![]() |
![]() |
|
| Δε φεύγω αν δε φύγουμε μαζί |
|
+ Have you heard the song Hush Hush by pussy cat dogs? - dolls albate? + ahan, man hamishe eshtebah mikonam because of cat - :O |
|
+ نوشته شده در
2009/11/8ساعت 0:36 توسط شبیر |
|
|
و اما پست کامنت خور:
آخخخخخخخخخخخخخ دلم گرفته..... (به جان خودم در بلاگی یک نفر این را نوشته بود و 78 کامنت داشت! بنده اگر یک روز خدای ناکرده این تعداد کامنت داشته باشم به احتمال خدا را بنده نخواهم بود!) |
|
+ نوشته شده در
2009/11/7ساعت 23:19 توسط شبیر |
|
|
دارم فکر میکنم یه پست کامنتخور بنویسم اینجا از این کسادی خارج بشه!
|
|
+ نوشته شده در
2009/11/6ساعت 23:8 توسط شبیر |
|
|
... در تئوری میدانیم که زمین میچرخد، اما در عمل این را نمیبینیم و آسوده زندگیمان را میکنیم، چون زمینی که رویش گام میزنیم نمیجنبد. زمان ٍ زندگی نیز چنین است. و برای نشان دادن گریزش قصهنویسان ناگزیر به چرخش عقربهها شتابی دیوانه وار میدهند... در سایهی دوشیزگان شکوفا مارسل پروست |
|
+ نوشته شده در
2009/11/5ساعت 10:51 توسط شبیر |
|
|
در سایهی دوشیزگان شکوفا مارسل پروست |
|
+ نوشته شده در
2009/11/2ساعت 1:40 توسط شبیر |
|
|
این شمارهی جستجو کمی از عادت این بلاگ تخطی کرده و طولانی است، اما این بخش به همراه دو صفحهی دیگر در لابهلای دو جمله از یک گفتگو وارد میشود و در آن پروست دست به بررسی موشکافانهی دیگری از روابط انسانی میزند. قسمتی بعدی جستجو هم ادامهی همین قسمت است و پروست پا را از این هم فراتر گذاشته و عشق را پدیدهای ذهنی بر میشمارد...
دونورپوا : "از طرف دیگر، خانم چنان دائما با او در حال دعوا بود که آدم فکر میکرد اگر بالاخره به هدفش برسد و سوان او را بگیرد، دیگر هیچ چیز جلودارش نیست و زندگی زناشوییشان وحشتناک خواهد بود. اما نه! درست عکس این شده..." این تغییر شاید آن اندازه هم که دونورپوا میپنداشت شگفتآور نبود. اودت نمیدانست که سوان سرانجام او را به زنی خواهد گرفت؛ هر بار که به کنایه به او میگفت فلان مرد خوب با معشوقهاش ازدواج کرده است، میدید که او به سردی سکوت میکند و در نهایت، اگر بیپرده از او میپرسید: " راستی، فکر نمیکنی این کارش در حق زنی که جوانیاش را فدای او کرده، کاری خیلی خوب و قشنگی است؟" سوان به خشکی پاسخ می داد:"من که نگفتم کار بدی کرده، هرکسی یک جور عمل میکند." حتی بعید نمیدانست سوان، آنگونه که هنگام خشم به او میگفت، یکسره رهایش کند، چون به تازگی از زن پیکرتراشی شنیده بود: "از مردها هر چه بگویی بر میآید، بس که نفهماند،" و در شگفت از ژرفای این حکم بدبینانه، آن را از آنِ خود کرده بود و در هر فرصتی با حالتی دلزده به زبان میآورد انگار که میخواست بگوید: "در نهایت، هیچ چیز محال نیست، بختم این است." و از آن پس، دیگر هیچ کرامتی در حکم خوشبینانهای نماند که تا آن زمان راهنمای اودت در زندگی بود و میگفت: "با مردهایی که آدم را دوست دارند هر کاری میشود کرد، بس که خرند." و در چهرهی او همان چشمکی همراه بود که با جملههایی از این گونه میتوانست بیاید: " نترسید، هیچ چیز را نمیشکند." و در انتظار، رنج میکشید از آنچه ممکن بود دوستش، که زن مردی شده بود که زمان کوتاهتری از آنچه او و سوان با هم بودند با او بود، و بچه هم نداشت، دربارهی رفتار سوان فکر کند! یک پزشک ژرفبینتر از آقای دونورپوا، بیشک میتوانست تشخیص دهد که همین حس خواری و شرمساری اودت را بدخلق کرده بود، که کردار وحشتناکی که از خود نشان میداد در سرشت او نبود، بیماری درمان ناپذیری نبود، و میشد آنچه را که پس از آن رخ داد به آسانی پیش بینی کرد، یعنی این که یک رژیم تازه، رژیم زناشویی، با سرعتی تقریبا جادویی آن اختلالهای دردناک، هر روزه اما نه به هیچ وجه ذاتی، را برطرف میکرد! |
|
+ نوشته شده در
2009/10/30ساعت 9:18 توسط شبیر |
|
|
او همیشه آنجا نشسته بود. همگان میآمدند و درددل میکردند و او گوش میداد. دردهای مردم قلبش را جمع میکرد. دردهای خودش را هم که همیشه میریخت درون همان قلب. همه سبک میشدند و چگالی رنجهای او بیشتر...و بیشتر.
