کنی ؟! و اینجاست که تازه دلت برای خودت تنگ می شود! " دلم برای خودم تنگ می شود و ساز دلشکسته ٬بد آهنگ می شود" چه جای خواندن منظومه های عرفانی است در آن زمانه که نیرنگ ٬ فرهنگ می شود!
زمانی که جنگ بود متولد شدی (۱۳۶۳) ٬ تصویر روشنی نداری در ذهن ... فقط یادت هست که جوانی بود که با او بیرون رفتی ٬ پس از چندی ندیدیش دیگر. گفتند شهید شد . فقط قطره های اشک را می دیدی؟ یادت هست آیا ؟ یادت هست که برادرت چگونه اشک می ریخت... چیز بیشتری یادت نمی آید ..... وای چرا آن صدای گوشخراش هم یادت هست! آژیری ممتد! در بغل پدر بودی یا مادر؟ فریاد می زدی ٬ از پس هر صدای بلند ( امروز دیگر می دانی که انفجار چیست!) موشک ٬ بمب ٬ گوشت سوخته ٬ همبازی هم مرد! یادت هست.... پدر بزرگ می گفت: " صحبت از پژمردن یک برگ نیست وای جنگل را بیابان می کنند! دست خون آلود را در پیش چشم خق پنهان می کنند٬ هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند! "
دیگر خسته می شوی و کوچ می کنی! " بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد به کوه خواهد زد ٬ به غار خواهد رفت! " "تو کودکانت را بر سینه می فشاری گرم٬ و همسرت را چون کولیانی خانه به دوش٬ میان آتش و خون میکشانی از دنبال٬ ............." * شعرها از فریدون مشیری بود ٬ حتما این شعر کوچ فریدون را بخوانید! |
|
+ نوشته شده در
2006/4/1ساعت 3:14 توسط شبیر |
|
|
بانو ٬ کاش هیچ انتظاری در وجودت حتی رنگ ه هم به خود نگیرد٬ بلکه تنها آمادگی برای پذیرش باشد. منتظر هر آنچه به سویت می آید باش و جز آن چیزی آرزو مکن! ... بانو تنها خداست که نمی توان در انتظارش بود. در انتظار خدا بودن٬ بانو ٬ یعنی درنیافتن اینکه هم اکنون او را در وجود خود داری!
کاش آرزویت از سر عشق باشد و تصاحبت عاشقانه.زیرا آرزوی ناکارآمد به چه کار آید؟ ** هر کجا که نمی توانی بگویی چه بهتر ٬٬ بگو !! عیبی ندارد... در این گفته نویدی بزرگ برای خوشبختی نهفته است! ***اگر لحظه ها محدود نبودند آنگاه انتخاب در زندگی بی معنی بود... چون فرصت انجام هر کاری را داشتیم! **** ای بهار ! گیاهانی که عمرشان بیش از یک سال نیست ٬ گلهای لطیف و زود-میر خود را به شتاب بر می آورند. آدمی در زندگی بهاری بیش ندارد و خاطره ی شادیها را نمی توان راه تازه ای برای دستیابی به خوشبختی دانست! -خوشا به حال کسی که در جهان به چیزی دلبسته نیست و در میان جنبشها و تغییرهای مداوم٬ شور و شوقی ابدی با خود دارد.... باید همیشه سراپا آماده ی پذیرش تازگیها باشیم!
+ اگر بانو را با ناتانائیل عوض کنی ٬ انوقت فرازهایی از کتاب مائده های زمینی ار آندره ژید رو خوندی! ( البته با ترجمه ی مهستی بحرینی ( خیلی دلچسب نبود!) ). ++ عید باز هم مائده های زمینی و مائده های تازه رو خوندم اینبار حاشیه هایی هم نوشتم در برخی از صفحات! +++ Metaphoric views of entangled linus ( or metaphoric views of a Meta-stable mind) در واقع تلاش من برای این است که دیگران را در سیر مطالعات و نیز سوالاتی که برایم در حین آشوبهای ذهنی بوجود می آید قرار دهم! همه چیز از دکتر شفیعی و کتاب On Dialogue شروع شد! سه یهودی مورد علاقه من ( علمی-فلسفی) : ( ربطی به زنده ها نداره! البته که شما در قلب من جای دارین ۱) آلبرت اینشتن ۲) ریچارد فاینمن ۳) دیوید بوهم! -اولی و سومی را بخاطر نگاهشان به زندگی . , نداشتن تعصبات خشک! و.............................. باید به عرض برسونم که از تقسیم بندی افراد براساس دین متنفرم! چرا چون تو قرآن هم همیشه گفته دین ( نه ادیان ) پس همه یکی هستن! راستی یه خبر آهو میگه اونجا نرگس ها باز شدند!
|
|
+ نوشته شده در
2006/3/31ساعت 1:12 توسط شبیر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
موسیقی:
I'll be home for christmas From: Noel By: Josh Groban To: My homesickness |
|
RSS
|