تا اینکه روزی آن چگالی به اندازهی تحملناپذیری زیاد شد، قلبش منفجر شد و از آن انفجار مهیب پس از گذشت میلیاردها سال سیارات و ستارگان بوجود آمدند. و پس از آن کمکم موجودات زنده در تکهای از آن غمها (که انگار قابل سکونت شده بود) پدیدار گشتند.... |
|
+ نوشته شده در
2009/10/30ساعت 1:0 توسط شبیر |
|
|
راحتی نیست نه در مرگ، نه در هستی ما
کفن و جامه همه از سر یک کرباسند.... بیدل دهلوی |
|
+ نوشته شده در
2009/10/29ساعت 11:39 توسط شبیر |
|
|
چیزای خوبی که تو زندگی هستن، چیزایی هستن که من نخواسته بودم، مثل پدر و مادر...
یا مثل تو و بعضی دوستان خوبه دیگه... (با کمی تلخیص) |
|
+ نوشته شده در
2009/10/29ساعت 9:22 توسط شبیر |
|
|
خبر خیلی کوتاه بود!
وبلاگصاحاب پس از بیش از یک دهه و نیم دوباره برای بار سوم کاندید شد! وی در این رابطه به واحد مرکزی خطر گفت: " علیرغم مشکلات و دردهای موجود ترجیح میدادم که کاندید نشوم اما خب، با دکتر روحانی مشورتهای مبسوطی انجام دادیم که نهایتا منتهی به کاندید شدن این جانب شد." اما به دلیل اینکه پس از سالها امسال یک چند نوبتی تنمان به ناز طبیبان نیازمند گشته بود، و از آنجا که ترس از جان و از آن مهمتر این سیصد دلاری که در حلقوم این ایتیاس کرده بودیم! مجبورمان کرد که ما تحت همایونی (دلم خنک شد) را به دستان پر مهر پرستاری بسپاریم و نه یکبار که دوبار سوزن بزنندمان در عضله (خداییش ما تنها جایمان هم که عضله داشت همان جا بود به گمان اینجانب!)! اما این کاندید شدن ما کم الکی که نبود! آن بانوی شایسته، آن پرستار متعهد!، آن "آمدی جانم به قربانت ولی اینجا چرا!"، پرسیدند که شما را آخرین بار کی پنیسیلین و پاسخ بنده "دو دههی پیش در یک شب سرد و تیرهی زمستانی بود!" که موجب گشت بنده یک تست هم بشوم و آنگاه که او با ذکر بسمالله! به اینجانب سوزنی فرو کردند، وبلاگصاحاب را سراسر تحسین کرده و اینجانب به ناگاه یکپارچه فتبارک الله شدم! القصه در محلی که به دورش دایرهای خط چین به مرکز تزریق وجود داشت نه خارشی، نه سوزشی، نه عکسالعملی، هیچ دیده نشد و بنده ده دقیقهی بعد رسما کاندید شدم! خلاصه آنفولانزای فصلی دچار گشتیم و باید 7 روز خانهنشین باشیم و تا ده روز بیمار! زیاده جسارت است ذو کاندیدین وبلاگ صاحاب |
|
+ نوشته شده در
2009/10/28ساعت 14:17 توسط شبیر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
موسیقی:
Grown men don't cry Tim McGraw One of my all time favorite voices Emmy winner |
|
RSS
|